<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="0.92">
	<channel>
		<title>وسوسه چمن</title>
		<link>https://mahnegar.kowsarblog.ir/</link>
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
				<item>
			<title>بامِ هیچ</title>
						<description>&lt;p&gt;بامِ هیچ&lt;br /&gt;
یک دسته پرنده از بالای سرم در آسمان اوج می‌گیرد. می‌دوم تا سر کوچه‌ی ذوق. نور از بال‌های شیشه‌ای سنجاقک می‌گذرد. پاییز یک تکه ابر، کف دست آسمان گذاشته و باد سر‌خوش از پله‌ی فصل پایین می‌پرد. بوی نان تازه می‌آید. برگ‌‌های زرد با هر بهانه‌ای روی زمین می‌ریزند. درخت انگور نور می‌بافد تا تن خوشه‌هایش کند. پشت دیوار کاهگلی پی چیزی می‌گردم؛ شاید گردو. عمه صدایم می‌کند و مشتم را پر از سنجد می‌کند. کفش‌هایم را در می‌آورم. پا برهنه چند قدم برمی‌دارم؛ خنکی زمین دلچسب است. اناری رندانه کوچه را می‌پاید؛ دست می‌برم و همان را می‌چینم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;وارد دالان خانه‌ی مادر‌بزرگ می‌شوم. حوض آبی آینه شده و نور خورشید را روی کاهگل دالان می‌تاباند. باد که ‌می‌وزد، نور می‌شکند.اذان می‌گوید.&lt;br /&gt;
به هوای چیدن ماه از پله‌ی کودکی بالا می‌روم تا بام هیچ. بوی کاهگل تازه توی ذوقم می‌زند. ماه را نگاه می‌کنم؛ هنوز هم دور است. کاش زودتر فهمیده بودم که اینجا خبری نیست.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mahnegar.kowsarblog.ir/تا-بامِ-هیچ&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://mahnegar.kowsarblog.ir/تا-بامِ-هیچ</link>
							</item>
				<item>
			<title>​معیار سختی</title>
						<description>&lt;p&gt;فکر می‌کردم اگر نباشی تمام جهان از حرکت می‌ایستد اما این برگ‌های پاییزی برای سومین بار است که خزان می‌شوند. می‌خواستم نقاب آدم‌های صبور را بر صورت بزنم تا کسی اشک‌هایم را نبیند. کوه که فرو بریزد، پیدا کردن تکیه‌گاه سخت است. به دیوار حیاط پناه برده‌ بودم. مادرم گفته بود که شیون نکنیم. بغض روی بغض قورت می‌دادم. پشت پلک‌هایم یک اقیانوس اشک، منتظر فرو ریختن بود. پشیمان نبودم که همراهی همسرم را رد کردم اما همان لحظه دلم یک همراه می‌خواست. کسی حواسش به من نبود. همان‌جا بود که غم در قلبم نشست. انگار باید رفتنت را باور می‌کردم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خودم را در اوج بی‌کسی می‌دیدم که سایه‌ی کسی روی صورتم افتاد. دستان مردانه‌ی محمد بود که در آغوشم گرفت. سرم را روی سینه‌ی پهنش گذاشت. ظرف صبوری من دیگر گنجایش نداشت. گریه کردم و آن لحظه سخت‌ترین دقیقه عمرم بود. بعد از آن، هر سختی را با رفتنت می‌سنجم. با خودم می‌گویم از آن لحظه که سخت‌‌تر نیست. می‌دانم که خدا تنهایم نمی‌گذارد و کسی را برای نجاتم می‌فرستد؛ کسی مثل‌ محمد.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mahnegar.kowsarblog.ir/معیار-سختی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://mahnegar.kowsarblog.ir/معیار-سختی</link>
							</item>
				<item>
			<title>سید‌نرگس</title>
						<description>&lt;p&gt;​پدرم مثل اکثر مردان روستایی کشاورز بود. مادرم که فرش‌بافی را شروع کرد و در این کار استاد شد؛ پدرم به تولید فرش‌دستبافت رو آورد. تولیدی نیمه‌متمرکز داشت به این معنی که دار قالی را خانه‌ی بافنده برپا می‌کرد. ابزار را هم خودش تهیه می‌کرد. زنان روستا فرش را می‌بافتند و مزدشان را می‌گرفتند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;برادرم نقش فرش‌ها را روی کاغذ‌های شطرنجی می‌کشید. از همان روزها دلم می‌خواست طراح فرش باشم. ۲۰ سالم بود که باز یاد عشق کودکی افتادم. موتیف‌های شطرنجی را به کمک آقای مومنی خریدم. گل‌های شاه‌عباسی را بیشتر از گل‌های ختایی دوست داشتم. سر هر پیچش ساقه‌‌ها برگ لوتوس می‌کشیدم. به نظرم در حق&amp;nbsp; خطوط اسلیمی، ظلم شده بود. هر طرحی با این اسلیمی‌ها قشنگ‌تر می‌شد. طرحم را آنقدر کشیدم تا بالاخره استاد تایید کرد. رنگ‌ها را باید خودم می‌ساختم. ۳ رنگ اصلی داشتم. تعداد زیادی سرنگ خریدم تا رنگ‌های ساخته شده را داخلش نگه‌دارم. تنها راه‌حلی که به ذهنم رسید تا رنگ‌ها خشک نشوند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بعد از چند ماه‌ طرحم در سطح شهرستان برنده شد و اتحادیه فرش‌دستبافت آن را برای رقابت به استان معرفی کرد. آن سال تازه ازدواج کرده بودم و همسرم اجازه فعالیت بیشتر را نداد.&lt;br /&gt;
پدرم سید بود و نام مادرم نرگس. اسم طرح را سید‌نرگس گذاشته بودم. آرزویم این بود که با این طرح نام پدر و مادرم را زنده نگه‌دارم. سال‌ها از آن زمان می‌گذرد و حسرتش هنوز با من است؛ حسرت اینکه شاید می‌توانستم طراح فرش شوم، در سطح استان و حتی کشور کار کنم، طرح‌هایی بکشم که رنگشان از زندگی بیاید و نامشان از آدم‌هایی که دوستشان داشتم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«سید‌نرگس» هنوز گوشه‌ای از خانه است؛ طرحی که هیچ‌وقت به اندازه‌ی آرزوی من بافته نشد.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mahnegar.kowsarblog.ir/سید-نرگس&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://mahnegar.kowsarblog.ir/سید-نرگس</link>
							</item>
				<item>
			<title>تا انبوه فهم</title>
						<description>&lt;p&gt;تا به حال صبح را بوئیده‌ای؟ چیزی است شبیه صورت ناب یک رویای شیرین، شبیه التماس شب برای ماندن آخرین ستاره. اگر صبح اینجا باشی می‌توانی دست سنجاقک را بگیری و بدوی تا خانه‌ی نور. می‌شود دخترک خورشید را در آغوش گرفت و موهای نرم و طلایی‌اش را حس کرد. درختان اینجا را در کلاس منطق نمی‌شود فهمید. باید نغمه‌های غمگین پونه را شنید تا آبی آسمان را تفسیر کرد. باید با چشم دل اینجا را دید.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
صدای پرندگان از لای انگشتان پریشان بید به گوش می‌رسد، چه غوغایی بر‌پا کرده‌اند!&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
اینجا چشم سبز مرداب هنوز بیدار است و لفظ شبنم از هم‌صحبتی با چشمه، تَر. کاش یک شانه‌به‌سر بیاید و حواس مرا با خود ببرد، بالای آن درخت افرا، تا نردبان رسیدن. پنجه در پنجه‌ی نرم خاک، سر سفره‌ی علف می‌نشینم. صدای پریدن قورباغه‌ای در آب، مرا می‌ترساند. باد می‌چرخد و مساحت فکر مرا حساب می‌کند. کاش سنجاقکی پریشانی‌ام را وزن می‌کرد. باید خوشه‌های فکرم را در چشمه‌ی دانایی بشویم. شوق جیب‌هایم برای چیدن سنجد را زاغ می‌فهمد یا کِرم؟&lt;br /&gt;
جذبه‌ی آب مرا می‌برد تا چشمه، تا بلندای سپیدار، تا انبوه فهم.&lt;br /&gt;
#به_قلم_خودم&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mahnegar.kowsarblog.ir/تا-انبوه-فهم&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://mahnegar.kowsarblog.ir/تا-انبوه-فهم</link>
							</item>
				<item>
			<title>چرا شکوفه ندهیم؟ </title>
						<description>&lt;p&gt;در را آرام هل دادم‌. نور از بیرون با شدت به داخل تابید. شاید هم تاریکی این فروشگاه بود که با سرعت نور را می‌بلعید. قدمی به طرف داخل می‌گذارم. کمی اضطراب دارم. بند کوله‌ام را محکم‌تر می‌فشارم. به جز صدای نفس‌های خودم چیزی نمی‌شنوم. یادم رفت اصلا برای چه آمدم. تار عنکبوت در تمام گوشه و کنار فروشگاه به چشم می‌خورد. قفسه‌ها زنگ‌زده و پوسیده به نظر می‌آیند. روی زمین و تمام قفسه‌‌ها گرد و غبار نشسته و قفسه‌ها تقریبا خالی هستند، جز آن قفسه‌ی آخر. با یک حرکت ملحفه‌ی سفید را کشیدم. قفسه چوبی بود و رنگ طلایی‌اش هنوز هم می‌درخشد ولی دیدن کتاب‌ها بیشتر شگفت‌زده‌ام کرد. یکی از کتاب‌ها را بیرون کشیدم. بوی خوب کاغذ، مثل یک پیچک سبز احاطه‌ام کرد. بی‌اختیار نشستم و کتاب را باز کردم. صفحه‌ی اول کتاب، کسی با خط خوش نوشته بود:《 از خاک آفریده شده‌ایم، پس چرا شکوفه ندهیم؟》&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;#به_قلم_خودم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mahnegar.kowsarblog.ir/چرا-شکوفه-ندهیم-n&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://mahnegar.kowsarblog.ir/چرا-شکوفه-ندهیم-n</link>
							</item>
				<item>
			<title>حلیمه و راز کمد</title>
						<description>&lt;p&gt;بالاخره بعد از چند هفته، شوفاژِ خوابگاه تعمیر شده بود. آن چند هفته برای تمام اتاق‌ها به سختی گذشت اما، برای اتاق ما، نه! همه بچه‌های اتاق متین را به زرنگی می‌شناختند. آخرش هم نفهمیدم که بنفشه چراغ نفتی را از کجا آورده بود. از مدرسه که برمی‌گشتیم، دو نفر از بچه‌ها را می‌فرستادیم سراغ سرپرست تا سرش را گرم کنند. آن‌وقت دو نفر دیگر باید با سرعت از حیاط پشتی نفت می‌آوردند. پیدا کردن کبریت هم برایمان مشکل بود. یک شب به بهانه دل‌دردِ لیلا، از سرپرست کبریت گرفتیم تا نبات‌داغ درست کنیم. فریبا نصف دانه‌های کبریت را داخل قوطی خالی کبریت خودمان خالی کرد. مشکل بعدی حسگری بود که برای هشدار آتش‌سوزی، در تمام اتاق‌ها نصب بود. شب اول که چراغ را روشن کردیم، شروع کرد به آژیر کشیدن. با روسری و بالش سعی می‌کردیم دود چراغ را پس بزنیم تا خاموش شود. شب‌های بعد، علاج کار را پیدا کردیم. یک تکه مقوا روی حسگر چسباندیم، آن‌هم به چه سختی. روز‌ها‌هم برای اینکه سرپرست چراغ را پیدا نکند، آن را داخل کمد معصومه می‌گذاشتیم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;شوفاژ درست شده بود و بنفشه هم چراغ نفتی را گذاشته بود زیر راه‌پله‌ها. معصومه تازه از اعلاء‌کوه برگشته بود. یادم نیست که چه کسی آن پیشنهاد مسخره را داد. قرار شد نوبتی داخل کمد معصومه بنشینیم و در را به روی کسی که داخل کمد است قفل کنیم. هر کدام ده دقیقه. نوبت حلیمه بود. بعد از ده دقیقه گفتیم:《 حلی آماده‌ای؟》 حلیمه التماس کرد که نه! چند بار خواستیم در را باز کنیم اما، حلیمه اجازه نداد. بعد از حدود 40 دقیقه حلیمه چند تقه به در زد تا در را باز کنیم. در را که باز کردیم بوی پرتقال خورد زیر دماغمان! حلیمه میان کوهی از پوست پرتقال نشسته بود و به ما لبخند می‌زد. معصومه خشکش زده بود. حلیمه چند کیلو پرتقالی‌ را که معصومه از خانه آورده بود؛ به تنهایی نوش جان کرده بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;#به_قلم_خودم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mahnegar.kowsarblog.ir/حلیمه-و-راز-کمد&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://mahnegar.kowsarblog.ir/حلیمه-و-راز-کمد</link>
							</item>
				<item>
			<title>کوهی به نام غیبی</title>
						<description>&lt;p&gt;سال دوم راهنمایی که بودم، معلمی داشتیم که اهل داراب بود. پوست آفتاب سوخته و دستان زمختش، مهر تاییدی بود بر گفته‌هایش. بارها در کلاس راه می‌رفت و از سختی کوچ و زندگی عشایری‌اش برایمان می‌گفت. هیچ فکرش را نمی‌کردم که با وجود زندگی سختش، فوق لیسانس زبان انگلیسی داشته باشد و به جای تدریس در مدارس شهری، خودش را وقف بچه‌های روستا کند. فامیلی‌اش بهمنی بود و من را یاد آقای بهمن بیگی می‌انداخت. اولین بار که سر کلاسمان آمد، لباس ساده‌ای پوشیده بود. موهای کم‌پشت سرش را یک طرف شانه کرده و با لبخندی پهن روی صورتش، ده دقیقه‌ای انگلیسی صحبت کرد. لهجه داشت و کلماتش را خیلی سریع و تاکیدی بیان می‌کرد.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;مشهدی‌ علی خانه‌ای کاهگلی در بافت قدیمی روستا داشت. این خانه را به خاطر گوسفندانش تخریب نکرده بود. شب‌ها در این خانه می‌خوابید و مواظب گله‌اش بود. همین خانه را به آقای بهمنی سپرد. در واقع در روستا کسی نبود که دو تا خانه داشته باشد که یکی را نیاز نداشته باشد. مشهدی علی لطف کرده بود و خانه‌ی قدیمی‌اش را به آقا معلم داده بود.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;هر روز صبح آقا معلم گله‌ی مشهدی علی را راهی صحرا می‌کرد. خودش دوست داشت در مقابل لطف مشهدی کاری کرده باشد و باری از دوش پیرمرد بردارد. قدرت بدنی خوبی هم داشت، هر روز مسیر خانه‌ تا مدرسه را می‌دوید.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;چند روزی بود که هوا به شدت گرم و آفتابی بود، به قول مرضیه انگار خدا روی آسمان سایه انداخته بود. برف چند روز قبل به کلی آب شده بود. عمه می‌گفت:《 هوا که این‌طوری گرم میشه، حتما برف سنگینی تو راهه.》مدرسه‌ی ما دو شیفت بود، شیفت صبح، پسرانه و شیفت عصر، دخترانه. تا ظهر هوا خوب بود اما، عصر جمعه، مه غلیظی همه‌ جا را پوشاند. سکوتی سنگین بر روستا حاکم شده بود‌. حتی مرغ و خروس‌های زن‌عمو هم رفته بودند کنج لانه و سر و صدا نمی‌کردند. گله‌ها هم زودتر از همیشه از صحرا به خانه برگشته بودند. آقا معلم عاشق آشته‌رشته بود. مشهدی علی برایش آش برده بود، اما آقا معلم خانه نبود. مشهدی بعد از پرس‌و‌جو فهمیده بود که آقا معلم به کوه رفته است. خیلی زود همه دست به کار شدند. چند نفری با تراکتور حسین به دل کوه زدند، هرچند نمی‌دانستند بین این همه کوه، به کدام طرف بروند. مه همچنان غلیظ‌تر می‌شد؛ طوری که در حیاط را که باز می‌کردیم دیوار همسایه را نمی‌دیدیم. همه نگران بودیم. در این فصل، گرگ زیاد دیده می‌شد‌. همکلاسی‌ها داخل مسجد جمع شدیم و برای سلامتی معلممان دعا خواندیم. شب را در بی‌خبری سپری کردیم. فردا تا ظهر خبری از معلم نشنیدیم. نیم متری برف باریده بود. دانش آموزان مدرسه آهسته پچ‌پچ می‌کردند که در باز شد و آقای بهمنی با چهره‌ای خسته و با لبخند وارد کلاس شد. با همان لهجه‌ی غلیظ شروع کرد به انگلیسی صحبت کردن، که ما فقط یک کلمه‌اش را می‌فهمیدیم، آن هم 《ریسک》 بود. معلم که چهره‌های حیران ما را دید، خندید و به فارسی ماجرا را برایمان تعریف کرد. آقا معلم که تجربه‌ی زندگی در کوهستان را در زمستان، نداشت؛ با دیدن چند روز هوای گرم و آفتابی، به دل کوه زده بود. و عجیب‌تر اینکه دورترین و خطرناک‌ترین کوه را انتخاب کرده بود و در آن مه غلیظ گم شده بود‌. مردم روستا با تلاش زیاد معلم جوان را پیدا کرده بودند. از همان روز با شنیدن کلمه‌ی ریسک، این خاطره در ذهنم پر‌رنگ می‌شود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;#به_قلم_خودم&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mahnegar.kowsarblog.ir/کوهی-به-نام-غیبی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://mahnegar.kowsarblog.ir/کوهی-به-نام-غیبی</link>
							</item>
				<item>
			<title>ماهی‌های اناری</title>
						<description>&lt;p&gt;خانه‌ی مادر‌بزرگم یک در چوبی بزرگ داشت با گل‌میخ‌هایی که من را به یاد چانه‌های خمیرِ نان می‌انداخت. کلون آهنی‌اش تقریبا بدون استفاده بود چرا‌که، در خانه‌اش به روی همه باز بود. یک دالان کوچک خشتی که تابستان‌ها خنک و زمستان‌ها پناهمان بود، خانه را متمایز کرده بود. خانه‌ی عمه هم دالان داشت اما برعکس خانه‌ی مادربزرگ، دالانش بیرون بود. سمت چپ، اول دکان قدیمی پدربزرگم قرار داشت، پدر‌بزرگی که فقط خاطره‌هایش را شنیده بودم. درش چوبی و کوتاه بود. یکبار با سارا به مادربزرگ اصرار کردیم تا قفل استوانه‌ای و عجیبش را باز کند. هیچ فکر نمی‌کردیم که پشت این در چند پله‌ پایین‌تر از حیاط باشد. گذر زمان به خوبی حس می‌شد. وزنه‌ی کوچک ۲۰۰ گرمی تعادل ترازوی قدیمی را بر‌هم زده و آن را تا‌به‌تا کرده بود. دفتر‌ی‌ کاهی زیر غبارِ زمان ماتم گرفته بود. هنوز بوی هل و میخک می‌آمد. سارا لنگه کفشی را از زیر کیسه‌ی پوسیده بیرون کشید و گفت:《 این کفش‌ دخترونه است یا پسرونه؟》&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بعد از دکان پله‌ای کوچک بود که به اتاقی بالای همین دکان و پشت بام ختم می‌شد. پله‌هایش هم خاص بود. پهنای پله‌ی اول تا برسد به پله‌ی آخر آب می‌رفت. اتاق بالای دکان را بسیار دوست داشتم آنقدر که به نقاشی‌هایم راه یافته بود‌. زیر پله‌ محیطی تاریک و سرد وجود داشت که عمویم گندم زمینش را که برداشت می‌کرد، آنجا قرار می‌داد. همیشه هم مرغ و خروس‌های زن‌عمو به کیسه‌های گندم نوک می‌زدند و دلی از عزا در می‌آوردند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پنجره‌های آبی خانه‌ی عمو حس خوشایندی داشت، هرچند که رنگ رویش پوسته پوسته شده بود. تنها خانه‌ی عمو بود که روی گچ‌هایش نقش گل و برگ داشت. مادربزرگم در اتاق بزرگی چسبیده به همین خانه زندگی می‌کرد. یک اجاق بیرون داشت که ما بچه‌ها تابستان‌ها از بالای پشت بام دمپایی‌ خود را به داخلش می‌انداختیم و بعد با سرعت از پله پایین می‌آمدیم تا دمپایی دود‌زده را برداریم. به قدری این کار را تکرار کرده بودیم که سنگ‌های پله صاف و صیقلی شده بود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;به جز خانه مادربزرگم هیچ حیاط دیگری حوض نداشت یا حداقل من ندیده بودم؛ آن‌هم حوض آبی. یک درخت انار کنار حوض بود. پاییز که می‌شد، برگهای زرد و مسی رنگ انار درون حوض می‌ریخت. هر برگ برای ما حکم یک موجود زنده را داشت، چیزی شبیه ماهی شب عید. ساعت‌ها لب حوض بازی می‌کردیم‌. چند قدم آن‌طرف‌تر درخت پسته‌ای بود که هیچ وقت میوه نداد‌ عمو می‌گفت این پسته را باید پیوند بزند اما، هیچ وقت این‌ کار را نکرد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سه درخت گردو، ضلع شرقی حیاط را سایه‌ای پهن بخشیده بودند. یک طناب آبی داشتیم که آن را به درخت کوچکتر می‌بستیم و تاب می‌خوردیم. مادربزرگ که را که عصبانی می‌کردیم، طنابمان را پاره می‌کرد اما ما باز طناب را گره می‌زدیم و شاخه‌ی نازک را می‌آزردیم. در زاویه‌ای ۹۰ درجه با ردیف درختان گردو، چند درخت انار روئیده بود. نزدیک انارها دیواری خشتی قرار داشت با پرچین‌هایی از بوته‌های معطر کوهی.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;همه‌‌ی ما پاییز این خانه را بیشتر از فصل‌های دیگر دوست داشتیم‌. گاهی چشم‌ مادربزرگ را دور می‌دیم و از بالای دیوار گلی، انار می‌چیدیم. یک‌بار هم مادربزرگ حین چیدن انار دیدمان. آنقدر هول شدیم که از دیوار افتادیم. مادربزرگ با ترفندی انگور‌های لب چاه را روی درخت سالم نگه می‌داشت تا شب یلدا. به گمانم خوردن انگور تازه در شب اول زمستان را تنها ما تجربه می‌کردیم. تپه‌ی کوچکی از برگ‌های زرد و خشک گردو درست می‌کردیم و از بالای بشکه‌ی نفت، روی آن می‌پریدیم و از خرد شدن بر‌گ‌ها کیف می‌کردیم‌. زن‌عمویم اول پاییز دار قالی‌اش را برپا می‌کرد و برایمان قصه می‌گفت. قصه‌ی اسب سیاه را خیلی دوست داشتیم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;باران که می‌آمد، این خانه دیدن داشت. پرندگان زیر ایوان و دالان پناه می‌گرفتند. بوی خاک نم‌زده هوش از سرمان می‌برد. زیر ناودان‌های چوبی، جوی کوچکی درست می‌شد. مادربزرگ نان می‌پخت و دست هر کداممان نانِ روغنی می‌داد؛ زیر دالان می‌نشستیم به تماشای باران.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;از این خانه فقط دو درخت گردو مانده است و ته دل نوه‌ها، حسرت اینکه پاییز می‌آید و این حیاط با‌صفا دیگر نیست.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;#به_قلم_خودم&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mahnegar.kowsarblog.ir/ماهی-های-اناری&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://mahnegar.kowsarblog.ir/ماهی-های-اناری</link>
							</item>
			</channel>
</rss>
