بامِ هیچ
بامِ هیچ
یک دسته پرنده از بالای سرم در آسمان اوج میگیرد. میدوم تا سر کوچهی ذوق. نور از بالهای شیشهای سنجاقک میگذرد. پاییز یک تکه ابر، کف دست آسمان گذاشته و باد سرخوش از پلهی فصل پایین میپرد. بوی نان تازه میآید. برگهای زرد با هر بهانهای روی زمین میریزند. درخت انگور نور میبافد تا تن خوشههایش کند. پشت دیوار کاهگلی پی چیزی میگردم؛ شاید گردو. عمه صدایم میکند و مشتم را پر از سنجد میکند. کفشهایم را در میآورم. پا برهنه چند قدم برمیدارم؛ خنکی زمین دلچسب است. اناری رندانه کوچه را میپاید؛ دست میبرم و همان را میچینم.
وارد دالان خانهی مادربزرگ میشوم. حوض آبی آینه شده و نور خورشید را روی کاهگل دالان میتاباند. باد که میوزد، نور میشکند.اذان میگوید.
به هوای چیدن ماه از پلهی کودکی بالا میروم تا بام هیچ. بوی کاهگل تازه توی ذوقم میزند. ماه را نگاه میکنم؛ هنوز هم دور است. کاش زودتر فهمیده بودم که اینجا خبری نیست.