وسوسه چمن

وسوسه چمن
  • خانه

بامِ هیچ

12 مهر 1405 توسط منم مثل تو

بامِ هیچ
یک دسته پرنده از بالای سرم در آسمان اوج می‌گیرد. می‌دوم تا سر کوچه‌ی ذوق. نور از بال‌های شیشه‌ای سنجاقک می‌گذرد. پاییز یک تکه ابر، کف دست آسمان گذاشته و باد سر‌خوش از پله‌ی فصل پایین می‌پرد. بوی نان تازه می‌آید. برگ‌‌های زرد با هر بهانه‌ای روی زمین می‌ریزند. درخت انگور نور می‌بافد تا تن خوشه‌هایش کند. پشت دیوار کاهگلی پی چیزی می‌گردم؛ شاید گردو. عمه صدایم می‌کند و مشتم را پر از سنجد می‌کند. کفش‌هایم را در می‌آورم. پا برهنه چند قدم برمی‌دارم؛ خنکی زمین دلچسب است. اناری رندانه کوچه را می‌پاید؛ دست می‌برم و همان را می‌چینم.

وارد دالان خانه‌ی مادر‌بزرگ می‌شوم. حوض آبی آینه شده و نور خورشید را روی کاهگل دالان می‌تاباند. باد که ‌می‌وزد، نور می‌شکند.اذان می‌گوید.
به هوای چیدن ماه از پله‌ی کودکی بالا می‌روم تا بام هیچ. بوی کاهگل تازه توی ذوقم می‌زند. ماه را نگاه می‌کنم؛ هنوز هم دور است. کاش زودتر فهمیده بودم که اینجا خبری نیست.

 2 نظر

​معیار سختی

08 مهر 1405 توسط منم مثل تو

فکر می‌کردم اگر نباشی تمام جهان از حرکت می‌ایستد اما این برگ‌های پاییزی برای سومین بار است که خزان می‌شوند. می‌خواستم نقاب آدم‌های صبور را بر صورت بزنم تا کسی اشک‌هایم را نبیند. کوه که فرو بریزد، پیدا کردن تکیه‌گاه سخت است. به دیوار حیاط پناه برده‌ بودم. مادرم گفته بود که شیون نکنیم. بغض روی بغض قورت می‌دادم. پشت پلک‌هایم یک اقیانوس اشک، منتظر فرو ریختن بود. پشیمان نبودم که همراهی همسرم را رد کردم اما همان لحظه دلم یک همراه می‌خواست. کسی حواسش به من نبود. همان‌جا بود که غم در قلبم نشست. انگار باید رفتنت را باور می‌کردم.

خودم را در اوج بی‌کسی می‌دیدم که سایه‌ی کسی روی صورتم افتاد. دستان مردانه‌ی محمد بود که در آغوشم گرفت. سرم را روی سینه‌ی پهنش گذاشت. ظرف صبوری من دیگر گنجایش نداشت. گریه کردم و آن لحظه سخت‌ترین دقیقه عمرم بود. بعد از آن، هر سختی را با رفتنت می‌سنجم. با خودم می‌گویم از آن لحظه که سخت‌‌تر نیست. می‌دانم که خدا تنهایم نمی‌گذارد و کسی را برای نجاتم می‌فرستد؛ کسی مثل‌ محمد.

 2 نظر

سید‌نرگس

05 مهر 1405 توسط منم مثل تو

​پدرم مثل اکثر مردان روستایی کشاورز بود. مادرم که فرش‌بافی را شروع کرد و در این کار استاد شد؛ پدرم به تولید فرش‌دستبافت رو آورد. تولیدی نیمه‌متمرکز داشت به این معنی که دار قالی را خانه‌ی بافنده برپا می‌کرد. ابزار را هم خودش تهیه می‌کرد. زنان روستا فرش را می‌بافتند و مزدشان را می‌گرفتند.

برادرم نقش فرش‌ها را روی کاغذ‌های شطرنجی می‌کشید. از همان روزها دلم می‌خواست طراح فرش باشم. ۲۰ سالم بود که باز یاد عشق کودکی افتادم. موتیف‌های شطرنجی را به کمک آقای مومنی خریدم. گل‌های شاه‌عباسی را بیشتر از گل‌های ختایی دوست داشتم. سر هر پیچش ساقه‌‌ها برگ لوتوس می‌کشیدم. به نظرم در حق  خطوط اسلیمی، ظلم شده بود. هر طرحی با این اسلیمی‌ها قشنگ‌تر می‌شد. طرحم را آنقدر کشیدم تا بالاخره استاد تایید کرد. رنگ‌ها را باید خودم می‌ساختم. ۳ رنگ اصلی داشتم. تعداد زیادی سرنگ خریدم تا رنگ‌های ساخته شده را داخلش نگه‌دارم. تنها راه‌حلی که به ذهنم رسید تا رنگ‌ها خشک نشوند.

بعد از چند ماه‌ طرحم در سطح شهرستان برنده شد و اتحادیه فرش‌دستبافت آن را برای رقابت به استان معرفی کرد. آن سال تازه ازدواج کرده بودم و همسرم اجازه فعالیت بیشتر را نداد.
پدرم سید بود و نام مادرم نرگس. اسم طرح را سید‌نرگس گذاشته بودم. آرزویم این بود که با این طرح نام پدر و مادرم را زنده نگه‌دارم. سال‌ها از آن زمان می‌گذرد و حسرتش هنوز با من است؛ حسرت اینکه شاید می‌توانستم طراح فرش شوم، در سطح استان و حتی کشور کار کنم، طرح‌هایی بکشم که رنگشان از زندگی بیاید و نامشان از آدم‌هایی که دوستشان داشتم.

«سید‌نرگس» هنوز گوشه‌ای از خانه است؛ طرحی که هیچ‌وقت به اندازه‌ی آرزوی من بافته نشد.

 2 نظر

تا انبوه فهم

03 دی 1404 توسط منم مثل تو

تا به حال صبح را بوئیده‌ای؟ چیزی است شبیه صورت ناب یک رویای شیرین، شبیه التماس شب برای ماندن آخرین ستاره. اگر صبح اینجا باشی می‌توانی دست سنجاقک را بگیری و بدوی تا خانه‌ی نور. می‌شود دخترک خورشید را در آغوش گرفت و موهای نرم و طلایی‌اش را حس کرد. درختان اینجا را در کلاس منطق نمی‌شود فهمید. باید نغمه‌های غمگین پونه را شنید تا آبی آسمان را تفسیر کرد. باید با چشم دل اینجا را دید. 
صدای پرندگان از لای انگشتان پریشان بید به گوش می‌رسد، چه غوغایی بر‌پا کرده‌اند! 
اینجا چشم سبز مرداب هنوز بیدار است و لفظ شبنم از هم‌صحبتی با چشمه، تَر. کاش یک شانه‌به‌سر بیاید و حواس مرا با خود ببرد، بالای آن درخت افرا، تا نردبان رسیدن. پنجه در پنجه‌ی نرم خاک، سر سفره‌ی علف می‌نشینم. صدای پریدن قورباغه‌ای در آب، مرا می‌ترساند. باد می‌چرخد و مساحت فکر مرا حساب می‌کند. کاش سنجاقکی پریشانی‌ام را وزن می‌کرد. باید خوشه‌های فکرم را در چشمه‌ی دانایی بشویم. شوق جیب‌هایم برای چیدن سنجد را زاغ می‌فهمد یا کِرم؟
جذبه‌ی آب مرا می‌برد تا چشمه، تا بلندای سپیدار، تا انبوه فهم.
#به_قلم_خودم

 نظر دهید »

چرا شکوفه ندهیم؟ 

02 دی 1404 توسط منم مثل تو

در را آرام هل دادم‌. نور از بیرون با شدت به داخل تابید. شاید هم تاریکی این فروشگاه بود که با سرعت نور را می‌بلعید. قدمی به طرف داخل می‌گذارم. کمی اضطراب دارم. بند کوله‌ام را محکم‌تر می‌فشارم. به جز صدای نفس‌های خودم چیزی نمی‌شنوم. یادم رفت اصلا برای چه آمدم. تار عنکبوت در تمام گوشه و کنار فروشگاه به چشم می‌خورد. قفسه‌ها زنگ‌زده و پوسیده به نظر می‌آیند. روی زمین و تمام قفسه‌‌ها گرد و غبار نشسته و قفسه‌ها تقریبا خالی هستند، جز آن قفسه‌ی آخر. با یک حرکت ملحفه‌ی سفید را کشیدم. قفسه چوبی بود و رنگ طلایی‌اش هنوز هم می‌درخشد ولی دیدن کتاب‌ها بیشتر شگفت‌زده‌ام کرد. یکی از کتاب‌ها را بیرون کشیدم. بوی خوب کاغذ، مثل یک پیچک سبز احاطه‌ام کرد. بی‌اختیار نشستم و کتاب را باز کردم. صفحه‌ی اول کتاب، کسی با خط خوش نوشته بود:《 از خاک آفریده شده‌ایم، پس چرا شکوفه ندهیم؟》

#به_قلم_خودم

 نظر دهید »
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • ...
  • 6
  • ...
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • ...
  • 48
مهر 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  

وسوسه چمن

اینجا با کلمات یک قواره آسمان می‌دوزم.

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • من

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس