سیدنرگس
پدرم مثل اکثر مردان روستایی کشاورز بود. مادرم که فرشبافی را شروع کرد و در این کار استاد شد؛ پدرم به تولید فرشدستبافت رو آورد. تولیدی نیمهمتمرکز داشت به این معنی که دار قالی را خانهی بافنده برپا میکرد. ابزار را هم خودش تهیه میکرد. زنان روستا فرش را میبافتند و مزدشان را میگرفتند.
برادرم نقش فرشها را روی کاغذهای شطرنجی میکشید. از همان روزها دلم میخواست طراح فرش باشم. ۲۰ سالم بود که باز یاد عشق کودکی افتادم. موتیفهای شطرنجی را به کمک آقای مومنی خریدم. گلهای شاهعباسی را بیشتر از گلهای ختایی دوست داشتم. سر هر پیچش ساقهها برگ لوتوس میکشیدم. به نظرم در حق خطوط اسلیمی، ظلم شده بود. هر طرحی با این اسلیمیها قشنگتر میشد. طرحم را آنقدر کشیدم تا بالاخره استاد تایید کرد. رنگها را باید خودم میساختم. ۳ رنگ اصلی داشتم. تعداد زیادی سرنگ خریدم تا رنگهای ساخته شده را داخلش نگهدارم. تنها راهحلی که به ذهنم رسید تا رنگها خشک نشوند.
بعد از چند ماه طرحم در سطح شهرستان برنده شد و اتحادیه فرشدستبافت آن را برای رقابت به استان معرفی کرد. آن سال تازه ازدواج کرده بودم و همسرم اجازه فعالیت بیشتر را نداد.
پدرم سید بود و نام مادرم نرگس. اسم طرح را سیدنرگس گذاشته بودم. آرزویم این بود که با این طرح نام پدر و مادرم را زنده نگهدارم. سالها از آن زمان میگذرد و حسرتش هنوز با من است؛ حسرت اینکه شاید میتوانستم طراح فرش شوم، در سطح استان و حتی کشور کار کنم، طرحهایی بکشم که رنگشان از زندگی بیاید و نامشان از آدمهایی که دوستشان داشتم.
«سیدنرگس» هنوز گوشهای از خانه است؛ طرحی که هیچوقت به اندازهی آرزوی من بافته نشد.