معیار سختی
فکر میکردم اگر نباشی تمام جهان از حرکت میایستد اما این برگهای پاییزی برای سومین بار است که خزان میشوند. میخواستم نقاب آدمهای صبور را بر صورت بزنم تا کسی اشکهایم را نبیند. کوه که فرو بریزد، پیدا کردن تکیهگاه سخت است. به دیوار حیاط پناه برده بودم. مادرم گفته بود که شیون نکنیم. بغض روی بغض قورت میدادم. پشت پلکهایم یک اقیانوس اشک، منتظر فرو ریختن بود. پشیمان نبودم که همراهی همسرم را رد کردم اما همان لحظه دلم یک همراه میخواست. کسی حواسش به من نبود. همانجا بود که غم در قلبم نشست. انگار باید رفتنت را باور میکردم.
خودم را در اوج بیکسی میدیدم که سایهی کسی روی صورتم افتاد. دستان مردانهی محمد بود که در آغوشم گرفت. سرم را روی سینهی پهنش گذاشت. ظرف صبوری من دیگر گنجایش نداشت. گریه کردم و آن لحظه سختترین دقیقه عمرم بود. بعد از آن، هر سختی را با رفتنت میسنجم. با خودم میگویم از آن لحظه که سختتر نیست. میدانم که خدا تنهایم نمیگذارد و کسی را برای نجاتم میفرستد؛ کسی مثل محمد.