ترس یعنی...
بچه که بودم، فقط از انتهای حیاط میترسیدم. انباری نسبتا بزرگی آنجا بود که با الوار، یک طبقه برایش ساخته بودند؛ چیزی شبیه یک طاقچه بزرگ. در کوچکش، نه شیشه داشت نه رنگ و روی حسابی. نه اینکه زنگ زده باشد؛ نه، فقط رنگ قرمزش به دل نمینشست. مدتها بود که بدون استفاده مانده بود، همینطور نخهای داخلش. کلاف پوتون و پوپولهها درهم پیچیده بود؛ مثل موهای فر خوردهی هیولایی که شبها ظاهر میشد. برای گربهها، ولی یک جای گرم و نرم بود. روبهروی این انباری، موتورخانه بود. موتوربرق داخلش، از تاریکی مغرب تا ساعت ده شب بیوقفه کار میکرد. دیوارهای موتورخانه، دودزده و سیاه بود. برای رفتن به سرویس بهداشتی، باید از جلوی انباری و موتورخانه میگذشتیم. گاهی چشم گربهای در تاریکی، برق میزد و ترس من بیشتر میشد.
چند سال بعد، در خوابگاه دبیرستان، ترس از دست دادن پدر یا مادرم، خواب را از چشمانم گرفت. شبها یک زیارت عاشورا نذر سلامتیشان میخواندم و صبحها دعای عهد.
کمکم ترس خودش را در موقعیتهای دیگر نشانم داد. سادهترینش ترس از کنکور و نتیجهاش بود. ازدواج و جدا شدن از خانوادهام، روی دیگر ترس بود. از اینجا بهبعد ترسهایم رنگ مسؤلیت گرفت و با مادر شدنم این ترس پررنگتر شد.
راستش تهتغاری خانواده بودن، زیاد هم خوب نیست؛ ما آخریها شاهد پیر شدن تکتک اعضای خانواده هستیم. پدرم که مُرد، ترس از زندگی هم به ترسهایم اضافه شد. دو دستی چسبیدم به خاطراتم، مبادا که روزهای رفتهام را فراموش کنم. همین پنجشنبه، وقتی از بهشتزهرا برمیگشتیم؛ مرضیه گفت:《 هیچ دقت کردی داریم دههی چهل زندگیمون را پر میکنیم. این روزها بیشتر از هر چیزی از این میترسم که بمیرم و دستم خالی باشه.》 راست میگفت. من هم میترسیدم، از اینکه آن دنیا، شرمندهی خودم و خدای خودم باشم.
#به_قلم_خودم