مه نگار

من و گالیا
  • خانه 

پدر

24 دی 1402 توسط منم مثل تو
​امشب هوای شهرمان ابری هست ولی فکر تو نمی‌گذارد که به امید روزهای ابری بیندیشم! یادت هست صبح های دلچسبی که با صدای تکبیره‌الاحرام تو آغاز می‌شد.نمازت را در تاریک‌روشن صبح به که اقتدا می‌کردی؟ چه کسی زیباتر از تو نامم را صدا می‌زد؟ چند روز است که حالم… بیشتر »
 نظر دهید »

بر چند بخش پذیرم؟

20 دی 1402 توسط منم مثل تو
​بر چند بخش پذیرم؟ گاهی زنانگی‌‌ام دستمالی به دستم می‌دهد تا غبار از سطوح بزدایم،دستان ظریفم را غرق کف می‌کنم و روی ظروف می‌کشم.هنگام پخت غذا کمی چاشنی عشق از قلبم بر می‌دارم و در آن می‌ریزم. گاهی پرستار می‌شوم و دستمال نمدار را روی حرارت تن عزیزانم… بیشتر »
 نظر دهید »

چه بنامم تو را ؟

12 دی 1402 توسط منم مثل تو
​چه بنام تو را ؟ مثل باران منشأ خیر و برکت هستی و مثل خورشید کانون عشق و گرما. مثل دریا سخاوتمند و زیبا چون جنگل پر از طراوت و زندگی چشمه سار محبتی و مثل کوه استوار  مثل نسیم آرام و لطیف زیبا و دلنشین مثل گلهای بهاری  مانند سنگ صبور… بیشتر »
 2 نظر

نقش،لاله

10 دی 1402 توسط منم مثل تو
​چند بار نقش لاله را بافتی؟ حاشیه‌ی پر از گلدان‌های قشنگش را چه کسی بهتر از تو خلق کرده است؟ رنگ چشمانت را چگونه به سرمه‌ای زمینه‌اش سپردی؟ چارقد زیبا گلدارت را چهار تکه کردی و هر کدام را به یکی از لچک ها قرض دادی؟ چرا نقش لاله بر خلاف دیگر نقش ها،گل و… بیشتر »
 نظر دهید »

شهید گمنام

03 دی 1402 توسط منم مثل تو
​نمی‌دانم مادرت کجای این دیار چشم انتظارت نشسته است؟ نمی‌دانم خواهری داری که حسرت یک آغوش برادرانه‌ در دلش مانده باشد یا نه؟ چند بهار از عمرت سپری شده است؟ شاید همسری داری که هر بار با صدای زنگ خانه، بند دلش پاره می‌شود.به امید اینکه قاصدی خوش خبر… بیشتر »
 نظر دهید »

آذر

03 دی 1402 توسط منم مثل تو
​گوله‌ی کاموا را که به زیر پایه‌ی کرسی غلتیده بود برداشت و در سبد گذاشت.نگاهی به پنجره انداخت.عینکش را برداشت و تمیز کرد و دوباره روی چشم‌هایش گذاشت.خنده روی صورت زیبایش نشست.درست دیده بود؛برف می‌بارید. دست روی زانوهایش گذاشت و با گفتن آخی بلند… بیشتر »
 نظر دهید »
دی 1402
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            

مه نگار

گالیا،نام منِ دیگر است که به تازگی با او دوست شدم . اخلاق گالیا شبیه به منِ ۱۵ سال پیش است .دیروز گالیا را از میان کتابی که می‌خواندم پیدا کردم و از او دعوت کردم تا مثل سابق با من زندگی کند.

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • من

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس