مه نگار

من و گالیا
  • خانه 

در خیالم سرشاری

29 دی 1403 توسط منم مثل تو
​پدر جان! بعد از رفتنت، گویی تمام من به یغما رفته است. آخر تابستان بود که بدون تو یتیم شدم و تو می‌دانی که پاییز نیامد، بعد از تو تمام فصل‌ها زمستان شد. حالم مثل طوفان زده‌ای که پارویش شکسته و قایقش سوراخ شده است. دلم به ارتش تک نفره‌ی تو گرم بود و حالا… بیشتر »
 نظر دهید »

جان نرگس‌ها می‌شود بمانم؟

29 دی 1403 توسط منم مثل تو
​خاصیت پنج‌شنبه‌ها معجزه است، مثل دیدار امروزمان. خدا خواست که با دیدارت، دوباره عاشق آسمان ابری‌ بشوم. سرم را روی سنگ سرد می‌گذارم و نامت را می‌بوسم. قرآن را باز می‌کنم، ابراهیم بخوانم؟ مثل هر روز که نیستی و من با دلی‌ تنگ، ابراهیم می‌خوانم. عمیق نفس… بیشتر »
 نظر دهید »

دلتنگ پدر

29 دی 1403 توسط منم مثل تو
​دلم گرفته! شاید دچار آن رَگ پنهان رنگ‌ها شده‌ام، آنقدر که در خیالم با ریسمان‌های رنگی همنشینی می‌کنم. بعد از تو دیگر نان ها بوی برکت نمی‌دهند. گویی دیگر انار‌ها عاشق نمی‌شوند. آسمان اندازه‌ی یک گودال کوچک شده و پرندگان راه گم کرده‌اند. دیگر باران… بیشتر »
 نظر دهید »

پنجره‌ی عاشق 

29 دی 1403 توسط منم مثل تو
​مهمان داریم! دیروز برف بارید‌، اما امروز آسمان صاف و آبی است. مرضیه با خنده می‌گوید: “انگار سایه‌ی خدا روی آسمان افتاده است.” برف‌ِ روی شاخه‌های انگور ذره‌ذره آب می‌شود و روی زمین می‌چکد. پنجره، آفتاب را به درون اتاق دعوت کرده و خودش محو… بیشتر »
 نظر دهید »

بازگشت

29 دی 1403 توسط منم مثل تو
​صدای خرت‌خرت راه رفتنمان سکوت کوچه را می‌شکند. راستش را بخواهی امشب اصلا دلم نمی‌خواست به خانه برگردم! آسمان آنقدر تمیز و صاف است که گویی کسی آن را شسته و برق انداخته است. ستاره‌های اینجا کمی بیشتر است. چشمانم را روی صفحه سیاه آسمان می‌چرخانم و وقتی… بیشتر »
 نظر دهید »

پاییز

29 دی 1403 توسط منم مثل تو
​پاییز رو به اتمام و یلدا نزدیک است. رو‌به پنجره نشسته‌ام. انگار درخت خرمالوی حیاط به یکباره آمدن پاییز را فهمیده باشد، دیشب تمام برگ‌هایش ریخت. ابر‌ها مثل یک اسفنج آب‌خورده، آماده‌ی بارش هستند. گنجشک‌ها به سهمیه‌ی میوه‌شان از درختان حیاط، نوک می‌زنند.… بیشتر »
 نظر دهید »
دی 1403
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30          

مه نگار

گالیا،نام منِ دیگر است که به تازگی با او دوست شدم . اخلاق گالیا شبیه به منِ ۱۵ سال پیش است .دیروز گالیا را از میان کتابی که می‌خواندم پیدا کردم و از او دعوت کردم تا مثل سابق با من زندگی کند.

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • من

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس