مه نگار

من و گالیا
  • خانه 

تا انبوه فهم

03 دی 1404 توسط منم مثل تو
تا به حال صبح را بوئیده‌ای؟ چیزی است شبیه صورت ناب یک رویای شیرین، شبیه التماس شب برای ماندن آخرین ستاره. اگر صبح اینجا باشی می‌توانی دست سنجاقک را بگیری و بدوی تا خانه‌ی نور. می‌شود دخترک خورشید را در آغوش گرفت و موهای نرم و طلایی‌اش را حس کرد. درختان… بیشتر »
 نظر دهید »

چرا شکوفه ندهیم؟ 

02 دی 1404 توسط منم مثل تو
در را آرام هل دادم‌. نور از بیرون با شدت به داخل تابید. شاید هم تاریکی این فروشگاه بود که با سرعت نور را می‌بلعید. قدمی به طرف داخل می‌گذارم. کمی اضطراب دارم. بند کوله‌ام را محکم‌تر می‌فشارم. به جز صدای نفس‌های خودم چیزی نمی‌شنوم. یادم رفت اصلا برای چه… بیشتر »
 نظر دهید »

حلیمه و راز کمد

30 آذر 1404 توسط منم مثل تو
بالاخره بعد از چند هفته، شوفاژِ خوابگاه تعمیر شده بود. آن چند هفته برای تمام اتاق‌ها به سختی گذشت اما، برای اتاق ما، نه! همه بچه‌های اتاق متین را به زرنگی می‌شناختند. آخرش هم نفهمیدم که بنفشه چراغ نفتی را از کجا آورده بود. از مدرسه که برمی‌گشتیم، دو نفر… بیشتر »
 نظر دهید »
دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

مه نگار

گالیا،نام منِ دیگر است که به تازگی با او دوست شدم . اخلاق گالیا شبیه به منِ ۱۵ سال پیش است .دیروز گالیا را از میان کتابی که می‌خواندم پیدا کردم و از او دعوت کردم تا مثل سابق با من زندگی کند.

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • من

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس