مه نگار

من و گالیا
  • خانه 

نارنگی

03 مرداد 1403 توسط منم مثل تو

​هوا که رو‌به سردی می‌رفت، وقتی باغ هنوز بوی هلو می‌داد، برگ درختان کم‌کم رنگ می‌باخت و با کوچک‌ترین تلنگر باد، خودش را به آغوش زمین می‌انداخت؛ پدرم شبانه راهی سفر می‌شد. تابستان اکثر خانم‌ها فرش می‌بافتند. اوایل پاییز فرش‌های تازه بافته‌شده را روی هم می‌چید. بهترین‌ها را انتخاب می‌کرد. صبح که از خواب بیدار می‌شدم، جای خالی پدرم، توی ذوق می‌زد. معمولا یک شب یزد می‌ماندند و نیمه‌های شب بعد بر‌می‌گشتند. صبح زود می‌توانستی وانت کرم‌رنگ پدر که زیر فشار بار چند تنی خسته به نظر می‌رسید، را دید. پدرم که می‌دید بیدار شده‌ایم، بی‌طاقت‌تر از ما، تلاش می‌کرد تا بتواند خرید‌هایش را به دستمان برساند. کیک یزدی و باقلوا و قطاب و میوه‌ی فصل. نارنگی‌ها که در هوای شبانه‌ی حیاط حسابی خنک شده بودند را با لذت پوست می‌گرفتیم و صبحانه نخورده، می‌خوردیم. بوی نارنگی برایم خاطرات کودکی را زنده نگه می‌دارد.

#به_قلم_خودم 

#آزاد‌نویسی

 نظر دهید »

میراث مادربزرگ

01 مرداد 1403 توسط منم مثل تو

​نوجوان بودم. یک‌روز که از مدرسه بر‌می‌گشتم، نسرین دست در گردنم انداخت و گفت:《 تسلیت میگم، مادربزرگت فوت شد.》ماتم برد. با ضربه‌ی نسرین به خودم آمدم و گریان به سمت خانه‌ی مادربزرگ دویدم. باران می‌بارید. زیر دالان ورودی ایستادم و رفتنش را تماشا کردم. میراث چندان زیادی نداشت؛ یک خانه‌ی قدیمی، مقداری وسیله‌ی کهنه و تعدادی سکه‌، منقّش به تصویر مظفر‌الدین شاه، که طبق وصیتش فروختیم و پولش را صرف آبادانی مسجد کردیم. از بین ظروف، یکی توجهم را جلب کرد. یک کاسه‌ی گرد و سنگین چینی که فرم زیبایی داشت، اما نقش روی آن چنگی به دل نمی‌زد. هر‌چه بود من شیفته‌ی آن شده بودم. از عمه اجازه گرفتم و کاسه را برداشتم. مدت‌ها با خواهرم بر سر مالکیت آن دعوا داشتیم تا اینکه خواهرم ازدواج کرد و برای زندگی راهی جزیزه‌ی قشم شد. صبح فردای رفتنش، فهمیدم کاسه را هم با خودش برده است. مثل روز فوت مادربزرگ، اول ماتم برد و بعد به خودم آمدم و گریه کردم. زنگ زدم و اعتراض کردم ولی فایده نداشت. امروز یاد میراث بر‌باد رفته‌ام افتادم. به خواهرم پیام دادم تا عکسی برایم بفرستد. خیلی بی‌مقدمه گفت:《 دیگه ندارمش، شکست!》لال شدم، دقیقا شکل ایموجی بدون دهانی که برایش فرستادم. 12 سال به یاد کاسه‌ی چینی خوش فرم بودم و امروز، همان را هم از دست دادم. شاید هم مدت‌ها از شکستنش می‌گذشت و من مثل یک سرباز بی‌خبر از پایان جنگ، در نقطه‌ی صفر مرزی، همچنان نگهبانی می‌دادم.

#به_قلم_خودم 

#آزاد‌نویسی 

#ارث

#کاسه‌ی چینی

 نظر دهید »

معرفی کتاب 

01 مرداد 1403 توسط منم مثل تو

​داستان و روایت را می‌توان زندگی کرد. دست در دست قهرمانان داستان‌ها با حوادث رو‌به‌رو شد و برای مشکلات چاره اندیشید. گاهی با تردید، قدم در راه پیش‌رو گذاشت و گاهی اعتقادات را بسنجی و با توجه به ظرفیت وجودی‌‌ات پله‌های اعتقادی را بالا بروی. گاهی منتظر بمانی تا گفت‌و‌گو‌ها به پایان برسد، تا کلاف سر‌در‌گمی‌هایت باز شود. بعد از جستن قهرمان داستان از خطرات نفسی از سر آسودگی بکشی و لبخند بزنی به تمام ناهمواری‌ها. اگر سوار بر پرنده‌ی خیال شوی، بدون بال هم می‌توان از زمین دل کند و در آسمان پرواز کرد.

کتاب باغ مخفی نوشته‌ی مجید پورولی کلشتری، با اقتباس از کتاب انسان 250‌ساله روایتی از زندگی سیاسی ائمه معصومین علیهم السلام را به مخاطب خود عرضه می‌کند. 

بخش آغازین این کتاب جذاب:

شیخ حیدر زارع از سفره‌ی صبحانه دست می‌کشد و تکیه می‌دهد به دیوار. کف دو دستش را بالا می‌گیرد و زیر لب دعایی می‌خواند؛ بعد خیلی آهسته کف دو دستش را می‌کشد روی محاسنش. دست می‌چرخاند پشت پشتی‌های بزرگی که به دیوار چسبیده و دنبال عرقچین سفیدش می‌گردد.

_ لا اله الاّ الله

طبق معمول دستش خالی و بی‌حاصل بر‌می‌گردد. سر می‌چرخاند طرف طلعت:《 خانم، این عرقچین من را ندیدید شما؟》

همسرش طلعت خانم دارد، نان خشک‌های توی سفره را جمع می‌کند. نیم نگاهی به شیخ حیدر می‌اندازد و می‌گوید:《 دیشب انداختم توی تشت آب تا بشورمش.》آن وقت حرفی را که از قبل‌تر شروع کرده بود ادامه می‌دهد:《 خدا را خوش نمی‌آید شیخ‌حیدر! شما خودت را بگذار جای او. آخر حرف امروز و دیروز که نیست. همین‌جوری سر انگشتی هم که حساب کنی، الان یک‌سال هم بیشتر است که این جوان معطل شماست!》

#به_قلم_خودم 

#معرفی_کتاب

#کتاب

 نظر دهید »

تنها وارث 

30 تیر 1403 توسط منم مثل تو

​

بچه که بودم فکر می‌کردم محرم فقط ده روز است و برای تمام شدنش غصه می‌خوردم. راستش همیشه به این فکر می‌کردم که چرا ما قبل از واقعه‌ی عاشورا عزاداری می‌کنیم. مگر اصل عزاداری بعد از مرگ نیست؟ چرا شیون قبل از عزا؟

هر چه بزرگ‌تر شدم، مفهوم محرم هم برایم بزرگ‌تر شد. رسالت ما تازه بعد از عاشورا آغاز می‌شود. صاحب‌الزمان به عنوان تنها وارث ولایت و امامت منتظر بیدار شدن و بیدار ماندن ماست و محرم مقدمه‌ی این بیداری‌ است. کودکان غزه هر روز و هر لحظه محرم را زندگی می‌کنند. در هوای مسموم مجازی هوشیار بمانیم و نسبت به افکار عمومی بی‌تفاوت نباشیم.

#به_قلم_خودم 

#فلسطین 

#کودکان_غزه

 نظر دهید »

کی از نسل جدید جا ماندیم؟

23 تیر 1403 توسط منم مثل تو

​خورشید مثل عروسی زیبا خرامان در حال رفتن به خانه‌ی بخت است و دنباله‌ی نورانی‌اش کم‌کم محو می‌شود؛ اما هوا هنوز گرم است. بوستان شلوغ و بچه‌ها گرم بازی هستند. مادران کمی دور‌تر نشسته‌ و با بغل دستی‌شان مشغول صحبت کردن هستند. گاهی چشم می‌چرخانند و فرزندشان را پیدا می‌کنند، آن وقت است که نفسی از سر آسودگی می‌کشند. کافه‌ی وسط استخر پارک ،مثل سال‌های گذشته مداحی پخش نمی‌کند؛ همین که به احترام محرم موزیک شاد پلی نمی‌شود، جای خوشحالی است. جوان و پیر در عزای سالار شهیدان سیاه‌پوش شده‌اند؛ اما زنان شال‌هایشان را دور گردن انداخته و موهای رنگ‌شده‌ی خود را به دست باد سپرده و دست در دست مردشان، دل از مردان دیگر می‌برند. پسران نوجوان در حالی که با تلفن همراهشان مداحی گوش می‌دهند، قلاده‌ی سگی را می‌کشند. باورم نمی‌شود کم‌کم فرهنگ اصیل و ریشه‌دار عاشورا به پوشیدن لباس سیاه محدود شود. کی از نسل جدید جا ماندیم؟

امام حسین سیاه‌پوش نمی‌خواهد! دیر نیست، اگر بخواهیم همین الان شروع کنیم و به احیای این فرهنگ ریشه‌دار بپردازیم. 

#به_قلم_خودم 

#ده_روز_با_کاروان 

#محرم

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 16
  • 17
  • 18
  • ...
  • 19
  • ...
  • 20
  • 21
  • 22
  • ...
  • 23
  • ...
  • 24
  • 25
  • 26
  • ...
  • 48
بهمن 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  

مه نگار

گالیا،نام منِ دیگر است که به تازگی با او دوست شدم . اخلاق گالیا شبیه به منِ ۱۵ سال پیش است .دیروز گالیا را از میان کتابی که می‌خواندم پیدا کردم و از او دعوت کردم تا مثل سابق با من زندگی کند.

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • من

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس