مه نگار

من و گالیا
  • خانه 

قفل‌های نامرئی 

11 خرداد 1403 توسط منم مثل تو

​اغلب در حد سلام و احوال پرسی کوتاه با همسایه‌ها صحبت می‌کنم. مثل همیشه داخل کوچه نشسته‌اند و گرم صحبت هستند. گاهی صدای خنده‌هایشان بلند می‌شود. علاقه‌ای به جمع خودمانی‌شان ندارم. چند قدم مانده که به جمعشان برسم، همگی خیره‌ نگاهم می‌کنند. سلام می‌دهم. یکی‌ یکی جوابم را می‌دهند. 

_گرفته به نظر میای؟

با خودم فکر می‌کنم که چه بگویم. تنها به گفتن اینکه برای شهدای خدمت ناراحتم، اکتفا می‌کنم.

《 وای! گفتم حالا چی شده. حالا مرگ چند نفر که خون مردم را توی شیشه کردند انقدر ناراحتی نداره.》 کبری خانوم بود که این‌طور درباره‌ی مرگ هموطنانش حرف می‌زد. نگاهی به چهر‌ه‌های همراهانش می‌اندازم. توقعی از این جامعه‌ی غافل و نا‌آگاه ندارم. گاهی فکر می‌کنم مصداق امروزی” خَتَمَ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ وَ عَلى‏ سَمْعِهِمْ وَ عَلى‏ أَبْصارِهِمْ” همین زنانی هستند که چشم و گوششان را در اختیار فضای مجازی قرار داده‌اند و از دیدن حقیقت محروم‌ مانده‌اند.

#به_قلم_خودم 

#فضای_مجازی 

#عکس_نوشته_تولیدی

 نظر دهید »

راز صبح

11 خرداد 1403 توسط منم مثل تو

​بی‌تردید صبح فرصت خوبی است برای پرورش اندام و سلامتی. اگر صبح زود به پارک نزدیک منزل بروید، افراد زیادی را خواهید دید که مشغول ورزش کردن هستند و به سلامتی خود اهمیت زیادی می‌دهند. اما آیا فقط جسم نیاز به مراقبت دارد؟ 

تاکید فراوان پزشکان و متخصصان تغذیه بر تناسب اندام و وجود تبلیغات و مقالات علمی زیاد در این زمینه باعث شده است که اکثر انسان‌ها به فکر تناسب اندام خود باشند. اما چیزی که ما از پرورش آن غافلیم تناسب روح است. اخیراً کانال‌هایی هستند که با برگزاری دوره‌های پاکسازی روح و ذهن و… به گرفتن هزینه‌‌های گزاف از مردم مشغولند.

چیزی که بشر برای رسیدن به آرامش به آن نیازمند است، ارتباط با خالق و هستی بخش جهان است.

در دین اسلام صبح فرصت خوبی است برای پرورش روح و جسم. بی شک این کلام امیرالمؤمنین روشن‌گر اهمیت صبح و ارتباط آن بر روح و جسم بنده است. 

قال امیرالمؤمنین علی علیه السلام: مَن أصبَحَ و الآخِرَةُ هَمُّهُ استَغنى بغَیرِ مالٍ ، و استَأنَسَ بغَیرِ أهلٍ ، و عَزَّ بغَیرِ عَشِیرَةٍ .

هرکه صبح خود را با همّ و غم آخرت بیاغازد ، بى نیاز شود ، بى آن که مال و ثروتى داشته باشد ، و از تنهایى به درآید بى آن که اهل و عیالى داشته باشد ، و قدرت یابد بى آن که ایل و تبارى داشته باشد .

#به_قلم_خودم 

#صبح

 نظر دهید »

گمنام 

08 خرداد 1403 توسط منم مثل تو

​نمی‌دانم مادرت کجای این دیار چشم انتظارت نشسته است؟

نمی‌دانم خواهری داری که حسرت یک آغوش برادرانه‌ در دلش مانده باشد یا نه؟

چند بهار از عمرت سپری شده است؟

شاید همسری داری که هر بار با صدای زنگ خانه، بند دلش پاره می‌شود.به امید اینکه قاصدی خوش خبر ،آمدنت را نوید دهد به سوی در می‌رود.می‌دانی چند بار کورسوی امیدش خاموش گشته است؟

شاید دختری داری که سر سفره‌ی عقد،بغض چنگالش را در گلویش فشرده و اشک چشمانش جای خالیت را به نمایش گذاشته است.

پسرک خرد سالت اکنون جوان برومندی است که پدر یک خانواده است اما خودش پدرش را می‌خواهد.

اجازه دارم برادر خطابت کنم ؟

برادر شهیدم نام و نشانت را کجا گذاشته‌ای؟

چگونه در آن شلوغی جنگ ،هم رزمانت را جا گذاشتی و به دامن بانوی بی‌نشان پناه بردی که کسی تو را ندید؟

می‌دانی که امروز به تعداد تمام مادرانی که فرزندشان مفقودالاثر است ؛مادر داری!

بی‌شک فاطمه وار زیسته‌ای که اینک بر سنگ مزارت می‌نویسند:شهید گمنام

#به_قلم_خودم 

#سبک_زندگی_فاطمی

#عکس_تولیدی

 نظر دهید »

چند بار نقش لاله را بافتی 

08 خرداد 1403 توسط منم مثل تو

​چند بار نقش لاله را بافتی؟

حاشیه‌ی پر از گلدان‌های قشنگش را چه کسی بهتر از تو خلق کرده است؟

رنگ چشمانت را چگونه به سرمه‌ای زمینه‌اش سپردی؟

چارقد زیبای گلدارت را چهار تکه کردی و هر کدام را به یکی از لچک ها قرض دادی؟

چرا نقش لاله بر خلاف دیگر نقش ها،گل و بوته‌ای در میان سینه‌اش ندارد؟ بی‌شک گل ها هم در برابر هنر دستانت جسارت شکوفا شدن نداشتند!

ترنج میان قالی چه نسبتی با تو دارد که اینگونه به دلم می‌نشیند؟

طراح این نقش کجا تو را دیده بود که اینگونه انحنای شاخه و برگها را با منحنی لبخندت تنظیم کرده است؟

تو گره بر تار و پود لاله می‌زدی و تار و پودش بوسه بر دستان تو !

فرش لاله برای افتادن به زیر پای تو بی‌تاب بود.

گوش لاله پر است از لالایی هایی که برای فرزندانت نجوا می‌کردی! و ما فرزندانت چقدر خوشبختیم که تو مادرمان هستی

مادرم در این روزها که غم نبودن پدر آزارم می‌دهد وجودت چون گل لاله‌ در زندگی ما ست.بوسه بر دستان هنرمندت میزنم.

سایه‌ات مستدام 

#به_قلم_خودم 

#چالش_مادرانه

نقش لاله قدیمی ترین نقش فرشی هست که مادرم بافتند و هنوز دو نسخه از این نقش در خانه پدرم به یادگار مانده است.

 نظر دهید »

دختر یا پسر 

07 خرداد 1403 توسط منم مثل تو

​موهای دخترم را شانه کردم.در حال بافتن موهایش برای چندمین بار گفت :《 دعا می‌کنم نی‌نی دوستت دختر باشه!》

آمین بلندی به دعایش گفتم و بلند شدم تا برای رفتن به جشن تعیین جنسیت آماده شوم.

در را که قفل کردم ،نگاهم به عروسکش افتاد.پرسیدم:《سرمه خانوم هم با ما به جشن می‌آید؟؟》

با خنده جواب داد:《میخوام سرمه را بدم به نی‌نی .》و زودتر از من از پله ها پایین رفت.

آرام و قرار نداشت که زودتر بفهمد جنسیت بچه چیست. با ترکیدن بادکنک و ریزش پولک های صورتی و پخش آهنگ دختر انتظارش به پایان رسید.با شادی بالا پرید و گفت :《خدا جونم ممنون که دعای منو قبول کردی》

نگاهم به شادی و لبخند دخترم بود و متوجه اطراف نبودم.ناگهان با صدای بلندی سرمان را بلند کردیم.پدر جنین با لگدی به دکور جشن خانه را ترک کرد.مادر در حالی که اشک در چشمانش حلقه شده بود زمزمه می‌کرد:《مطمنم اشتباه شده》

حواسم را به دخترم دادم که بهت زده ایستاده بود .دستانم را برای بغل کردنش باز کردم.سُرمه از دستانش افتاد و اشک چشمانش جاری شد.

در حال ترک خانه‌ی دوستم به این موضوع فکر می‌کردم که برای پاک کردن این خاطره‌ی بد،چقدر باید برنامه‌ریزی کنم؟؟؟؟

#به_قلم_خودم 

#تربیت_فرزند

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 21
  • 22
  • 23
  • ...
  • 24
  • ...
  • 25
  • 26
  • 27
  • ...
  • 28
  • ...
  • 29
  • 30
  • 31
  • ...
  • 48
مرداد 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            

مه نگار

گالیا،نام منِ دیگر است که به تازگی با او دوست شدم . اخلاق گالیا شبیه به منِ ۱۵ سال پیش است .دیروز گالیا را از میان کتابی که می‌خواندم پیدا کردم و از او دعوت کردم تا مثل سابق با من زندگی کند.

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • من

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس