مه نگار

من و گالیا
  • خانه 

عدالت فاطمی

16 خرداد 1403 توسط منم مثل تو

​#به_قلم_خودم 

از بازار گذر می‌کردم که توجه‌ام به دکان کوچکی جلب شد.صاحب دکان پیرمردی بود که چهره‌اش آرامش و نورانیت خاصی داشت.

دکان، مثل صاحبش کهنسال‌ بود.شیشه هایی روی طبقه های قدیمی گذاشته بود و در آنها گیاهان دارویی نگه‌داری می‌کرد.بوی ادویه‌های رنگارنگ ، دکان پدربزرگم را در ذهنم یادآوری کرد.

چند کیسه جلوی دکان قرار داشت.پیرمرد کلاه نمدی بر سر گذاشته و قامتش کمی خمیده بود.تصمیم گرفتم مقداری ادویه بخرم.منتظر ایستادم تا کمی خلوت شود.

پاکت کاغذی برداشت تا ادویه های مورد نیازم را آماده کند.ترازوی دو کفه‌ای و قدیمی‌اش را تنظیم کرد . زیر وزنه‌ی ترازو یک پاکت خالی قرار داد و ادویه را وزن کرد.گفتم:چرا زیر وزنه پاکت خالی گذاشتید؟

خنده‌ی مهربانی کرد و گفت:من ادویه می‌فروشم نه،پاکت!

دوست نداشتم به خانه برگردم.برای آخرین بار نگاهی به دکان و صاحبش انداختم. این بار متوجه حدیث نصب شده بر دیوار دکان شدم.

خداوند عدالت را برای آرامش دلها واجب کرد.

حضرت زهرا سلام الله علیها 

فکر می‌کنم راز آرامش نشسته در صورت پیرمرد همین عدالتش بود.

#سبک_زندگی_فاطمی

 نظر دهید »

باید تا فرصت باقی‌ است بروم ...

15 خرداد 1403 توسط منم مثل تو

​روی پله‌های ورودی خانه می‌نشینم، چشم می‌دوزم به کوه سفید که خورشید آرام آرام از پشت آن بالا می‌آید. هوا به‌قدری خنک و لطیف است که بی‌اختیار عمیق‌تر نفس می‌کشم. گل‌های پیچک صبح‌گاهی در حال باز شدن هستند و زنبور‌ها تند و سریع داخل شیپور کوچک گل‌ها می‌خزند و شهد شیرینشان را جمع‌ می‌کنند. با خروج زنبور، گل پیچ و تابی می‌خورد. صدای گوسفندان که برای چرا می‌روند، با صدای گنجشک‌ها در هم می‌آمیزد. فصل گل‌دهی سنجد است و با یادآوری دیروز که چند ساعتی همسایه‌ی آن‌ها بودم، مشامم پر می‌شود از عطر گل‌های کوچکشان. خدا را شکر می‌کنم برای طراوت و شادابی امسال. گویی خداوند تمام دشت و دمن را با پارچه‌ی سبز گیاهان پوشانده است. آب از هر روزنه‌ای سرازیر شده و قنات‌ها پر بار‌تر از همیشه‌اند. باید تا فرصت باقی‌ است برای دیدن گندم‌زار بروم. دستانم را در خرمن گندم‌های هنوز سبزش بکشم. دست بشویم در شبنم صبح‌گاهی. باید امروز بنشینم پای درد و دل شقایق‌ داغ‌دار؛ اوج بگیرم با زاغچه‌ها. 

مهربانی کنم با گل شبدر و در آغوش بگیرم جوجه‌بلدرچین‌های نقاشی نشده را. چشم بدوزم به زیبایی کبوتر‌ها. آسمان امروز سهم من است. باید تا فرصت باقی‌ است بروم….

#به_قلم_خودم 

 نظر دهید »

امیدوارم وقتی مرگ به سراغت میاد، زنده باشی.

15 خرداد 1403 توسط منم مثل تو

​بعد از امتحان امروز انگار تمام نیرو و انرژی‌ام را از دست داده‌ام. کارهای روزانه را که سر و سامان دادم، گوشی تلفن همراهم را به دست گرفتم و به قصد فرار از افکار تلمبار شده در مغزم، به فضای مجازی پناه بردم. صفحات را پشت سر هم باز می‌کردم، تا اینکه صفحه‌ای توجهم را جلب کرد. نوشته بود:《 یه ضرب‌المثل آفریقایی هست که می‌گه:” امیدوارم وقتی مرگ به سراغت می‌آید، زنده باشی.” 》

شاید اگر چند ماه پیش بود، به سادگی از این نوشته می‌گذشتم و به معنای آن فکر هم نمی‌کردم. اما حالا فرق می‌کند. چند بار جمله را می‌خوانم و هر بار نقش این بزرگ‌مرد در ذهنم پر‌رنگ می‌شود. اصلاً مصداق این ضرب‌المثل خود اوست. دلم پر می‌شود از غصه و دلتنگی. دور قبل چقدر با اطمینان پای صندوق رفتم و الان حتی نمی‌دانم ملاک‌هایم برای انتخاب رئیس جمهور چیست؟ شهادت رئیس جمهور و همراهانشان تمام ملاک‌های ذهنی‌ام را به هم ریخته‌است. بلاتکلیف میان افکار خودم ایستاده‌ام. کاش بود و هنوز برای سفرهای استانی‌اش برنامه‌ریزی می‌کرد. غصه از کاسه‌ی دلم سر‌ ریز می‌شود و اضافه‌اش از گوشه‌ی چشمم می‌چکد. 

دیگران را هم غم هست به دل

غم من لیک، غمی غمناک است.

#به_قلم_خودم 

#رئیس_جمهور

 نظر دهید »

بی‌حالی بعد از شادی

15 خرداد 1403 توسط منم مثل تو

​پستچی که نامه را آورد، فرصت نکردم آن را بخوانم‌. صاحب مهمانسرا گفته بود آخرین بار است که تذکر می‌دهد وگرنه با یک بچه آواره‌ی کوچه و خیابان می‌شوم. ظرف‌ها را شستم. لوسی دختر آرامی بود، یعنی از همان زمان که ماموران یکدفعه‌ای به خانه‌مان هجوم آوردند و شوهرم را با خودشان بردند، دیگر حرفی نزد. 

با خستگی ظرف مسی را از آب پر کردم و مشغول دستمال کشیدن کف مهمانسرا شدم. لوسی با چشمان مضطربش نگاهم می‌کرد. دلم گواهی بد می‌داد. ملحفه‌ی اتاق‌ها را جمع کردم و درون تشت بزرگ ریختم. به ملحفه‌ها چنگ می‌زدم و به محتوای نامه فکر می‌کردم. 

دو سال تمام برای گرفتن رضایت از مردی که ادعا می‌کرد شوهرم از خانه‌اش دزدی کرده، رفتم و هر بار با نا‌امیدی برگشتم.

خستگی رمقی برایم نگذاشته بود، روی میز چوبی کنج اتاق نشستم. دو وعده غذا نخورده بودم و می‌دانستم رنگ چهر‌ه‌ام پریده است. نامه را از جیبم در آوردم و شروع به خواندن کردم. سرم را به دیوار تکیه دادم و از ته‌قلبم خدا را شکر کردم. نایی برای خوشحالی نداشتم. اشکم جاری شد. دزد اصلی پیدا شده بود و تام تا شنبه بر‌می‌گشت. 

لوسی با نگرانی به دستم چسبیده بود و سوالی نگاهم می‌کرد. فکر می‌کرد اتفاق ناگواری پیش آمده است که این‌طور بی‌حال شده‌ام. دستان زبرم را روی سرش کشیدم و با صدایی ضعیف گفتم:《 لوسی، عزیزم. بابا داره بر‌می‌گرده پیش ما》. با چشمانی نا‌باور نگاهم کرد و زیر لب گفت: 《 بابا 》

بالاخره دخترکم حرف زد! این‌بار با صدای بلند خدا را شکر کردم.

#به_قلم_خودم 

#تمرین_نویسندگی

 نظر دهید »

دفاع از حق

11 خرداد 1403 توسط منم مثل تو

​خبر غصب زمین های پدرم را که شنیدم لحظه‌ای درنگ نکردم.16 سال بیشتر نداشتم که پدرم فوت کرد. در تقسیم اراضی کشاورزان پدرم زمین‌هایی را که روی آن کار می‌کرد را به قیمت 70 تومان خریداری کرده بود. پدرم به جز من و خواهر ناتنی‌ام و نامادری‌ام وارث دیگری نداشت. واگذاری زمین‌های پدرم به داماد کدخدای دِه خونم را به جوش درآورد.

صدای پدرم که خطبه‌ی فدکیه حضرت زهرا را برایم می‌خواند، در خاطراتم پر رنگ شد.باید از حق خودم و خواهرم دفاع می‌کردم.پسرم را به مادربزرگش سپردم و به سوی خانه‌ی کدخدا روانه شدم.

کلون در را با قدرت کوبیدم و وارد خانه شدم. با صدای رسایی گفتم:《الله قلی خان! طبق کدام قانون میراث پدرم را به دیگران سپردی؟؟

من و خواهرم تنها فرزندان پدرم هستیم.فاطمه 6 سال بیشتر ندارد. بترس از پایمال کردن حق یتیم.》

سایه‌ای روی زمین افتاد.سرم را بلند کردم. خان در ایوانِ خانه با چشمانی گرد شده ایستاده بود و نگاهم می‌کرد. 

صدایش را صاف کرد و با همان جذبه‌ی همیشگی گفت:《بر اساس دین و مذهب ما زمین‌های پدرت می‌رسد به رعیّت دیگر》. 

نگاهم به حوض آبی حیاط افتاد که بطری های مشروب را داخل آن چیده بودند. با دست به حوض اشاره کردم و گفتم:《دین و مذهب شما حرام خدا را حلال می‌داند؟

خوردن مال یتیم را روا می‌داند؟》

به طرف در حیاط رفتم و ادامه دادم:《من از حق خودم و خواهرم نمی‌گذرم.》

پی‌نوشت.مادرم نرجس خاتون تنها زنی بود که در روستا در مقابل خان ایستاد و از حقش دفاع کرد ،هرچند به حقش نرسید.

#به_قلم_خودم 

#سبک_زندگی_فاطمی

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 20
  • 21
  • 22
  • ...
  • 23
  • ...
  • 24
  • 25
  • 26
  • ...
  • 27
  • ...
  • 28
  • 29
  • 30
  • ...
  • 48
بهمن 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  

مه نگار

گالیا،نام منِ دیگر است که به تازگی با او دوست شدم . اخلاق گالیا شبیه به منِ ۱۵ سال پیش است .دیروز گالیا را از میان کتابی که می‌خواندم پیدا کردم و از او دعوت کردم تا مثل سابق با من زندگی کند.

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • من

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس