مه نگار

من و گالیا
  • خانه 

حبّه‌ی خاطره

10 خرداد 1404 توسط منم مثل تو

​با صدای چرخش کلید، بچه‌ها به طرف در، دویدند. امشب دیر کرده بود. از ماشین پیاده شد. دست‌پر هم آمده بود. سه‌تا هندوانه‌ی بزرگ را روی زمین گذاشت. یاد پدرم افتادم. همیشه با میوه می‌آمد. هندوانه را برش زدم. عطر و رنگش هم مثل خاطره‌ها بود‌. دلم خواست به یاد گذشته، هندوانه را گرم بخورم. بچه‌ها هم استقبال کردند. خودش ولی هندوانه‌ی یخچالی خورد. 

سر سفره‌ی شام، تازه فهمیدم که برای شرکت در آزمون ارشد خودش را به شیراز رسانده است. خوشحال شدم. مثل اینکه حرف‌هایم تاثیر داشت. خودش هم از اینکه بعد از 14 سال سر جلسه کنکور حاضر شده بود؛ خوشحال بود. نخوانده بود. اصلا فرصت نداشت که بخواند. یا سر کار بود، یا درگیر دورکاری‌اش. خسته بود ولی، تجربه‌ی امروزش را، حبّه می‌کرد و دهانمان می‌گذاشت. خانه پر شد از صدای خند‌ه‌هایمان.

#به_قلم_خودم

 نظر دهید »

اینجا حصار معنا ندارد!

15 اردیبهشت 1404 توسط منم مثل تو

​آسمان می‌غرد. بالاخره اریبهشت به خودش آمده است. اردیبهشت که بدون باران نمی‌شود! بوی خاک نم‌زده چنان مستم می‌کند که ترجیح می‌دهم چای‌ام را زیر باران بنوشم. سوار بر مرکب خیال می‌شوم، باید خودم را به کوچه‌باغی که به تخته معروف است برسانم. می‌دانی چرا؟ آنجا درختان آلو شکوفه کرده‌اند، حیف است که نبویمشان! درختان کم‌کم برگ‌های کوچکشان باز شده است. تا باغ کیهان می‌روم. می‌دانم که دیگر لاله‌های زرد را نخواهم دید، اما امید دارم که حداقل یک دانه را ببویم و نوازش کنم. بوی تلخ شکوفه‌های آلو قبل از سربالایی حس می‌شود. تا باغ پدرم راهی نمانده است‌. تپه‌نقره پر از دم‌اسبی شده است. نوبت حکم‌رانی گل‌های کَرکو کَمر است. همیشه به نجابت و افتادگی‌شان غبطه می‌خورم. شیپور‌های خوش رنگشان همیشه روبه خاک است. 

اینجا حصار معنا ندارد. جنس حصار و باغ یکی است، یکی زنده و دیگری زنده‌ی سال قبل! وارد باغ می‌شوم. دوباره باد می‌وزد و بارانی از شکوفه بر سرم می‌ریزد. عجب استقبال گرمی! شاید باغ هم دلتنگ حضورم است. از همان ابتدا، کفشم را بیرون می‌آورم. می‌خواهم تن باغ را لمس کنم. چیزی شبیه زندگی در پاهایم جریان می‌یابد. خاک همیشه مهربان است، جانی دوباره در من می‌ریزد. خبری از گل‌های سنبلک فروردین نیست. زاغ‌ها بی‌پروا، در آسمان اوج می‌گیرند. رنگ صورتی آسمان نشان از رفتن خورشید دارد. صدای زنگوله گوسفندان روستا وسوسه‌ام می‌کند برگردم و آمدنشان را به تماشا بنشینم.

#به_قلم_خودم 

#روستا

 نظر دهید »

خوشا شیراز و وضع بی‌مثالش

15 اردیبهشت 1404 توسط منم مثل تو

​شیراز برای من فقط یک شهر نبود! 

کمی مانده به اسفند، وقتی که روستایمان زیر برف نیم متری، در خواب زمستانی بود، سبزه‌های شیراز برایمان نوید بخش بهار بود. عطر بهار نارنجش زودتر از مسافرانش می‌رسید. مسیر دو ساعته تا شیراز، با مینی‌بوس بیشتر طول می‌کشید ولی، گذشتن از چند روستای اطراف و سوار شدن مسافران متفاوت، یکی از جاذبه‌های سفر با مینی‌بوس بود. رفتن به حرم شاهچراغ جزء برنامه‌های همه بود. 7 سال بیشتر نداشتم که با پدر و مادرم از بازار شاهچراغ می‌گذشتیم. عروسکی با موهای مشکی توجهم را جلب کرد. آنقدر گریه کردم تا اینکه پدرم برگشت و همان عروسک را برایم خرید. ستون‌های تخت‌جمشید یکی از چیز‌هایی بود که باعث می‌شد تمام راه، چشم شوم تا آن‌ها را ببینم. همیشه دلم می‌خواست از نزدیک ببینمشان ولی هنوز هم فرصتش پیش نیامده است. 

طاووس برایم نماد شیراز بود. همان که روی دُمش گل‌های رنگارنگ کاشته بودند و او با گردنی بر‌افراشته به همگان فخر می‌فروخت. 

محال بود از بازار وکیل نگذریم. هنوز هم صدای کشیدن گاری‌ها در ذهنم پر‌رنگ است. کف بازار پر بود از اکلیل پارچه‌های قشقایی. سر‌به هوا بودم. از همان اول نگاهم را می‌دادم به سوراخ‌ِ سقف گنبدی بازار. معماری‌اش را دوست داشتم. بوی ادویه‌ها در هم می‌آمیخت، انگار عطر اختصاصی بازار بود. 

بستنی‌های پشت ارگ کریم‌خانی معروف بود، هنوز هم هست. حواسم پی بستنی و فالوده نبود، تمام فکرم، خمیدگی بُرج ارگ بود. یک‌بار هم به همراه پدر از مسجد وکیل دیدن کردیم، همان روزی که دلم را کنار ستون‌های قطور و استوارش جا گذاشتم. سال‌ها بعد با پسرم دوباره برگشتم. دلم دیگر آنجا نبود، پیش خودم هم نبود! شاید از همان روز بی‌دل شدم!

به گمانم که سفرمان با گذشتن از دروازه‌ قرآن همیشه به سلامت می‌شد. 

#به_قلم_خودم

#روز_شیراز

 نظر دهید »

گاهی جواب مسأله به قدری ساده است که ما آن را نمی‌بینیم! 

12 اردیبهشت 1404 توسط منم مثل تو

​کلاس هندسه داشتیم. آقای مطهری‌نیا با همان ظاهر ساده و آراسته‌اش روبه‌رویمان نشسته بود. همین جلسه‌ی قبل بود که با کنایه گفته بود؛ اگر عده‌ای نمی‌خواهند قضیه را نقض کنند، تا درس بدهم. منظورش به من و فریبا بود.

لحظات با سرعت می‌گذشتند. کلاس هندسه برایمان شیرین بود. مثل همیشه برای رفع خستگی‌مان قصه‌ای گفت، بعد هم خواست که روی مسأله‌ای فکر کنیم. قرار بود حجم منبع آب داخل حیاط را بدست بیاوریم. منبع به شکل استوانه‌ای به قطر یک متر بود. تا اینجا مسأله آسان بود. باید حجم دو مخروط را هم حساب می‌کردیم. همینجا گیر کردیم. ارتفاع مخروط را نداشتیم. آقای معلم با لبخند به تلاشمان نگاه می‌کرد. از هر کدام خواست که راه‌حل خودمان را بگوییم. یکی می‌گفت از قضیه فیثاغورس بدست می‌آید و دیگری معتقد بود می‌شود قضیه‌ی تالس را به‌کار گرفت. فریبا مثل همیشه با بی‌خیالی، صرفا برای اینکه چیزی گفته باشد؛ گفت:《 با خط‌کش 》.

همه خندیدیم، حتی خود فریبا؛ اما آقای معلم، نه! وقتی فهمیدیم، جواب همان خط‌کش بوده است، چشمانمان از تعجب گرد شد. پرده‌ها کنار رفته بود و ما توانستیم مسأله را حل کنیم. 

آقای مطهری‌نیا با گچ روی تخته نوشت: گاهی جواب مسأله به قدری ساده است که ما آن را نمی‌بینیم! 

از آن روز تقریبا 17 سال می‌گذرد اما این جمله در ذهن من به قدری پر‌رنگ است که گویی همین دیروز آن را دیده‌ام. 

آقای مطهری‌نیا یکی از بهترین معلم‌های دبیرستان الزهرا بودند. کاش می‌توانستم یک‌بار دیگر ایشان را ببینم و برای تمام درس‌هایی که لابه‌لای مسأله‌‌های جبر و هندسه به ما می‌دادند، تشکر کنم. 

#به_قلم_خودم 

#روز_معلم

#چالش_نوشتن

 نظر دهید »

خواهرم خلیج فارس!

10 اردیبهشت 1404 توسط منم مثل تو

​می‌دانی من فکر می‌کنم خلیج فارس خواهر من است، اما نه یک خواهر معمولی، بلکه خواهری به قدمت تاریخ، به وسعت آسمان، و به عمق دریا. او، همچون بانویی اصیل، با وقار و متانت، تاج فیروزه‌ای‌اش را بر سر گذاشته و ردای نیلی‌اش را بر تن آراسته است. هر موجش، ترانه‌ای است که از حنجره‌ی زمان جاری می‌شود و هر صدفش، گنجینه‌ای است که رازهای فراموش شده را در خود پنهان کرده است.

خلیج فارس، نه تنها یک مرز آبی، بلکه یک تابلوی نقاشی است که هنرمند ازل، با رنگ‌های بی‌نظیر آفتاب و دریا، آن را به تصویر کشیده است. او، همچون آیینه ای است که در آن، شکوه و عظمت ایران زمین منعکس شده، و هر ذره‌اش، داستانی از دلاوری‌ها و رشادت‌های این سرزمین را روایت می‌کند.

خلیج فارس، برای من، نه فقط یک نام، بلکه یک هویت است، یک عشق است، یک امید است. او، همچون ستاره‌ای درخشان، در قلب این سرزمین می‌درخشد و راه را برای نسل‌های آینده روشن می‌سازد. او، همچون درخت ریشه‌داری است که شاخه‌هایش در دل تاریخ فرو رفته و میوه‌هایش، ثمره‌ی تلاش و همبستگی مردمان این سرزمین است. خلیج فارس، همواره برای ایران، یک خواهر، یک همدم، و یک همراه وفادار خواهد بود.

#به_قلم_خودم

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 3
  • 4
  • 5
  • ...
  • 6
  • ...
  • 7
  • 8
  • 9
  • ...
  • 10
  • ...
  • 11
  • 12
  • 13
  • ...
  • 48
بهمن 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  

مه نگار

گالیا،نام منِ دیگر است که به تازگی با او دوست شدم . اخلاق گالیا شبیه به منِ ۱۵ سال پیش است .دیروز گالیا را از میان کتابی که می‌خواندم پیدا کردم و از او دعوت کردم تا مثل سابق با من زندگی کند.

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • من

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس