مه نگار

من و گالیا
  • خانه 

کرانه‌ی تمدن

10 اردیبهشت 1404 توسط منم مثل تو

​ای خلیج فارس، ای پهنه‌ی آبیِ فیروزه‌ای، ای یادگار دوران‌های دور، تو نه فقط یک دریا، که شناسنامه‌ی ملتی، سند هویت نسلی به نسل.

از کرانه‌هایت، نوای تمدن برخاسته و در گوش جهان پیچیده است، از اعماقت، رازهای ناگفته سر برآورده و در تاریخ جاودانه شده است.

تو مهد درخشانی بوده‌ای برای مرواریدهای غلتان، تو بستر امنی بوده‌ای برای کشتی‌های سرافراز.

در دلت، صیادان، تورهای امید می‌اندازند و با دستان پر بازمی‌گردند، بر ساحلت، کودکان، خانه‌های خیال می‌سازند و با خورشید و دریا سخن می‌گویند.

ای خلیج فارس، ای همسایه‌ی نخل‌های سربلند، ای آغوش باز کرده به روی آفتاب سوزان.

تو شاهدی بر دلاوری‌های آرش کمانگیر، تو شنیده‌ای فریادهای بابک خرمدین.

تو در گذر زمان، زخم‌های بی‌شماری را تاب آورده‌ای، اما همچنان استوار و پابرجا، ایستاده‌ای. نامت، لرزه بر اندام دشمنان افکنده، یادت، روشنی‌بخش دل‌های دوستداران است.

در روز ملی خلیج فارس، با تمام وجود، تو را می‌ستاییم، به پاسداری از حریم مقدست، کمر همت می‌بندیم.

به فرزندانمان، عشق تو را می‌آموزیم، و با صدای بلند، این سرود را زمزمه می‌کنیم:

خلیج فارس، همیشه فارس، تا ابد فارس!

#به_قلم_خودم 

#خلیج_فارس

 نظر دهید »

در سایهٔ خورشید 

09 اردیبهشت 1404 توسط منم مثل تو

​در سایهٔ خورشیدِ تابانِ مهر، در روزِ شادی و آفرینش، روز دختر، به یادِ بانوی بزرگوار، حضرت معصومه(سلام الله علیها) می‌نشینیم. چشمه‌ای از نور و مهربانی که از دلِ کویرِ تاریخ جاری است و در جانِ هر دختر جوانی، شکوفاییِ ایمان و شجاعت را می‌پروراند. خاطره‌ی حضورِ حضرت، یادآورِ قدرتی ست که در روحِ هر زن و دختری نهفته است؛ قدرتی که با عقل و ایمان و مهربانی، می‌تواند کوه‌ها را به حرکت درآورد. در این روز، به یادِ دخترانی که امیدِ فردای این سرزمین هستند، به یادِ آنانی که با شوق و تلاش، راهِ حقیقت را در پیش می‌گیرند، می‌بایست با احترام و احترام، به این هدیه‌ی الهی که در دامانِ جامعه‌ی ما جاریست، بها بدهیم. حضرت معصومه(سلام الله علیها) الگویی ستودنی است برای زنانِ امروزی، و در این روز، می‌بایست به یادِ آن‌چه که ایشان در راهِ تقوا و ایمان به خدا پیش رفته‌اند، گام‌های محکمی برداریم و برای دخترانمان آینده‌ای پر از عزت و افتخار بسازیم.

#به_قلم_خودم

#روز_دختر

 نظر دهید »

هل من ناصر ینصرنی؟

08 اردیبهشت 1404 توسط منم مثل تو

​ای یوسف کنعان، ای پنهان ز دیدگان، در این شب هجران، دل‌ها چون یعقوب، در فراقتان خون می‌گریند. جهان در ظلماتِ بی‌عدالتی غرق شده و در این میان، قلبِ ما نه تنها برای دوریِ شما، بلکه برای دردِ ملتی در فلسطین نیز، فشرده می‌شود. آنجا که کودکان، به جای لالایی مادر، صدای بمب و گلوله می‌شنوند و خاک، به جای آغوشِ مادر، پذیرای جسم‌های بی‌جانشان می‌شود.

مولای من، ای وارثِ خونِ حسین، فلسطین، کربلایی دیگر است و غزه، گودالی پر از غم و رنج. هر روز، حنجره‌ای در این سرزمین، “هل من ناصر ینصرنی” سر می‌دهد، اما گوشی برای شنیدن نیست. 

مولای من، ما در این گردابِ فتنه و آشوب، نیازمندِ نورِ هدایت شما هستیم. دل‌هایمان را از زنگارِ گناه پاک کنید و چشم‌هایمان را به جمالِ دل‌آرای خود روشن سازید. ما را از خوابِ غفلت بیدار کنید و به ما توفیق دهید تا در راهِ شما قدم برداریم و برای تعجیل در ظهورتان دعا کنیم.

به امیدِ روزی که پرچمِ پیروزی شما در قدس شریف به اهتزاز درآید و نوایِ “أنا المهدی"تان، دل‌های جهانیان را شادمان سازد.

آمین.

#به_قلم_خودم 

 نظر دهید »

شهری پشت مه اسیر است!

02 اردیبهشت 1404 توسط منم مثل تو

​بخار آب مثل لایه‌ای از مِه، آرام‌آرام شیشه‌ی آینه را می‌پوشاند. مثل یک نقاشی خیال‌انگیز! تصاویر، پشت حریری از مه پنهان شدند و تنها یک صفحه سفید و محو باقی ماند.

مه، قدرتمند و نرم آینه را فتح کرده بود. صدای فردی از پس این مه به گوش می‌رسد. سایه‌ها می‌دوند و این‌بار بعد از صدای انفجار، کودکی می‌گرید. پشت این پرده‌ی نازک، شهری اسیر است. کودکان آواره، خانه‌های ویران، چشمانی پر از ترس و امید. قلبم از درک دردشان، مچاله می‌شود.

نکند امور دنیایی مثل مه، آرام و بی‌صدا روی آینه‌ی انسانیت‌مان بنشید و ما نفهمیم! نکند قلبمان سرد شود! وظیفه ما پاک کردن این حریف قدر، از آینه‌ی دلمان است. شاید اگر آینه انسانیت را این مه ببلعد، دیگر هیچ‌کس تصویر واقعی را نخواهد دید. یادمان بماند ما در مقابل‌ فلسطین مسؤلیم.

#به_قلم_خودم

#فلسطین 

 نظر دهید »

حیف است بهار باشد و تو نباشی!

31 فروردین 1404 توسط منم مثل تو

​به تصویر روبه‌رویم آب می‌پاشم. با دیدن چشمانم، درون آینه، اشک‌هایم مثل قطرات آب روی آینه، با شتاب فرو می‌ریزد. تو که بودی این چشم‌ها این‌قدر غم نداشت. تو که بودی دلم به وسعت آسمان بود، اما حالا به اندازه یک قطره‌ی اشک تنگ است. پنجشنبه نیست ولی دل تنگی که ایام هفته را بلد نیست، نمی‌فهمد که نیستی، نمی‌فهمد که چقدر از خاکت دورم؛ فقط دانه‌دانه می‌شود از چشم‌هایم می‌چکد. بیمارم و دوای دردم شنیدن صدای پر مهرت است. پُر توقع‌تر باشم اشکالی ندارد؟ دیدنت را می‌خواهم؛ تو شفای من بیماری! 

بهاری که تو را کم دارد، حیف نیست؟ حیف نیست که نباشی و جوشیدن چشمه‌ها را نبینی. شکوفه‌های صورتی ارجن‌ها هنوز بی‌تاب نگاهت هستند. عطر تلخ‌ گل‌های آلو فضای کوچه را پر کرده است، نمی‌آیی؟ تا برف سرِ کوهِ سردآب، آب نشده برگردد. مگر دلت برای شنیدن صدای کبک‌ها تنگ نبود؟ الان از هر طرف دشت صدایشان می‌آید. به‌خدا که حیف است بهار باشد و تو نباشی!

#به_قلم_خودم 

#دلتنگ_نوشت

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 4
  • 5
  • 6
  • ...
  • 7
  • ...
  • 8
  • 9
  • 10
  • ...
  • 11
  • ...
  • 12
  • 13
  • 14
  • ...
  • 48
بهمن 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  

مه نگار

گالیا،نام منِ دیگر است که به تازگی با او دوست شدم . اخلاق گالیا شبیه به منِ ۱۵ سال پیش است .دیروز گالیا را از میان کتابی که می‌خواندم پیدا کردم و از او دعوت کردم تا مثل سابق با من زندگی کند.

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • من

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس