کودک معصوم فلسطین
ای کودکِ معصومِ فلسطین، چشمهایت را ببند، فقط لحظهای… و بگذار من، جهانی را برایت نقاشی کنم؛ جهانی که شاید، کمی با آنچه دیدهای، فرق داشته باشد.
تصور کن، دیگر صدایی جز صدای خندههایت نیست. دیگر ترسی در چشمانت لانه نکرده، دیگر دستی نیست که به جای نوازش، تو را زیر آوار رها کند. بلکه دستیست که تو را از زیر آوارها بیرون میکشد و در آغوش میگیرد.
دیگر آسمان، رنگ خون ندارد. آبیِ آبی است، مثل دریای غزه، قبل از آنکه رنگ غم بگیرد. پرندهها، آزادانه در آن پرواز میکنند و برایت آواز میخوانند. آواز صلح، آواز امید، آواز کودکیات.
دیگر خانهای ویران نیست. خانهها، گرم و روشن، منتظر بازگشت تو هستند. بوی نان تازه، بوی مادرت، بوی زندگی…
تصور کن، دیگر اشکی در چشمان مادرت نیست. لبخند، جایگزین تمام غمهایت شده. پدرت، قصه میگوید، قصهی قهرمانانی که برای آزادی جنگیدند و حالا، تو آزادانه در سرزمین آبا و اجدادی قدم میگذاری.
ای کودکِ من، میدانم، میدانم که این رویا، برای تو، شاید دور از دسترس باشد. اما بگذار، همین لحظه، همین ثانیه، این رویا را زندگی کنی. بگذار در قلبت، بذری از امید بکارم.
روزی خواهد رسید، روزی که تو، آزادانه در کوچههای قدس قدم بزنی. روزی که صدای اذان، در تمام فلسطین طنینانداز شود. روزی که تمام کودکان دنیا، با هم، دست در دست هم، برای ساختن جهانی بهتر، تلاش کنند.
ای کودکِ معصومِ فلسطین، تو نور امیدی. تو، آیندهای. پس، هرگز، هرگز خاموش نشو. بگذار رویاهایت، بال پروازت باشند و به تو، قدرت بدهند تا این جهانِ رویایی را، به واقعیت تبدیل کنی.
#به_قلم_خودم
#قدس
#فلسطین