مه نگار

من و گالیا
  • خانه 

اینجا حصار معنا ندارد!

15 اردیبهشت 1404 توسط منم مثل تو
​آسمان می‌غرد. بالاخره اریبهشت به خودش آمده است. اردیبهشت که بدون باران نمی‌شود! بوی خاک نم‌زده چنان مستم می‌کند که ترجیح می‌دهم چای‌ام را زیر باران بنوشم. سوار بر مرکب خیال می‌شوم، باید خودم را به کوچه‌باغی که به تخته معروف است برسانم. می‌دانی چرا؟… بیشتر »
 نظر دهید »

خوشا شیراز و وضع بی‌مثالش

15 اردیبهشت 1404 توسط منم مثل تو
​شیراز برای من فقط یک شهر نبود!  کمی مانده به اسفند، وقتی که روستایمان زیر برف نیم متری، در خواب زمستانی بود، سبزه‌های شیراز برایمان نوید بخش بهار بود. عطر بهار نارنجش زودتر از مسافرانش می‌رسید. مسیر دو ساعته تا شیراز، با مینی‌بوس بیشتر طول می‌کشید… بیشتر »
 نظر دهید »

گاهی جواب مسأله به قدری ساده است که ما آن را نمی‌بینیم! 

12 اردیبهشت 1404 توسط منم مثل تو
​کلاس هندسه داشتیم. آقای مطهری‌نیا با همان ظاهر ساده و آراسته‌اش روبه‌رویمان نشسته بود. همین جلسه‌ی قبل بود که با کنایه گفته بود؛ اگر عده‌ای نمی‌خواهند قضیه را نقض کنند، تا درس بدهم. منظورش به من و فریبا بود. لحظات با سرعت می‌گذشتند. کلاس هندسه برایمان… بیشتر »
 نظر دهید »

خواهرم خلیج فارس!

10 اردیبهشت 1404 توسط منم مثل تو
​می‌دانی من فکر می‌کنم خلیج فارس خواهر من است، اما نه یک خواهر معمولی، بلکه خواهری به قدمت تاریخ، به وسعت آسمان، و به عمق دریا. او، همچون بانویی اصیل، با وقار و متانت، تاج فیروزه‌ای‌اش را بر سر گذاشته و ردای نیلی‌اش را بر تن آراسته است. هر موجش،… بیشتر »
 نظر دهید »

کرانه‌ی تمدن

10 اردیبهشت 1404 توسط منم مثل تو
​ای خلیج فارس، ای پهنه‌ی آبیِ فیروزه‌ای، ای یادگار دوران‌های دور، تو نه فقط یک دریا، که شناسنامه‌ی ملتی، سند هویت نسلی به نسل. از کرانه‌هایت، نوای تمدن برخاسته و در گوش جهان پیچیده است، از اعماقت، رازهای ناگفته سر برآورده و در تاریخ جاودانه شده است. تو… بیشتر »
 نظر دهید »

در سایهٔ خورشید 

09 اردیبهشت 1404 توسط منم مثل تو
​در سایهٔ خورشیدِ تابانِ مهر، در روزِ شادی و آفرینش، روز دختر، به یادِ بانوی بزرگوار، حضرت معصومه(سلام الله علیها) می‌نشینیم. چشمه‌ای از نور و مهربانی که از دلِ کویرِ تاریخ جاری است و در جانِ هر دختر جوانی، شکوفاییِ ایمان و شجاعت را می‌پروراند. خاطره‌ی… بیشتر »
 نظر دهید »

هل من ناصر ینصرنی؟

08 اردیبهشت 1404 توسط منم مثل تو
​ای یوسف کنعان، ای پنهان ز دیدگان، در این شب هجران، دل‌ها چون یعقوب، در فراقتان خون می‌گریند. جهان در ظلماتِ بی‌عدالتی غرق شده و در این میان، قلبِ ما نه تنها برای دوریِ شما، بلکه برای دردِ ملتی در فلسطین نیز، فشرده می‌شود. آنجا که کودکان، به جای لالایی… بیشتر »
 نظر دهید »

شهری پشت مه اسیر است!

02 اردیبهشت 1404 توسط منم مثل تو
​بخار آب مثل لایه‌ای از مِه، آرام‌آرام شیشه‌ی آینه را می‌پوشاند. مثل یک نقاشی خیال‌انگیز! تصاویر، پشت حریری از مه پنهان شدند و تنها یک صفحه سفید و محو باقی ماند. مه، قدرتمند و نرم آینه را فتح کرده بود. صدای فردی از پس این مه به گوش می‌رسد. سایه‌ها… بیشتر »
 نظر دهید »

حیف است بهار باشد و تو نباشی!

31 فروردین 1404 توسط منم مثل تو
​به تصویر روبه‌رویم آب می‌پاشم. با دیدن چشمانم، درون آینه، اشک‌هایم مثل قطرات آب روی آینه، با شتاب فرو می‌ریزد. تو که بودی این چشم‌ها این‌قدر غم نداشت. تو که بودی دلم به وسعت آسمان بود، اما حالا به اندازه یک قطره‌ی اشک تنگ است. پنجشنبه نیست ولی دل تنگی… بیشتر »
 نظر دهید »
اردیبهشت 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    

مه نگار

گالیا،نام منِ دیگر است که به تازگی با او دوست شدم . اخلاق گالیا شبیه به منِ ۱۵ سال پیش است .دیروز گالیا را از میان کتابی که می‌خواندم پیدا کردم و از او دعوت کردم تا مثل سابق با من زندگی کند.

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • من

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس