مه نگار

من و گالیا
  • خانه 

برگی از خاطرات پدر 

28 اردیبهشت 1403 توسط منم مثل تو
​به عادت همیشگی دستانش را روی زمین گذاشت و به آن‌ها تکیه کرد و شروع به گفتن خاطراتش کرد:《 مدتی بود که احساس می‌کردم بینایی پدرم دچار مشکل شده. از روستا تا شیراز، مسافت خیلی زیادی بود، با اسب یک مسافتی را رفتیم و باقی راه، را با ماشین‌های عبوری طی کردیم.… بیشتر »
 نظر دهید »

به وقت دلتنگی 

28 اردیبهشت 1403 توسط منم مثل تو
​آسمان آنقدر پاک و زلال است که گویی فرشته‌ها دستمال به دستشان گرفته‌اند و شیشه‌ی غبار گرفته‌ی آن را حسابی برق انداخته‌اند. پیچ امین‌الدوله‌‌ی همسایه، از روی دیوار سرک می‌کشد. عطر دلپذیر گل‌های کوچکش با هوای خنک شب در‌هم می‌آمیزد و ترکیبی بهشتی… بیشتر »
 نظر دهید »

۲۴ ساعت ناقابل

27 اردیبهشت 1403 توسط منم مثل تو
​همیشه دوست داشتم زمان مرگ خودم را بدانم! حال که این نامه را باز کردم و فهمیدم که فقط تا فردا فرصت دارم؛ غمگینم. از همین لحظه دلتنگ فرزندانم هستم. باید چه‌کار کنم؟ استرس تمام جانم را گرفته است. بلاتکلیف دور خودم می‌چرخم. کار‌های نیمه‌تمام جلوی چشمم رژه… بیشتر »
 نظر دهید »

روز آخر 

26 اردیبهشت 1403 توسط منم مثل تو
​همیشه دوست داشتم زمان مرگ خودم را بدانم! حال که این نامه را باز کردم و فهمیدم که فقط تا فردا فرصت دارم؛ غمگینم. از همین لحظه دلتنگ فرزندانم هستم. باید چه‌کار کنم؟ استرس تمام جانم را گرفته است. بلاتکلیف دور خودم می‌چرخم. کار‌های نیمه‌تمام جلوی چشمم رژه… بیشتر »
 نظر دهید »

بعد از سال‌ها 

26 اردیبهشت 1403 توسط منم مثل تو
​از همان روزی که خانم تیموری، پشت در کلاس آمد و او را به عنوان دانش‌آموز جدید معرفی کرد؛ مهرش در دلم نشست. دوم ریاضی بودیم و تعداد‌مان زیاد نبود. کلا دو ردیف صندلی داشتیم. دقیقا پشت سر من نشست. به نظر آرام می‌آمد. دلم می‌خواست زود‌تر با او هم‌کلام شوم.… بیشتر »
 نظر دهید »

فقط به احترام چادرت 

25 اردیبهشت 1403 توسط منم مثل تو
​فقط به احترام چادرت اولین بار بود که تنهایی سوار اتوبوس می‌شدم. اتوبوس شلوغ بود، اما چاره‌ای نداشتم و باید قبل از تاریک شدن هوا به خانه می‌رسیدم. بین ردیف صندلی‌ها ایستادم. در دل دعا می‌کردم کاش یکی از مسافران زود‌تر به مقصد برسد تا بتوانم بنشینم.… بیشتر »
 نظر دهید »

بازی رنگ‌ها 

25 اردیبهشت 1403 توسط منم مثل تو
​بازی‌رنگ‌ها دکتر تنه‌اش را روی صندلی چرم گردانش جا‌به‌جا کرد و کمی به سمت چپ متمایل شد. از روی میز یک‌ کتابچه برداشت و نشانم داد. - می‌تونی اعداد نوشته شده رو بخونی؟ نگاهی به دایره‌های رنگی کوچک انداختم. چند عدد را نام بردم. از چهره‌ی دکتر چیزی دستگیرم… بیشتر »
 نظر دهید »

زبان سرخ 

25 اردیبهشت 1403 توسط منم مثل تو
​کلاس مقاله‌نویسی به کندی می‌گذشت. استاد جملات را املا می‌کردند و ما می‌نوشتیم. یادم آمد که هفته‌ی قبل از استاد اجازه گرفتم و از جزوه ایشان عکس گرفتم. مثل کسی که به یک کشف جدید رسیده است، گفتم:《 استاد، اجازه می‌دید فایل عکس‌هایی که هفته‌ی قبل گرفتم را… بیشتر »
 نظر دهید »

زندگی باغ تماشای خداست 

24 اردیبهشت 1403 توسط منم مثل تو
​برای تو می‌نویسم که این روز‌ها سخت در حال تلاش هستی. لحظه هجوم لشکر غم، دستانت را برای در آغوش کشیدن خودن باز کن. اگر بغض چنگال نیرومندش را روی گلویت فشرد سرت را به سمت آسمان بگیر، مبادا که قطره‌ای باران از دستت برود. بگذار سر به هوا بخوانند تو را،… بیشتر »
 نظر دهید »

استاد محبوب من 

24 اردیبهشت 1403 توسط منم مثل تو
​اولین بار که استاد محبوبم را دیدم، مهرش در دلم نشست. منطق یک را با ایشان داشتیم که به خاطر کرونا مدرسه تعطیل شد. استاد ترجیح دادند که دوباره منطق را سر کلاس بنشینیم. این‌بار باردار بودم و نمی‌توانستم سر کلاس حاضر باشم. منطق را به سختی و با نمره‌ای… بیشتر »
 نظر دهید »

بچه‌های کوهستان 

24 اردیبهشت 1403 توسط منم مثل تو
​پاییز و زمستان خیلی زود خودشان را نشان می‌دادند. اغلب اوقات برف می‌بارید. دیوار حیاط خانه‌ها گلی بودند. همیشه برایم سوال بود که چطور در میان این همه بارش دوام می‌آورند و فرو نمی‌ریزند. همه‌ی بچه‌ها یک جفت چکمه داشتند. روزهای‌آفتابی برف کوچه‌ها آب می‌شد… بیشتر »
 نظر دهید »

شستن دل‌تنگ 

24 اردیبهشت 1403 توسط منم مثل تو
​شستن دل‌تنگ صدای اذان می‌آید. باران نم‌نم می‌بارد. هوا آنقدر لطیف است که تصمیم می‌گیرم کمی زیر باران بایستم. دستانم را باز می‌کنم و سرم را به سمت آسمان می‌گیرم. چشمانم را می‌بندم و از صدای برخورد قطرات باران با برگ‌های درخت فندق، لذت می‌برم. با شنیدن… بیشتر »
 نظر دهید »

مگه شما زنا چکار می‌کنید؟

24 اردیبهشت 1403 توسط منم مثل تو
​تصمیم خودم را گرفته بودم. دیروز که همسرم به جای تشکر و تعریف از غذایم گفت:《 مگه شما زنا چکار می‌کنید! هر چی دم دستتون می‌اد می‌ریزید توی قابلمه. 》خیلی ناراحت شدم. پلو را با نهایت دقت و با ته‌دیگ سیب‌زمینی پختم. به جای سبزی قورمه مقداری علف از باغچه… بیشتر »
 نظر دهید »

معجون سحرآمیز 

24 اردیبهشت 1403 توسط منم مثل تو
​آسمان دیشب حسابی سر و صدا راه انداخته بود. صدای باد و رعد در هم می‌آمیخت. گاهی باران و گاهی هم تگرگ از آسمان می‌بارید. به یاد زنی افتادم که چند روز پیش کنار عابر بانک با همسرش ایستاده بود و با هیجان درباره‌ی واکنش موشکی ایران به اسرائیل صحبت می‌کرد. از… بیشتر »
 نظر دهید »

سکه‌های مادربزرگ

02 اردیبهشت 1403 توسط منم مثل تو
​موهایم را خشک کردم و جلوی مادر نشستم تا مو‌هایم را ببافد. موهایم را که بافت گفت:《 ظرف‌ها را بشور تا من برگردم.》 ظرف‌ها را با سرعت شستم و از خانه بیرون زدم. قرار بود با دختر عمویم به خانه‌ی مادربزرگ برویم و سکه‌هایی که برادرم از آن‌ها برایم گفته بود را… بیشتر »
 نظر دهید »

خود ایمنی

01 اردیبهشت 1403 توسط منم مثل تو
​درباره بیماری خود ایمی چه می‌دانید؟ بیماری خود ایمنی شرایطی است که در آن سیستم ایمنی بدن به‌طور اشتباه به خود بدن حمله می‌کند. سیستم ایمنی به‌طور طبیعی در برابر پاتوژن‌ها همچون باکتری و ویروس‌ها از بدن دفاع می‌کند. هنگامی که حضور این مهاجم‌های بیگانه… بیشتر »
 نظر دهید »
اردیبهشت 1403
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        

مه نگار

گالیا،نام منِ دیگر است که به تازگی با او دوست شدم . اخلاق گالیا شبیه به منِ ۱۵ سال پیش است .دیروز گالیا را از میان کتابی که می‌خواندم پیدا کردم و از او دعوت کردم تا مثل سابق با من زندگی کند.

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • من

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس