مه نگار

من و گالیا
  • خانه 

همیشه پای یک زن در میان است!

28 خرداد 1403 توسط منم مثل تو
​همیشه پای یک زن در میان است! جمله‌ای کلیشه‌ای که حس خوبی از آن نمی‌گرفتم تا همین امروز که نظرم عوض شد. بیچاره جمله‌ به این پر محتوایی را در جاهایی نا‌مناسب نشر دادند و تا اینکه ذهنیت امثال من با آن ویران شود.  جای جمله را از تعابیر عامه، به بزرگان… بیشتر »
 نظر دهید »

عذاب وجدان 

27 خرداد 1403 توسط منم مثل تو
​به خودم که دیگر نمی‌توانم دروغ بگویم. امروز حین آشپزی، کمی بیشتر حوصله به خرج دادم. گوشی به دست، بالای سیب زمینی‌ها ایستادم و زیر چشمی حواسم به طلایی شدنشان بود. از بین سریال‌های خانگی یکی را که به تازگی به نمایش در‌آمده را انتخاب کردم و مشغول تماشایش… بیشتر »
 نظر دهید »

سفر به مکه 

27 خرداد 1403 توسط منم مثل تو
​طرز فکر من در مورد خواست خدا وقتی عوض شد که نسرین عازم سفر مکه شد. از طرف مدرسه اعلام کردند که برای عمره‌ی دانش آموزی اسم نویسی می‌کنند. شرایطش را که خواندم، از اسم نوشتن منصرف شدم‌. این موضوع فراموشم شده بود که یک روز در اتاقمان به صدا در آمد و نسرین… بیشتر »
 نظر دهید »

علف‌خرس

27 خرداد 1403 توسط منم مثل تو
​دستانم بوی سیر گرفته است و ناخودآگاه دستانم را بو می‌کنم. بوی سیر خام را دوست دارم ولی اینکه بغل دستی‌ام سیر خورده باشد را نه. از صبح به این فکر می‌کنم که چرا ارتباطم با صمیمی‌ترین دوستم قطع شد. البته که فاصله‌ی جغرافیایی هم تاثیر گذار بوده است. یادش… بیشتر »
 نظر دهید »

ماجرای نامه نوشتن من 

24 خرداد 1403 توسط منم مثل تو
​میان شلوغی و همهمه‌ی بچه‌های پارک، نشسته‌ام. فشردگی امتحانات پایان ترم فرصتی برایم باقی نگذاشته که بخواهم به صدای ذهنم توجه کنم. اما تا بچه‌ها بازی کنند فرصت خوبی است تا من هم بنویسم. من و دختر عمویم، سارا، متولد یک سال هستیم. نزدیکی خانه‌ی عمو باعث… بیشتر »
 نظر دهید »

پنجره

24 خرداد 1403 توسط منم مثل تو
​نگاهم روی پنجره‌ی رو‌به‌رو ثابت می‌ماند‌. پنجره‌ای چوبی که با رنگ آبی، رنگ شده است، اما گذر زمان باعث فرسایش آن شده و رنگ پوسته پوسته شده است. دلم می‌خواهد بر روی آن دست بکشم و پوسته‌ها را از تن خسته‌اش بتکانم. شیشه‌هایش کوچک و مربع شکل است. از ظاهر آن… بیشتر »
 نظر دهید »

دیدی هیچی نشد!

24 خرداد 1403 توسط منم مثل تو
​دیدی هیچی نشد. از لحظه‌ای که برگشتم، مرتب با خودم می‌گویم :《دیدی هیچی نشد.》روز آخری بود که یکی از اساتید در کنار ما بود و فردا به شهرشان بر‌می‌گشتند. درست همین امروز هم تولدشان بود. طی یک تصمیم آنی خواستیم شب آخر را به یاد ماندنی کنیم. از همسرم اجازه… بیشتر »
 نظر دهید »

خانه‌ی عمه 

23 خرداد 1403 توسط منم مثل تو
​نمی‌دانم چرا از صبح فکرم پی خانه‌ی عمه است. دستم را روی کلون در می‌کشم اما آن را به صدا در نمی‌آورم. چون در خانه‌ی عمه جان همیشه باز است. از دالان کوتاه کاهگلی عبور می‌کنم و خودم را به حیاط می‌رسانم. رو‌به‌رویم درختی‌ است که گل‌های بنفش دارد و من هر… بیشتر »
 نظر دهید »

حریر در باد 

20 خرداد 1403 توسط منم مثل تو
​روی فرش لاکی دراز می‌کشم و ذهنم را از امتحان و بی‌خوابی‌های شبانه دور می‌کنم. دست‌هایم را باز می‌کنم و چشم‌هایم را می‌بندم. دلم می‌خواهد به مدت حداقل 6 ساعت، در همین وضعیت بخوابم. نسیمی خنک می‌وزد و پرده‌ی حریر سفید را به بازی می‌گیرد. پرده جلوتر… بیشتر »
 نظر دهید »

نماز 

16 خرداد 1403 توسط منم مثل تو
​در آشپزخانه مشغول پخت غذا بودم که صدای تلفن بلند شد. می‌دانستم که مادرم پشت خط است.روز قبل با مادرم صحبت کرده بودم اما ، شوق شنیدن صدای مادر باعث شد کارم را نیمه تمام رها کنم . برای رسیدن به تلفن عجله کردم ؛ متوجه پله‌ی ورودی نشدم و با زانو به زمین… بیشتر »
 نظر دهید »

عدالت فاطمی

16 خرداد 1403 توسط منم مثل تو
​#به_قلم_خودم  از بازار گذر می‌کردم که توجه‌ام به دکان کوچکی جلب شد.صاحب دکان پیرمردی بود که چهره‌اش آرامش و نورانیت خاصی داشت. دکان، مثل صاحبش کهنسال‌ بود.شیشه هایی روی طبقه های قدیمی گذاشته بود و در آنها گیاهان دارویی نگه‌داری می‌کرد.بوی… بیشتر »
 نظر دهید »

باید تا فرصت باقی‌ است بروم ...

15 خرداد 1403 توسط منم مثل تو
​روی پله‌های ورودی خانه می‌نشینم، چشم می‌دوزم به کوه سفید که خورشید آرام آرام از پشت آن بالا می‌آید. هوا به‌قدری خنک و لطیف است که بی‌اختیار عمیق‌تر نفس می‌کشم. گل‌های پیچک صبح‌گاهی در حال باز شدن هستند و زنبور‌ها تند و سریع داخل شیپور کوچک گل‌ها… بیشتر »
 نظر دهید »

امیدوارم وقتی مرگ به سراغت میاد، زنده باشی.

15 خرداد 1403 توسط منم مثل تو
​بعد از امتحان امروز انگار تمام نیرو و انرژی‌ام را از دست داده‌ام. کارهای روزانه را که سر و سامان دادم، گوشی تلفن همراهم را به دست گرفتم و به قصد فرار از افکار تلمبار شده در مغزم، به فضای مجازی پناه بردم. صفحات را پشت سر هم باز می‌کردم، تا اینکه صفحه‌ای… بیشتر »
 نظر دهید »

بی‌حالی بعد از شادی

15 خرداد 1403 توسط منم مثل تو
​پستچی که نامه را آورد، فرصت نکردم آن را بخوانم‌. صاحب مهمانسرا گفته بود آخرین بار است که تذکر می‌دهد وگرنه با یک بچه آواره‌ی کوچه و خیابان می‌شوم. ظرف‌ها را شستم. لوسی دختر آرامی بود، یعنی از همان زمان که ماموران یکدفعه‌ای به خانه‌مان هجوم آوردند و… بیشتر »
 نظر دهید »

دفاع از حق

11 خرداد 1403 توسط منم مثل تو
​خبر غصب زمین های پدرم را که شنیدم لحظه‌ای درنگ نکردم.16 سال بیشتر نداشتم که پدرم فوت کرد. در تقسیم اراضی کشاورزان پدرم زمین‌هایی را که روی آن کار می‌کرد را به قیمت 70 تومان خریداری کرده بود. پدرم به جز من و خواهر ناتنی‌ام و نامادری‌ام وارث دیگری… بیشتر »
 نظر دهید »

قفل‌های نامرئی 

11 خرداد 1403 توسط منم مثل تو
​اغلب در حد سلام و احوال پرسی کوتاه با همسایه‌ها صحبت می‌کنم. مثل همیشه داخل کوچه نشسته‌اند و گرم صحبت هستند. گاهی صدای خنده‌هایشان بلند می‌شود. علاقه‌ای به جمع خودمانی‌شان ندارم. چند قدم مانده که به جمعشان برسم، همگی خیره‌ نگاهم می‌کنند. سلام می‌دهم.… بیشتر »
 نظر دهید »

راز صبح

11 خرداد 1403 توسط منم مثل تو
​بی‌تردید صبح فرصت خوبی است برای پرورش اندام و سلامتی. اگر صبح زود به پارک نزدیک منزل بروید، افراد زیادی را خواهید دید که مشغول ورزش کردن هستند و به سلامتی خود اهمیت زیادی می‌دهند. اما آیا فقط جسم نیاز به مراقبت دارد؟  تاکید فراوان پزشکان و متخصصان… بیشتر »
 نظر دهید »

گمنام 

08 خرداد 1403 توسط منم مثل تو
​نمی‌دانم مادرت کجای این دیار چشم انتظارت نشسته است؟ نمی‌دانم خواهری داری که حسرت یک آغوش برادرانه‌ در دلش مانده باشد یا نه؟ چند بهار از عمرت سپری شده است؟ شاید همسری داری که هر بار با صدای زنگ خانه، بند دلش پاره می‌شود.به امید اینکه قاصدی خوش خبر… بیشتر »
 نظر دهید »

چند بار نقش لاله را بافتی 

08 خرداد 1403 توسط منم مثل تو
​چند بار نقش لاله را بافتی؟ حاشیه‌ی پر از گلدان‌های قشنگش را چه کسی بهتر از تو خلق کرده است؟ رنگ چشمانت را چگونه به سرمه‌ای زمینه‌اش سپردی؟ چارقد زیبای گلدارت را چهار تکه کردی و هر کدام را به یکی از لچک ها قرض دادی؟ چرا نقش لاله بر خلاف دیگر نقش ها،گل و… بیشتر »
 نظر دهید »

دختر یا پسر 

07 خرداد 1403 توسط منم مثل تو
​موهای دخترم را شانه کردم.در حال بافتن موهایش برای چندمین بار گفت :《 دعا می‌کنم نی‌نی دوستت دختر باشه!》 آمین بلندی به دعایش گفتم و بلند شدم تا برای رفتن به جشن تعیین جنسیت آماده شوم. در را که قفل کردم ،نگاهم به عروسکش افتاد.پرسیدم:《سرمه خانوم هم با ما… بیشتر »
 نظر دهید »

مادر 

07 خرداد 1403 توسط منم مثل تو
​چه بنامم تو را ؟ مثل باران منشأ خیر و برکت هستی و مثل خورشید کانون عشق و گرما. مثل دریا سخاوتمند و زیبا چون جنگل پر از طراوت و زندگی چشمه سار محبتی و مثل کوه استوار  مثل نسیم آرام و لطیف زیبا و دلنشین مثل گلهای بهاری  مانند سنگ صبور… بیشتر »
 نظر دهید »

بر چند بخش پذیرم؟

07 خرداد 1403 توسط منم مثل تو
​بر چند بخش پذیرم؟ گاهی زنانگی‌‌ام دستمالی به دستم می‌دهد تا غبار از سطوح بزدایم،دستان ظریفم را غرق کف می‌کنم و روی ظروف می‌کشم.هنگام پخت غذا کمی چاشنی عشق از قلبم بر می‌دارم و در آن می‌ریزم. گاهی پرستار می‌شوم و دستمال نمدار را روی حرارت تن عزیزانم… بیشتر »
 نظر دهید »

خبر قبولی 

07 خرداد 1403 توسط منم مثل تو
​با ناراحتی از ماشین پیاده شدم.دوست نداشتم با کسی روبه رو شوم.آرام آرام مسیر خانه را در پیش گرفتم. صدای زنگ تلفن همراهم بلند شد.بدون نگاه کردن هم می‌دانستم چه کسی پشت خط است! _سلام قبول شدی بابا جان؟ سلام کردم و آهی کشیدم و گفتم :نه! بابا میشه هزینه… بیشتر »
 نظر دهید »

هنوز هوایم را داری!

06 خرداد 1403 توسط منم مثل تو
​آخرین وامی که از بانک گرفتیم باعث شده که ریالی نتوانیم پس‌انداز کنیم.در حالی که شلوار پسرم را برش می‌زدم به هزینه مدرسه‌ی کوثرنت هم فکر می‌کردم.اگر پدرم بود بلافاصله بعد از مطرح کردنش مبلغ را به حسابم واریز می‌کرد. بعد از 4 ماه هنوز به نبودنش عادت… بیشتر »
 نظر دهید »

جناب علی 

06 خرداد 1403 توسط منم مثل تو
​وقتی به نماز می‌ایستاد، اشهدُ انَّ علیً ولیُ الله را با ارادت خاصی بر زبان جاری می‌کرد. هر تماسش را با یاعلی به پایان می‌رساند.بافندگان زیادی داشت. برای تک تکشان پدر بود.خانه‌ی خیلی‌ها را فرش کرد و برای احتیاجاتشان پول پیش پرداخت می‌کرد. هر مشکلی که… بیشتر »
 نظر دهید »

کمی آن‌طرف‌تر 

06 خرداد 1403 توسط منم مثل تو
​اولین بار که پای در عرصه‌ی جهان هستی نهادم، آغوش گرم مادر پناهم شد؛اما کمی آنطرف تر مردی نفس حبس شده‌اش را آزاد کرد و دستانش را به سمت آسمان گرفت. اولین دندانم که رویید ؛ مادرم ، با شوق آش دندانی برایم پخت؛ اما مردی دورتر از خانه برای تک تک لقمه هایم… بیشتر »
 نظر دهید »

دایه‌ی بهتر از مادر 

06 خرداد 1403 توسط منم مثل تو
​چشمان زیبایش را به من دوخت بود و انگشتش را با صدا می‌مکید. کلاه صورتی رنگش را که کمی پایین آمده بود عقب کشیدم. پا روی دلم گذاشتم و به جای بوسه‌ی محکم بر صورت زیبایش ، عطر تنش را مهمان ریه‌هایم کردم.فکر نمی‌کنم عطری بهتر از تن نوزاد وجود داشته باشد. با… بیشتر »
 نظر دهید »

قارچ توکل 

06 خرداد 1403 توسط منم مثل تو
​از سراشیبی کوه بالا می‌رویم. درختان کَما تازه برگ‌های کوچکشان باز شده است. نفسمان از حجم اکسیژن خالص به شماره افتاده و هن‌هن کنان به دنبال پدر مسیر کوهستانی را می‌پیماییم. گاهی خرگوشی بازیگوش را دنبال می‌کنیم و گاهی به چیدن گل‌های وحشی و تره‌ی کوهی… بیشتر »
 نظر دهید »

مگر چند نفر بودی؟

03 خرداد 1403 توسط منم مثل تو
​چشم می‌دوزم به صفحه‌ی تلویزیون و از ته قلبم آه می‌کشم. مگر تو چند نفر بودی؟ که با رفتنت این‌گونه دلتنگت می‌شویم. سادگی‌ات را به رجایی نسبت می‌دهند و شخصیت والا‌یت را به باهنر، حلاوت بهشتی و دیانت خدامی را در وجودت جست‌و‌جو می‌کنند. عزم سلیمانی‌ات… بیشتر »
 نظر دهید »

دل من می‌تپد برای....

02 خرداد 1403 توسط منم مثل تو
​دل من می‌تپد برای خاک باران خورده، برای پیاده روی‌ از خانه تا درخت بیدِ قنات خُفتو. دست‌های من، دلتنگ‌اند برای کشیده شدن میان گندم‌زار. سرم را به سمت آسمان آبی روستا بدوزم و لکه‌های قلبمه و پنبه‌ای ابر‌ها را به اشکال مختلف نسبت بدهم. کاش می‌توانستم… بیشتر »
 نظر دهید »

غروب دیدنی 

02 خرداد 1403 توسط منم مثل تو
​رو به دریا ایستادم و به صدای موج‌هایش گوش دادم. کفش‌هایم را در آوردم و پاهای برهنه‌ام را روی تن نرم ساحل گذاشتم. نفس عمیق کشیدم و بوی دریا را در سینه‌ام حبس کردم.  هر روز برای دیدن دریا می‌آمدم و هر روز حسرت دیدن دوباره‌ی غروب آفتاب مثل یک کوه روی… بیشتر »
 نظر دهید »

برسان سلام ما را 

01 خرداد 1403 توسط منم مثل تو
​بعضی رفتن‌ها عین آمدن است. بعضی از افراد مصداق بارز اخلاص‌اند. بعضی از مردان معنای مردانگی‌اند. بعضی ها را وقتی می‌فهمی که دیگر نیستند. بعضی‌ها فراموش نشدنی هستند. بعضی بعد از رفتن عزیز می‌شوند. بعضی‌ قبل از شهادت، شهید هستند. و تو همان بعضی‌ها هستی.… بیشتر »
 نظر دهید »

سید ابراهیم دیگر 

01 خرداد 1403 توسط منم مثل تو
​حس امروز من درست شبیه همان روزی است که خبر بد‌حالی پدرم را به من دادند. فکر نمی‌کردم جدی باشد، ولی بود. دعا می‌خواندم و از خدا سلامتی پدرم را می‌خواستم. ولی میان همان دعا‌هایم خبر فوتش را شنیدم، بغض خفه‌ام کرد. امروز هم در اوج امید و دعا‌هایم خبر شهادت… بیشتر »
 نظر دهید »

مادر امام رضا (ع)

01 خرداد 1403 توسط منم مثل تو
​یکی از اقدامات ائمه معصومین علیهم السلام در جهت مبارزه با تبعیض‌های نژادی، تربیت بردگان و آزادی آنان در مناسبت‌های گوناگون بود.  در روایت علی بن میثم آمده است که: حمیده مصفّا - مادر گرامی امام کاظم علیه السلام - در میان کنیزان، دختر صالح و خردمند… بیشتر »
 نظر دهید »

شجاع باش

01 خرداد 1403 توسط منم مثل تو
​سال آخر دبیرستان، ترجیح دادم به جای استفاده از خوابگاه، با سرویس به مدرسه بروم. فاصله‌ی 45 کیلومتری خانه تا مدرسه را با مینی‌بوس طی می‌کردیم. هر روز صبح، راس ساعت 6 باید در ایستگاه حاضر می‌شدیم. 6 صبح در روز‌های کوتاه زمستان کمی سخت بود. اغلب اوقات… بیشتر »
 نظر دهید »

احترام خودت را نگه‌دار 

01 خرداد 1403 توسط منم مثل تو
​از حرفی که شنیده بودم، دلخور بودم. خواهر شوهرم پشت سرم بدگویی کرده بود. کار همیشگی‌اش بود و تازگی نداشت؛ ولی اینکه بخواهد در حضور پسرم این کار را انجام بدهد، بد‌جور ناراحتم کرده بود. سه هفته فکر کردم که چطور با موضوع بر‌خورد کنم. یکی از گزینه‌ها که… بیشتر »
 نظر دهید »
خرداد 1403
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  

مه نگار

گالیا،نام منِ دیگر است که به تازگی با او دوست شدم . اخلاق گالیا شبیه به منِ ۱۵ سال پیش است .دیروز گالیا را از میان کتابی که می‌خواندم پیدا کردم و از او دعوت کردم تا مثل سابق با من زندگی کند.

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • من

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس