مه نگار

من و گالیا
  • خانه 

باید تا فرصت باقی‌ است بروم ...

15 خرداد 1403 توسط منم مثل تو
​روی پله‌های ورودی خانه می‌نشینم، چشم می‌دوزم به کوه سفید که خورشید آرام آرام از پشت آن بالا می‌آید. هوا به‌قدری خنک و لطیف است که بی‌اختیار عمیق‌تر نفس می‌کشم. گل‌های پیچک صبح‌گاهی در حال باز شدن هستند و زنبور‌ها تند و سریع داخل شیپور کوچک گل‌ها… بیشتر »
 نظر دهید »

امیدوارم وقتی مرگ به سراغت میاد، زنده باشی.

15 خرداد 1403 توسط منم مثل تو
​بعد از امتحان امروز انگار تمام نیرو و انرژی‌ام را از دست داده‌ام. کارهای روزانه را که سر و سامان دادم، گوشی تلفن همراهم را به دست گرفتم و به قصد فرار از افکار تلمبار شده در مغزم، به فضای مجازی پناه بردم. صفحات را پشت سر هم باز می‌کردم، تا اینکه صفحه‌ای… بیشتر »
 نظر دهید »

بی‌حالی بعد از شادی

15 خرداد 1403 توسط منم مثل تو
​پستچی که نامه را آورد، فرصت نکردم آن را بخوانم‌. صاحب مهمانسرا گفته بود آخرین بار است که تذکر می‌دهد وگرنه با یک بچه آواره‌ی کوچه و خیابان می‌شوم. ظرف‌ها را شستم. لوسی دختر آرامی بود، یعنی از همان زمان که ماموران یکدفعه‌ای به خانه‌مان هجوم آوردند و… بیشتر »
 نظر دهید »
خرداد 1403
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  

مه نگار

گالیا،نام منِ دیگر است که به تازگی با او دوست شدم . اخلاق گالیا شبیه به منِ ۱۵ سال پیش است .دیروز گالیا را از میان کتابی که می‌خواندم پیدا کردم و از او دعوت کردم تا مثل سابق با من زندگی کند.

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • من

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس