مه نگار

من و گالیا
  • خانه 

تنها وارث 

30 تیر 1403 توسط منم مثل تو
​ بچه که بودم فکر می‌کردم محرم فقط ده روز است و برای تمام شدنش غصه می‌خوردم. راستش همیشه به این فکر می‌کردم که چرا ما قبل از واقعه‌ی عاشورا عزاداری می‌کنیم. مگر اصل عزاداری بعد از مرگ نیست؟ چرا شیون قبل از عزا؟ هر چه بزرگ‌تر شدم، مفهوم محرم هم برایم… بیشتر »
 نظر دهید »

کی از نسل جدید جا ماندیم؟

23 تیر 1403 توسط منم مثل تو
​خورشید مثل عروسی زیبا خرامان در حال رفتن به خانه‌ی بخت است و دنباله‌ی نورانی‌اش کم‌کم محو می‌شود؛ اما هوا هنوز گرم است. بوستان شلوغ و بچه‌ها گرم بازی هستند. مادران کمی دور‌تر نشسته‌ و با بغل دستی‌شان مشغول صحبت کردن هستند. گاهی چشم می‌چرخانند و… بیشتر »
 نظر دهید »

رفوی دل❤

19 تیر 1403 توسط منم مثل تو
​صدای رعد در آسمان می‌پیچد.  باران بر صورت آسمان سیلی می‌زند، بغض آسمان تیر ماه می‌شکند و اشکش جاری می‌شود. قطرات باران روی زمین را می‌بوسند و عطر خاک نم‌زده بلند می‌شود. خورشید پشت لحاف ابری‌اش در حال چرت زدن است. جوجه‌ قمری‌های زیر بالکن، پف کرده… بیشتر »
 نظر دهید »

محرم 

18 تیر 1403 توسط منم مثل تو
​بافت قدیم روستا هنوز زنده بود و نفس می‌کشید. بچه که بودم دلم می‌خواست خانه‌ی ما کنار برج دایره‌ای خشتی باشد. اکثر خانه‌ها سقفی کوتاه داشتند. دیوارها یا از جنس خشت بود، یا لایه‌ای از کاهگل بر روی آن کشیده بودند. باران که می‌زد، بیشتر دوست داشتم میان این… بیشتر »
 نظر دهید »

بازی دنیا 

17 تیر 1403 توسط منم مثل تو
​برادرم که مُرد، همه خانواده با هم مردیم! ده ساله بودم که نیمه شبی با صدای گریه‌ی کنترل شده‌ی مادرم از خواب بیدار شدم؛ مادرم که دید بیدارم، به پدرم گفت صورتش را ببوس، شبیه مصطفی است.  خیلی طول کشید تا به زندگی برگردیم. می‌دانی شاید از آن روز‌ها به… بیشتر »
 نظر دهید »

اتحاد

10 تیر 1403 توسط منم مثل تو
​تعدا بچه‌های کلاس ما کم بود، شاید هم بچه‌ها می‌ترسیدند ریاضی و فیزیک بخوانند. کلاً 17 نفر بودیم. اغلب درس‌خوان و کمی هم بازیگوش. سال آخر دبیرستان بودیم. فصل انتخابات شورای دانش‌آموزی. تمایلی به نامزد شدن نداشتیم. سه سال به همین منوال گذشت. تا اینکه سال… بیشتر »
 نظر دهید »

می‌خواهم مشرک باشم!

04 تیر 1403 توسط منم مثل تو
​می‌خواهم مشرک شوم! مسافرم، کوله‌بارم را بر دوش می‌گیرم. می‌خواهم به اعماق قلبم بروم. ابراز لازم را دوباره چک می‌کنم. خیالم که راحت می‌شود، راه می‌افتم. یک‌بار دیگر برنامه‌هایم را مرور می‌کنم. عمیق‌ترین جای ممکن می‌ایستم. ابزار مورد نیازم را از… بیشتر »
 نظر دهید »
تیر 1403
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          

مه نگار

گالیا،نام منِ دیگر است که به تازگی با او دوست شدم . اخلاق گالیا شبیه به منِ ۱۵ سال پیش است .دیروز گالیا را از میان کتابی که می‌خواندم پیدا کردم و از او دعوت کردم تا مثل سابق با من زندگی کند.

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • من

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس