مه نگار

من و گالیا
  • خانه 

روز جهانی مسجد

31 مرداد 1403 توسط منم مثل تو
​رو‌به روی خانه‌مان باغ ملی بود. درختان سیب و گلابی‌اش را به یاد ندارم اما جوی آبی که از جلوی خانه‌ی ما می‌گذشت را خوب به خاطر دارم. خواهرم می‌گوید خیالاتی شده‌ام. سقوط درخت گردو‌ی بزرگ باغ، بزرگ‌ترین غصه‌ام بود. قرار بود به جای آن بنایی بسازند. دلم… بیشتر »
 نظر دهید »

دختر شینا

28 مرداد 1403 توسط منم مثل تو
​دختر شینا اوایل فکر می‌کردم، شینا چه اسم عجیبی است. نمی‌دانستم این اسم شیرین‌جان از زبان خدیجه‌ی کوچک است. کودکی‌ات را دوست داشتم‌. شرم نگاهت از دیدن آقا‌صمد را هم همین‌طور. معصومه که به دنیا آمد، مدام با خودم می‌گفتم، چقدر سخت که با دوتا بچه و بدون… بیشتر »
 نظر دهید »

بلوط‌های جانباز

28 مرداد 1403 توسط منم مثل تو
​#بانوان_زینبی  #به_قلم_خودم  بغض مثل یک شی بزرگ در گلویم خانه کرده است. برای چندمین بار می‌شکند و سیل اشک از چشمانم جاری می‌شود. دلم برای تک‌تک کودکانی که قربانی مین شده‌اند می‌سوزد. چه رنجی! بمباران‌های هوایی و رگبارهای پی‌در‌پی، دیدن اجساد… بیشتر »
 نظر دهید »

دوست چپ دست من 

23 مرداد 1403 توسط منم مثل تو
​خواهرم بچه نداشت، اما هم خودش و هم آقامحمد خیلی بچه‌ها را دوست داشتند. خانه‌ی آن‌ها در انتهای یک کوچه‌ بود که یک طرف آن خانه بود و طرف دیگر، باغ‌های آلو. از وسط کوچه جوی آبی گذر و صفای کوچه و خانه را دوچندان می‌کرد. حیاط خانه به خاطر گل‌های رنگارنگی که… بیشتر »
 نظر دهید »

من زنده‌ام

23 مرداد 1403 توسط منم مثل تو
​راستش را بخواهی، روزهای پر کاری را برای خواندن خاطراتت انتخاب کرده‌بودم. نتوانستم بیشتر از صد صفحه را بخوانم، اما خاطراتت آنقدر جذاب بود که دلم نیامد کتاب را رها کنم. از کتاب صوتی کمک گرفتم. گوینده خاطراتت را، میان مشغله‌هایم، خواند. از همان اول، از ب… بیشتر »
 نظر دهید »

گره

21 مرداد 1403 توسط منم مثل تو
​حیاط خانه‌ی مادربزرگ، با‌صفا و بزرگ بود. سه درخت گردو بر قسمتی از حیاط، مثل چتری بزرگ و سبز، سایه گسترانیده بودند. دو درخت انار و یک درخت پسته که هیچ‌وقت پسته نداد. من‌ و برادر‌زاده‌ام و دختر‌عمویم همسن و سال بودیم. خواهرم و حمیده دختر عموی دیگرم هم،… بیشتر »
 نظر دهید »

ارتش فاتحان ریاضی

21 مرداد 1403 توسط منم مثل تو
منتظر آمدن هنر آموزان کلاسم هستم. مثل همیشه دیر می‌آیند. نمی‌دانم برای چندمین بار برنامه‌ی نارنجی را باز می‌کنم. گروه ارتش فاتحان ریاضی پیام گذاشته‌ است. امروز 4 نوبت کلاس است. به مربی‌ریاضی غبطه می‌خورم. خوش‌به‌حالش. عمیقا دلم برای سر و کله زدن با… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره‌ی پدر

20 مرداد 1403 توسط منم مثل تو
​ستاره‌ی پدر زیر آسمان نشسته‌ام. به دور دست‌ها خیره می‌شوم. هرچقدر آسمان وسیع و پر از ستاره است؛ من دلتنگم. میان تمام کارهایم انگار یاد تو از همه مهمتر است. دلتنگ دیدارت و شنیدن صدایت هستم. می‌دانم نمی‌شود، اما دل نمی‌فهمد. به رسم کودکی می‌خواهم… بیشتر »
 نظر دهید »

هسته‌ی آلبالو

20 مرداد 1403 توسط منم مثل تو
​حیاط خانه را جارو کشیدم. اوایل که همسایه‌ی جدید هسته‌ی آلبالو‌هایش را داخل حیاط ما پرتاب می‌کرد، عصبانی بودم. چند بار می‌خواستم با خانم همسایه صحبت کنم اما منصرف شدم. دستم را روی نهال‌های کوچک آلبالو کشیدم و نوازششان کردم. در دلم به بچه‌های همسایه… بیشتر »
 نظر دهید »

حوض نور

17 مرداد 1403 توسط منم مثل تو
​از وقتی دخترم به دنیا آمد، یعنی سال 1400، قطعی برق شبانه نداشتیم. برای دخترم که اولین قطعی را تجربه می‌کرد، ترس‌آور بود. بلافاصله نور موبایلم را روشن کردم و چراغ‌قوه را، از کشو آشپز‌خانه بیرون کشیدم و روشنش کردم. دخترم چشمان گرد شده‌اش را به من دوخته… بیشتر »
 نظر دهید »

قول

14 مرداد 1403 توسط منم مثل تو
​همین سه‌شنبه‌ی گذشته بود که خواهرزاده‌ام تماس گرفت و خواهش کرد برای مادرشوهرش یک مانتو بدوزم و تا پنج‌شنبه هم تحویل بدهم. دلم می‌خواست یک “نه” کوتاه و قاطع بگویم و خودم را، راحت کنم؛ اما مثل همیشه زنِ خیاط درونم بدون اجازه‌ی من بله را گفته… بیشتر »
 نظر دهید »

نارنگی

03 مرداد 1403 توسط منم مثل تو
​هوا که رو‌به سردی می‌رفت، وقتی باغ هنوز بوی هلو می‌داد، برگ درختان کم‌کم رنگ می‌باخت و با کوچک‌ترین تلنگر باد، خودش را به آغوش زمین می‌انداخت؛ پدرم شبانه راهی سفر می‌شد. تابستان اکثر خانم‌ها فرش می‌بافتند. اوایل پاییز فرش‌های تازه بافته‌شده را روی هم… بیشتر »
 نظر دهید »

میراث مادربزرگ

01 مرداد 1403 توسط منم مثل تو
​نوجوان بودم. یک‌روز که از مدرسه بر‌می‌گشتم، نسرین دست در گردنم انداخت و گفت:《 تسلیت میگم، مادربزرگت فوت شد.》ماتم برد. با ضربه‌ی نسرین به خودم آمدم و گریان به سمت خانه‌ی مادربزرگ دویدم. باران می‌بارید. زیر دالان ورودی ایستادم و رفتنش را تماشا کردم.… بیشتر »
 نظر دهید »

معرفی کتاب 

01 مرداد 1403 توسط منم مثل تو
​داستان و روایت را می‌توان زندگی کرد. دست در دست قهرمانان داستان‌ها با حوادث رو‌به‌رو شد و برای مشکلات چاره اندیشید. گاهی با تردید، قدم در راه پیش‌رو گذاشت و گاهی اعتقادات را بسنجی و با توجه به ظرفیت وجودی‌‌ات پله‌های اعتقادی را بالا بروی. گاهی منتظر… بیشتر »
 نظر دهید »
مرداد 1403
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    

مه نگار

گالیا،نام منِ دیگر است که به تازگی با او دوست شدم . اخلاق گالیا شبیه به منِ ۱۵ سال پیش است .دیروز گالیا را از میان کتابی که می‌خواندم پیدا کردم و از او دعوت کردم تا مثل سابق با من زندگی کند.

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • من

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس