مه نگار

من و گالیا
  • خانه 

ماجرای نامه نوشتن من 

24 خرداد 1403 توسط منم مثل تو
​میان شلوغی و همهمه‌ی بچه‌های پارک، نشسته‌ام. فشردگی امتحانات پایان ترم فرصتی برایم باقی نگذاشته که بخواهم به صدای ذهنم توجه کنم. اما تا بچه‌ها بازی کنند فرصت خوبی است تا من هم بنویسم. من و دختر عمویم، سارا، متولد یک سال هستیم. نزدیکی خانه‌ی عمو باعث… بیشتر »
 نظر دهید »

پنجره

24 خرداد 1403 توسط منم مثل تو
​نگاهم روی پنجره‌ی رو‌به‌رو ثابت می‌ماند‌. پنجره‌ای چوبی که با رنگ آبی، رنگ شده است، اما گذر زمان باعث فرسایش آن شده و رنگ پوسته پوسته شده است. دلم می‌خواهد بر روی آن دست بکشم و پوسته‌ها را از تن خسته‌اش بتکانم. شیشه‌هایش کوچک و مربع شکل است. از ظاهر آن… بیشتر »
 نظر دهید »

دیدی هیچی نشد!

24 خرداد 1403 توسط منم مثل تو
​دیدی هیچی نشد. از لحظه‌ای که برگشتم، مرتب با خودم می‌گویم :《دیدی هیچی نشد.》روز آخری بود که یکی از اساتید در کنار ما بود و فردا به شهرشان بر‌می‌گشتند. درست همین امروز هم تولدشان بود. طی یک تصمیم آنی خواستیم شب آخر را به یاد ماندنی کنیم. از همسرم اجازه… بیشتر »
 نظر دهید »
خرداد 1403
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  

مه نگار

گالیا،نام منِ دیگر است که به تازگی با او دوست شدم . اخلاق گالیا شبیه به منِ ۱۵ سال پیش است .دیروز گالیا را از میان کتابی که می‌خواندم پیدا کردم و از او دعوت کردم تا مثل سابق با من زندگی کند.

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • من

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس