مه نگار

من و گالیا
  • خانه 

بهترین جای دنیا

31 فروردین 1403 توسط منم مثل تو
​چادر سیاهم را با عجله بر سرم می‌کشم؛ کفش‌هایم را هنوز به طور کامل نپوشیده‌ام که راه می‌افتم. صدای گریه‌ی دخترم، دلم را به درد می‌آورد. نگاهی به درخت بادام می‌اندازم که با لبخند صورتی‌اش به داخل کوچه سرک می‌کشد. از کنار مسجد می‌گذرم. خاطرات کودکی‌ام پر… بیشتر »
 نظر دهید »

غول خمیری خستگی 

31 فروردین 1403 توسط منم مثل تو
​تلفن را با استرس قطع کردم. تا روز جمعه فرصت داشتم 250 شلوار فرم مدرسه‌ی سمیه را تحویل بدهم. با نگرانی مشغول دوخت شدم. انگار زمین و زمان دست به دست هم داده بودند تا من بد‌قول شناخته شوم.  چشمان درشت و سیاه‌رنگم شبیه یک خط باریک سرخ شده بود. با… بیشتر »
 نظر دهید »

بغض آسمان 

30 فروردین 1403 توسط منم مثل تو
​آسمان بغض کرده و گاه‌گاهی چند قطره از گوشه‌ی چشمش می‌چکد. باز چه کسی آسمان را رنجانده است؟ باد می‌چرخد و در گوش آسمان زمزمه‌ای می‌کند؛ از درختان انار می‌گوید که برگ‌های نارنجی رنگشان تازه روییده و هنوز به سبزی نگراییده است. از درختان بادام که لباس عروس… بیشتر »
 نظر دهید »

جنگ نرم

30 فروردین 1403 توسط منم مثل تو
​در حالی که اغلب کشور‌ها از موفقیت واکنش جمهوری اسلامی‌ ایران به رژیم صهیونیست با حیرت سخن می‌گویند؛ هستند کسانی که زیر چتر امنیت کشور، ستون پنجم دشمن شده‌اند و با بزرگ‌نمایی مشکلات اقتصادی سعی در کم‌رنگ کردن این موفقیت بزرگ در عرصه‌ی بین‌الملل را… بیشتر »
 نظر دهید »

باغ بی‌جوانه!

30 فروردین 1403 توسط منم مثل تو
هوا لطیف است و نسیمی خنک می‌وزد. سایه‌ی ابر روی قسمتی از دشت افتاده است. جاشیر‌ها بزرگ شده‌اند. درختان کَما هنوز لباس سبز بهاری را بر تن نکرده‌اند. بادام‌های کوهی خودشان را با شکوفه‌های صورتی زیبا آراسته‌اند.  چشمه‌ها در دامنه‌ی کوه احمد‌پری جانی… بیشتر »
 نظر دهید »

چقدر خوب که من یک زن هستم!

30 فروردین 1403 توسط منم مثل تو
افکارم که پریشان می‌شود؛ اتاق و کمد‌ها را به هم می‌ریزم و مثل افکارم، دوباره مرتب‌شان می‌کنم. دستمال به دست می‌گیرم و در ظاهر غبار سطوح را می‌گیرم، اما در واقع غبار غم از دلم می‌زدایم. دلخوری‌هایم را همراه با سرامیک‌های آشپزخانه می‌سابم. جارو‌برقی را با… بیشتر »
 نظر دهید »

مجسمه تمام قد امید 

30 فروردین 1403 توسط منم مثل تو
​مجسمه‌ی تمام قد امید هستی برای دیگران! لحظه‌ی هجوم دردها سرت را به آسمان بگیر و بگو “حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکیلُ” دلت که بهانه‌ی آغوش گرم مادر، را گرفت؛ گوش به نجوای عاشقانه معبود بسپار که تو را می‌خواند: ” إِنِّی… بیشتر »
 نظر دهید »

بهار

30 فروردین 1403 توسط منم مثل تو
سی روز از بهار گذشته است. شکوفه‌ی درختان باز شده‌اند و درختان بید مجنون گیسو‌هایشان را به جوانه‌ی کوچکی آراسته ‌اند؛ نسیم بهاری می‌وزد و گیسوی درختان بید مجنون را پریشان می‌کند. پرندگان با شادی از سر شاخه‌ی درختان می‌پرند و لانه می‌سازند. باز صدای… بیشتر »
 نظر دهید »

قضاوت با شما 

30 فروردین 1403 توسط منم مثل تو
​از بین تمام فامیل، فقط پدرم ماشین داشت که هم وسیله‌ی کارش بود و هم برای استفاده شخصی از آن بهره می‌بردیم. فصل بهار هم چند تا خانواده با هم جمع می‌شدیم و با آن به کوه می‌رفتیم. گاهی هم جمعه‌ها به امام‌زاده بزم برای زیارت می‌رفتیم. اگر کسی مریض می‌شد با… بیشتر »
 نظر دهید »

تکرار فاجعه

30 فروردین 1403 توسط منم مثل تو
​کتاب اسطوره را بیش از ده بار مطالعه کرده‌ام و هر بار دلم برای کودک چهار‌ساله‌ای که شاهد تجاوز دسته جمعی بعثی‌ها به مادرش بود، لرزیده است. شاید چون خودم در زمان جنگ به‌دنیا نیامده‌ام، درک مسائل اینچنینی سخت و مشکل است. با شنیدن فاجعه‌ی بیمارستان شفا،… بیشتر »
 نظر دهید »

چند قدم مانده به بهار

30 فروردین 1403 توسط منم مثل تو
آسمان به یمن رسیدن بهار، ابرها را مثل پرده‌ای نرم و مخملی تا روی زمین آویزان کرده است و نقل باران را بر سر زمین می‌پاشد. نسبت درختان‌ بادام با بهار چیست که خود را با شکوفه‌های سفید و صورتی آراسته‌اند؟ درخت بید مجنون همسایه، نرم و آرام همراه موسیقی باد و… بیشتر »
 نظر دهید »

حریر مه

30 فروردین 1403 توسط منم مثل تو
سحرگاه با صدای مادرم از خواب بیدار می‌شوم. هوای خنک اردیبهشت خواب را از چشمانم می‌رباید. عطر تلخ گل‌های آلو در فضا پیچیده است. وسط حیاط می‌ایستم و چشمانم را می‌بندم و به موسیقی زیبای طبیعت گوش می‌دهم. صدای شر‌شر آب که در جوی‌ها روان است، صدای جیرجیرک و… بیشتر »
 نظر دهید »
فروردین 1403
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31

مه نگار

گالیا،نام منِ دیگر است که به تازگی با او دوست شدم . اخلاق گالیا شبیه به منِ ۱۵ سال پیش است .دیروز گالیا را از میان کتابی که می‌خواندم پیدا کردم و از او دعوت کردم تا مثل سابق با من زندگی کند.

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • من

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس