پدر با نا امیدی به دخترش نگاهی انداخت و گفت: حرف آخرت همینه؟ دخترک با حفظ ادب، پدرش را نگاه کرد و گفت: بله! پس برنامه ات برای آینده چیه؟ اگه اجازه بدید بعد از یه مدت میام و توضیح می دم . پدر در حالی که کوله باری از نا امیدی را بر دوش خود احساس می کرد از… بیشتر »
#به_قلم_خودم پچ چند زن به گوش،می رسید. _پسر بزرگه اسمش چی بود؟ _مسعود وای،دیدی حتی برای مراسم برادرش هم نیومد وقتی هم که اومد رفت توی یه اتاق و اصلا انگار نه انگار برادرش را از دست داده. _شنیدم قبل از طلوع آفتاب هم برگشته! _این پسر بویی از آدمیت… بیشتر »
در همسایگی هم بودیم .اوایل نمی دانستم قرار است هم کلاسی هم باشیم.یک ساله بودیم که آمدند.با خودم فکر می کردم چرا رنگ موهایش قرمز است.لبخندش را به یاد دارم که مرا به دوستی دعوت می کرد.خجالت می کشیدم با او دوست شوم؛ولی می دانی که مشتاق بودم .گاهی که مادرم… بیشتر »
دست دخترم را که بادکنک می خواست ؛گرفتم و به ذوق کودکانه اش لبخند زدم.بین راه از او پرسیدم بادکنک چه رنگی بخریم؟؟با زبان شیرینش گفت آبی بنفس دانجی(آبی بنفش نارنجی)با سلام وارد فروشگاه نزدیک خانه شدیم در حالی که دخترم به سمت قفسه ی خوراکی ها کشیده می شد… بیشتر »
🔻 گناهانِ نفتی و بنزینی 🔻 ✍️ بعضی از #گناهان مثل «نفت» هستند، و بعضیها هم مثل «بنزین»❗️ قرآن درباره #گناهانِ نفتی، میگه: ☜ «انجامش ندین»☹️ 👇 🕋 لا تَلْمِزُوا أَنفُسَکُمْ (حجرات/11) 💢 به همدیگه طعنه نزنید، تیکّه نندازید. 🕋 لا تَنَابَزُوا بِالْأَلْقَابِ… بیشتر »
۱۲ سالم بود که آمدی،با آن چشمان سیاه و مژگان بلند نگاهم کردی.صورتت مانند قرص ماه،در میان کلاه زیبایت می درخشید.انقدر دلم می خواست بغلت کنم و ببوسمت.مادرت از کجا فهمید؟صدایم زد و کمکم کرد تا در آغوشت بگیرم .بوسه آرامی را روی لپ های نرمت کاشتم.عطر تنت چه… بیشتر »
و چه دعای مجیرهایی که هر زمان مادر قصد خواندن آن را داشت، خدمتی به اهل خانه، قد علم کرد و آن را به ساعتی دیگر موکول کرد… ایام البیض رمضان بود… مادر، سفره افطاری اهل خانه را فراهم کرد و زیر لب گفت: یادم نرود امشب دعای مجیر را… سفره را… بیشتر »
🌷 خبر رسید که مادر شده کوثر عشق 🌷 نشسته دلبر این طایفه، برابر عشق 🌷 حسن امید دو عالم، حسن برادر عشق 🌷 بیا و مژده بگیر از پدر و مادر عشق 🌷 بیا که شامل لطف خدا شویم امشب 🌷 به زیر پای کریمی فدا شویم امشب 🌷 نوشته روزی ما را به پای چشم حسن 🌷 … بیشتر »
نخستین_بوسه اولین بار که پایم به مدرسه باز شد، کمتر از شش سال سن داشتم و جثهام خرد بود. مأمور سپاهبهداشت به مادرم گفت: “این بچه سوء تغذیه دارد". هیچوقت نفهمیدم چرا مادرم آن جمله را تا مدتها برای دیگران نقل میکرد. آنوقتها مهدکودک و پیشدبستانی… بیشتر »
در حالی که دست دخترم را گرفته ام سعی میکنم اندازه قدم هایم را با قدم های کوچکش هماهنگ کنم.چقدر طول می کشد تا همگام شویم؟؟تا کی باید دستان کوچکش را در دست بگیرم تا زمین نخورد؟از دوران جنینی تا همین امروز تقریبا دو سال و نه ماه هر روز و هر لحظه مواظبش… بیشتر »
#افطارهای_مهدوی ✨مولایمن 🍂 روزه دار روی زیبای توییم کی شود تا وقت افطار؛ 🍂 جرعه ای از جامِ شیرینِ نگاهت قسمت این سفره دلها شود؟ 🤲 افطارمان را با شیرینی دعا برای ظهور آغاز کنیم. #امام_زمان #ماه_رمضان بیشتر »
هنوز غم بزرگی در دلم احساس می کنم.چند روزی است که گالیا را ندیدم.می دانی همیشه به وقتش می آید ؟؟مثل امشب که بی مقدمه آمد و دستم را گرفت و تا اتاقک بی نوایی که انباری می خوانمش برد. در کمد دیواری اش را باز کرد و یک کارتن سفید بیرون کشید.در سکوت نظاره گر… بیشتر »
در حالی که لیوان را از آب جوش پر میکنم و قاشق عسل را در آن حل میکنم به امروز فکر میکنم.دیشب به خاطر بی قراری های کیمیا نتوانستم بیشتر از دو ساعت بخوابم .بعد از حاضر کردن صبحانه و فرستادن محمد به مدرسه،دلم می خواست کمی بخوابم ؛ اما کیمیا دلش میخواست… بیشتر »
خواهرم زهرا، ۳ سال از من بزرگ تر است وقتی کلاس اول بود،الفبا را به من یاد می داد.یک کمد چوبی داشتیم که مجبورش می کردیم نقش تخته را بازی کند.اولین معلم من خواهرم بود قبل از شروع دبستان در حد یک کودک دوم ابتدایی آموزشم داده بود.ریاضی و فارسی،انواع شعر های… بیشتر »