وسوسه چمن

وسوسه چمن
  • خانه 

من زنده‌ام

23 مرداد 1403 توسط منم مثل تو

​راستش را بخواهی، روزهای پر کاری را برای خواندن خاطراتت انتخاب کرده‌بودم. نتوانستم بیشتر از صد صفحه را بخوانم، اما خاطراتت آنقدر جذاب بود که دلم نیامد کتاب را رها کنم. از کتاب صوتی کمک گرفتم. گوینده خاطراتت را، میان مشغله‌هایم، خواند. از همان اول، از ب بسم‌الله. اسم خواهر من هم معصومه است. وقتی به‌دنیا آمد، مثل شما پرده‌رو بود. حس خواهرانه‌ای در من بیدار شد. فصل کودکی را پا به پایت آمدم. حتی در کلاس خیاطی خانم دروانسیان، سوزن به دست، کنارت نشستم. انقلاب را از دریچه‌ی نگاه تو، دوباره تفسیر کردم. 

احساس می‌کنم روح بلندت اجازه نمی‌داد، گوشه‌ای بنشینی و کاری نکنی. لحظه‌ی اسارت، گیج بودم یا نمی‌خواستم باور کنم؟ هیچ ذهنیتی از اسارت یک بانو نداشتم. کتاب که خوانده می‌شد؛ رنج‌هایت را زندگی می‌کردم، با عینک‌های کوری زمین می‌خوردم. سرم از شدت ضربات قنداقه‌ی تفنگ درد می‌گرفت. به دیوار‌های نمور و سرد تکیه می‌دادم. دلم برای آبادان که هیچ وقت ندیدمش، تنگ می‌شد. وقتی توانستید با اعتصاب غذا شماره‌ی اسارت بگیرید، نفسی از سر آسودگی کشیدم. نمی‌دانستم فرق چندانی ندارد که زیر نظر صلیب سرخ باشی یا نه. رفتارشان با اسرا، همان بود. من بی‌تابی‌های مادر و بی‌بی و پدرت را دیدم. دلم برای حیرانی برادرانت گرفت. تو که نبودی ببینی آقاجانت با چه امیدی بلوزت را می‌بافت. مادرت به عشق خواندن نامه‌هایت باسواد شد. نامه‌های سید امیدی را در دلم می‌رویاند، می‌دانستم پایان شب سیه، سفید است. وقتی چادر به سر، در اردوگاه قدم زدید، حس غرور و افتخار در تمام وجودم جوشید. محبت برادران برایم دلنشین بود. از غیرت مردان سرزمینم، در آن قفس، به خودم بالیدم. برای پنهان نگه‌داشتن وسایل ممنوعه، پر از استرس می‌شدم.

آن شب بارانی ایستادم و آب گرفتن سلول را به تماشا نشستم. آب همیشه نشانه‌ی روشنایی و گشایش است. دلم گواهی روز‌های خوب می‌داد. وقتی در آن هواپیما، فاطمه را بی‌حال دیدی، من هم با تمام وجودم جیغ کشیدم. دقایق پایانی کتاب بود، ترسیدم فاطمه تاب نیاورد و آسمان ایران را نبیند. 

قدم جای قدم‌هایت گذاشتم و وارد خاک ایران شدم. گویی حنجره‌ات من باشم، با آخرین کلمات کتاب، فریاد زدم زنده باد ایران سر افراز من!

فصل آخر کتاب به پایان رسید، اما فصل جدیدی در من آغاز شد. فهمیدم شیر‌زنان آبادان و شهر‌های جنوبی با چه ترس‌ها و رنج‌هایی دست و پنجه نرم کرده‌اند. شرمنده‌ات شدم. برای شبیه شما شدن، چقدر باید زحمت بکشم؟ 

قول می‌دهم قدم جای پایت بگذارم و برای حفاظت از شرف و آبروی خودم و ایران، چادرم را محکم‌تر بگیرم.

#به_قلم_خودم 

#بانوان_زینبی

#من_زنده‌ام

 نظر دهید »

گره

21 مرداد 1403 توسط منم مثل تو

​حیاط خانه‌ی مادربزرگ، با‌صفا و بزرگ بود. سه درخت گردو بر قسمتی از حیاط، مثل چتری بزرگ و سبز، سایه گسترانیده بودند. دو درخت انار و یک درخت پسته که هیچ‌وقت پسته نداد. من‌ و برادر‌زاده‌ام و دختر‌عمویم همسن و سال بودیم. خواهرم و حمیده دختر عموی دیگرم هم، باهم. روز‌ها که چشم مادر‌بزرگ را دور می‌دیدیم؛ یک تکه طناب را به درخت گردوی جوان‌تر می‌بستیم. تاب می‌خوردیم و لذت می‌بردیم. مادر‌بزرگ بار‌ها هشدار داده بود که این شاخه ضعیف است و خطر دارد. برایمان از آزار درختان زنده سخنرانی می‌کرد. گوشمان پر بود از حرف‌هایش. مادربزرگ که دید نمی‌‌تواند با ملایمت حریفمان شود، با چاقوی قدیمی‌اش به جنگ ما که نه، به جنگ طناب رفت.

اول ناراحت شدیم و بعد به فکر چاره افتادیم. گره محکمی به طناب زدیم و دوباره بساط شادیمان را بر‌پا کردیم. مادر بزرگ همچنان بر موضع خود ایستاده و بود هر بار که ما طناب را گره می‌زدیم، آن را پاره می‌کرد. آنقدر این کار تکرار شد که اندازه‌ی طنابمان، آب رفت و کوتاه شد. حالا دیگر به سختی در،آن جا می‌شدیم. روبه پسرم گفتم:《 احترام بین افراد هم مثل طناب است، اگر بریده شود، ما به خاطر عزیزانمان آن را گره می‌زنیم، غافل از آن که روز به روز طنابمان آب می‌رود و کوتاه‌تر می‌شود. 》

مواظب حریم‌هایمان باشیم. 

#به_قلم_خودم 

#آزاد‌نویسی

 نظر دهید »

ارتش فاتحان ریاضی

21 مرداد 1403 توسط منم مثل تو

منتظر آمدن هنر آموزان کلاسم هستم. مثل همیشه دیر می‌آیند. نمی‌دانم برای چندمین بار برنامه‌ی نارنجی را باز می‌کنم. گروه ارتش فاتحان ریاضی پیام گذاشته‌ است. امروز 4 نوبت کلاس است. به مربی‌ریاضی غبطه می‌خورم. خوش‌به‌حالش. عمیقا دلم برای سر و کله زدن با اعداد تنگ شده است. گاهی حاضرم زمان برای یک روز به عقب برگردد و من، سر جلسه‌ی امتحان نهایی درس حسابان و هندسه و جبر بنشینم و از همنشینی با اعداد لذت ببرم. شاید هیچ وقت بعد از سال‌های دبیرستان، مشتق و انتگرال نگرفته باشم، یا از تابع جزء صحیح که همیشه مثل یک مسأله‌ی حل نشدنی برایم بود، استفاده نکرده باشم؛ ولی توانایی حل مساله را از همین دیفرانسیل و انتگرال و مشتق و توابع و … یاد گرفتم. همین که به مسائل تک بعدی نگاه نکنم، دلیلی است تا از خواندن ریاضیات پشیمان نباشم.

#به_قلم_خودم 

#آزاد‌نویسی

 نظر دهید »

ستاره‌ی پدر

20 مرداد 1403 توسط منم مثل تو

​ستاره‌ی پدر

زیر آسمان نشسته‌ام. به دور دست‌ها خیره می‌شوم. هرچقدر آسمان وسیع و پر از ستاره است؛ من دلتنگم. میان تمام کارهایم انگار یاد تو از همه مهمتر است. دلتنگ دیدارت و شنیدن صدایت هستم. می‌دانم نمی‌شود، اما دل نمی‌فهمد. به رسم کودکی می‌خواهم ستاره‌ای انتخاب کنم تا به نامت، بخوانمش. می‌ترسم به جای ستاره، سیاره انتخاب کنم و فردا شب یا شب‌های دیگر نبینمش. با وسواس میان ستارگان جست‌وجو می‌کنم. به داخل خانه برمی‌گردم و روی تخت دراز می‌کشم. از پنجره آسمان را دوباره بررسی می‌کنم. اگر از اینجا انتخاب کنم، وقت خواب همیشه می‌توانم ستاره‌ات را ببینم. برای راحتی خودم کارهایم را سامان می‌دهم و در این هوای گرم زیر پتوی سبزم پنهان می‌شوم. گریه‌ هم حریف این بغض سنگین نمی‌شود، سر بیرون می‌آورم و با چشمانی آلوده به اشک به ستاره‌ات خیره می‌شوم. 

چه ستاره‌ی خوشبختی که به نام حضرت پدر مزین شد.

#به_قلم_خودم 

#آزاد‌نویسی

 نظر دهید »

هسته‌ی آلبالو

20 مرداد 1403 توسط منم مثل تو

​حیاط خانه را جارو کشیدم. اوایل که همسایه‌ی جدید هسته‌ی آلبالو‌هایش را داخل حیاط ما پرتاب می‌کرد، عصبانی بودم. چند بار می‌خواستم با خانم همسایه صحبت کنم اما منصرف شدم. دستم را روی نهال‌های کوچک آلبالو کشیدم و نوازششان کردم. در دلم به بچه‌های همسایه خندیدم. آن‌ها برای اذیت کردن من هسته پرتاب می‌کنند و من نهال برداشت می‌کنم. شاید هم سال بعد که نهال‌ها کمی بزرگ‌تر شدند؛ چند نهال برای آن‌ها هدیه ببرم. صدای پسرم بلند می‌شود. در یک مسأله‌ی ریاضی گیر کرده و مثل همیشه بدون آن که کمی به خود زحمت بدهد، انتظار دارد جواب را به او بگویم. یادش بخیر. دبیرستان که بودم برای یافتن پاسخ سوالاتم، پله‌ها را پایین می‌آمدم، اتاق‌ها را دانه‌دانه می‌گشتم تا فاطمه هاشمی را پیدا کنم تا یک راهنمایی کوچک در مسأله‌ی به ظاهر مشکل بگیرم. مقداری که راهنمایی می‌کرد، اجازه نمی‌دادم تمام مسأله را حل کند. با عجله به خوابگاهم برمی‌گشتم تا با راهنمایی کوچکی که دریافت کرده بودم، یک‌بار دیگر شانسم را برای حل آن امتحان کنم. گاهی برای حل یک مسأله، بار‌ها مجبور می‌شدم سراغ پیش‌دانشگاهی‌ها بروم. 

نگاهی به پسرم انداختم و لبخندی تحویلش دادم و گفتم:《 متاسفم، سعی کن خودت با مسأله‌ات کنار بیای!》

بچه‌های نسل امروز علاوه بر امکانات و رفاهی که در اختیارشان هست، از وجود پدر و مادر با سواد هم بهره می‌برد. اما در نهایت تلاش چندان زیادی برای کسب علم نمی‌کند. یاد حرف دوستم افتاد که گفت:《 تنها نسل با سواد خودمان هستیم. پدر و مادرمان که شرایط تحصیل نداشتند و فرزندانمان هم که میل به تحصیل ندارند.》

#به_قلم_خودم 

#آزاد‌نویسی

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 15
  • 16
  • 17
  • ...
  • 18
  • ...
  • 19
  • 20
  • 21
  • ...
  • 22
  • ...
  • 23
  • 24
  • 25
  • ...
  • 48
مهر 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  

وسوسه چمن

اینجا با کلمات یک قواره آسمان می‌دوزم.

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • من

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس