مه نگار

من و گالیا
  • خانه 

همیشه پای یک زن در میان است!

28 خرداد 1403 توسط منم مثل تو

​همیشه پای یک زن در میان است!

جمله‌ای کلیشه‌ای که حس خوبی از آن نمی‌گرفتم تا همین امروز که نظرم عوض شد. بیچاره جمله‌ به این پر محتوایی را در جاهایی نا‌مناسب نشر دادند و تا اینکه ذهنیت امثال من با آن ویران شود. 

جای جمله را از تعابیر عامه، به بزرگان زن تغییر دهیم. از خلقت آغاز کنیم، از حوّا. کسی که آدم را کامل کرد. از مریم که مادر شد و عیسی را پروراند. از آسیه که در دربار ظلم موسی را حمایت کرد. از هاجر که به خاطر اسماعیلش صفا و مروه را دوید. از ساره که به خاطر ابراهیم گذشت. از خدیجه که تمام هستی‌اش را تقدیم محمد کرد. از فاطمه که پشت در جانش را در راه ولایت تقدیم کرد. از زینب که صبر را معنا کرد و در حمایت از حسین و اسلام خطبه خواند و درباریان فاسد را رسوا کرد.

اسلام حد و مرز ندارد. کم نیستند زنان مسلمان ایران که اگر نبودند، شاید خیلی از بزرگان این مرز و بوم پرورش نمی‌یافتند. 

چه کسی بهتر از دشمن می‌داند که همیشه پای یک زن در میان است؟ هدف، تخریب زنانی است که آینده‌ی ایران را در آغوششان نوازش می‌کنند. مادر شدن زیباترین هدف خلقت زن است. بانو جان، سنگرت را حفظ کن. فرزندت را در آغوش بگیر و از مادر بودنت لذت ببر. 

#به_قلم_خودم 

#آزاد‌نویسی 

#جوال_ذهن

 نظر دهید »

عذاب وجدان 

27 خرداد 1403 توسط منم مثل تو

​به خودم که دیگر نمی‌توانم دروغ بگویم. امروز حین آشپزی، کمی بیشتر حوصله به خرج دادم. گوشی به دست، بالای سیب زمینی‌ها ایستادم و زیر چشمی حواسم به طلایی شدنشان بود. از بین سریال‌های خانگی یکی را که به تازگی به نمایش در‌آمده را انتخاب کردم و مشغول تماشایش شدم. اصلا هم عذاب وجدان نداشتم که فردا امتحان دارم و من هنوز 3 درس دارم که باید بخوانم. خودم را توجیه کردم که الان دارم آشپزی می‌کنم و با یک تیر دو نشان می‌زنم. صدای ضعیفی درونم می‌گفت:《 جون خودت! یعنی وقت آشپزی نمی‌توانی درس بخوانی؟ یک تیر و دو نشان فقط مصداق سریال است؟》

البته صدا آنقدر ضعیف بود که اهمیتی به آن ندهم. 

وقت خوردن ناهار هم سریال را تماشا کردم. سه قسمت ساخته شده را نگاه و خودم را راحت کردم. حالا با خیال راحت برای امتحان کلام اسلامی وقت می‌گذارم. 

فکر می‌کنم اگر این کار را نمی‌کردم به خودم بدهکار می‌شدم. تقریبا از آخرین سریالی که تماشا کرده بودم یک‌سال می‌گذشت. 

#به_قلم_خودم 

#آزاد‌نویسی 

#جوال_ذهن

 نظر دهید »

سفر به مکه 

27 خرداد 1403 توسط منم مثل تو

​طرز فکر من در مورد خواست خدا وقتی عوض شد که نسرین عازم سفر مکه شد. از طرف مدرسه اعلام کردند که برای عمره‌ی دانش آموزی اسم نویسی می‌کنند. شرایطش را که خواندم، از اسم نوشتن منصرف شدم‌. این موضوع فراموشم شده بود که یک روز در اتاقمان به صدا در آمد و نسرین صدایم زد. نسرین دو سال از من کوچکتر بود و با هم در یک مدرسه‌ی شبانه‌روزی درس می‌خواندیم. رابطه‌ی خوبی با هم داشتیم. از تخت بالا پایین پریدم و خودم را به او رساندم. استرس داشت. از صدایش فهمیدم؛هر وقت مضطرب می‌شد، صدایش می‌‌لرزید. با همان صدایش گفت:《 مریم، من یه اشتباهی کردم و الان موندم چکار کنم.》 

نسرین دختر عاقلی بود و معمولا کار خطایی نمی‌کرد. ماجرا از این قرار بود که زمان اسم‌نویسی عمره‌ی دانش آموزی، اعلام آمادگی کرده بود. در مرحله‌ی شهرستان هم قرعه به نام او افتاده بود. جالب‌تر اینکه در بین 6 سهمیه‌ی استان فارس هم اسمش بود. گفتم:《 خوش به سعادتت، اینکه ناراحتی نداره!》

اینجای کار اشکش جاری شد. در بین هق‌هق‌هایش فهمیدم که بدون اجازه‌ی پدرش ثبت نام کرده است. من هم مضطرب شدم، اما گفتم:《 اینکه مشکلی نداره. با بابات حرف بزن و بگو چه سعادتی نصیبت شده.》

از واکنش پدرش می‌ترسید. من هم می‌ترسیدم، اما نه از واکنش پدرش. از اینکه نسرین به خاطر استرس کارش به بیمارستان بکشد. با هم به کنار باجه تلفن رفتیم و کارت را وارد دستگاه کردیم. پدرش گوشی را برداشت. آنقدر هول شد که نتوانست به جز سلام چیزی بگوید. تلفن را از میان دستان بی‌جانش بیرون کشیدم و ماجرا را برای ایشان شرح دادم. خوب به حرف‌هایم گوش داد و بعد از من خواست به نسرین بگویم:《 چرا فکر می‌کنه من اجازه نمیدم به مکه بره؟ از دستش دلخورم که درباره‌ی من اینطوری فکر میکنه. اما از اینکه بدون اجازه اسم نوشته ناراحت نیستم. آخر هفته با هم میریم برای گرفتن پاسپورت》

حال نسرین وصف نشدنی بود. روی ابر‌ها پرواز می‌کرد. روز پرواز برای بدرقه‌اش رفتم. لبخندی زد و گفت:《 شاید اگه اون روز تو به بابام توضیح نمی‌دادی، من الان راهی این سفر نبودم. خیلی دعات می‌کنم.》

#به_قلم_خودم 

#آزاد‌نویسی 

#جوال_ذهن

#عید_قربان

 نظر دهید »

علف‌خرس

27 خرداد 1403 توسط منم مثل تو

​دستانم بوی سیر گرفته است و ناخودآگاه دستانم را بو می‌کنم. بوی سیر خام را دوست دارم ولی اینکه بغل دستی‌ام سیر خورده باشد را نه. از صبح به این فکر می‌کنم که چرا ارتباطم با صمیمی‌ترین دوستم قطع شد. البته که فاصله‌ی جغرافیایی هم تاثیر گذار بوده است. یادش بخیر هر وقت که به روستا می‌رفتم، دیدارمان جایی در میان لیست کارهایم قرار داشت و اغلب هم در اولویت. ما خیلی به نزدیک بودیم‌ خانواده‌هایمان هم همین‌طور در واقع پدرش پسر‌عمه‌ی مادرم بود و خواهرم زن‌دایی‌اش. بچه‌تر که بودیم مادرم برای دیدن عمه‌ی پیرش راهی کوچه‌باغی می‌شد که در انتهای آن تنها سه خانه قرار داشت. آن روز‌ها حس می‌کردم بهترین جای دنیا همین‌جاست. هر خانه یک دختر به سن و سال من داشت. هر سه دختر عمو، هم‌کلاسی من بودند. ساعتی که مادرم نزد عمه‌اش بود، من و برادرزاده‌ام که بیشتر شبیه‌ قُلم بود، با دختر‌ها بیرون از خانه، در میان درختان، بازی می‌کردیم. گاهی از بین دیوار باغ قاصدک جمع می‌کردیم. حجم قاصدک ها را درون چاله‌ای می‌فشردیم و در آخر یک کبریت شعله‌ور را درون چاله رها می‌کردیم. یکی از عوامل منقرض شدن نسل قاصدک‌ها در آن منطقه ما بودیم. باغ خاله نزدیک بود. گاهی بدون اجازه دوستانم را برای خوردن سیب بهاره به باغ می‌کشاندم. یک‌بار هم برای خوردن علف‌خرس به باغ دایی پدرم رفتیم. بعد از چیدن به فکر حرام و حلالش افتادیم. تا خانه‌اش راه زیادی بود ولی آمدیم. هر وقت چیزی می‌خواستم دایی صدایش می‌زدم، باقی موارد اسمش را، یا نهایتاً میرزا. آن روز درون کوچه به طرف جایی که نمی‌دانم، می‌رفت. دایی خطابش کردم. شرم نداشتم و فقط ژست خطا کاران را به خود گرفتم. ماجرا را گفتم. خندید و گفت: 《 نوش جانتان》

بعد از آن هر وقت دوست داشتم به باغ دایی می‌رفتم و با یادآوری، نوش‌جانتان، حریص‌تر بر درخت آویزان می‌شدم. کاش اجازه داشتم و به خانه‌شان می‌رفتم. کتاب‌خانه‌اش را کامل قرض می‌گرفتم و با حوصله می‌خواندم. نمی‌دانم کتاب‌ها را چگونه جمع آوری کرده است، همه مدل کتاب دارد. آن وقت‌ها که همسایه‌ی ما بودند، از پشت بام خانه به پشت بام همسایه می‌رفتم و از آنجا به بهانه‌ی رد شدن از پشت پنجره‌ی سبز رنگ و بزرگ اتاقش، حجم کتاب‌ها را می‌دیدم و تعجبم می‌کردم. اغلب اوقات زنان جلوی خانه می‌نشستند. شاید هم بودن چهار خانواده در یک حیاط باعث می‌شد زنان محل اجتماع‌شان را اینجا قرار بدهند. خاطره‌ی محوی دارم از اینکه آب از جلوی خانمان رد می‌شد و زنان در آب ظرف و لباس می‌شستند. خواهرم می‌گوید خیالاتی شده‌ای. باغ ملی جلوی خانمان را من به یاد ندارم اما بریدن چند درخت گردو و پی‌ریزی بنای مسجد را خاطرم هست.‌نماز خواندن در مسجد نیمه‌کاره را هنوز در خواب می‌بینم. 

#به_قلم_خودم 

#آزاد‌نویسی 

#جوال_ذهن

 نظر دهید »

ماجرای نامه نوشتن من 

24 خرداد 1403 توسط منم مثل تو

​میان شلوغی و همهمه‌ی بچه‌های پارک، نشسته‌ام. فشردگی امتحانات پایان ترم فرصتی برایم باقی نگذاشته که بخواهم به صدای ذهنم توجه کنم. اما تا بچه‌ها بازی کنند فرصت خوبی است تا من هم بنویسم.

من و دختر عمویم، سارا، متولد یک سال هستیم. نزدیکی خانه‌ی عمو باعث شده بود که ما همبازی خوبی برای هم باشیم. اینکه سارا از کی عینکی شد را به خاطر ندارم؛ اما یادم هست که همیشه مراقب بودم در میان شلوغی‌های بازی آسیبی به او وارد نکنم. همه چیز به نظر من روال معمولی را طی می‌کرد که غیبت چند روزه‌ی سارا من را به دنیای کسالت و بی‌حوصلگی کشاند. در ابتدا نمی‌دانستم چرا سارا و زن عمو هر دو با هم غیب شده‌اند. زن‌عمو به خاطر دختر بزرگش که فلجش بود برگشت اما سارا نه. 

بعد از صحبت با زن‌عمو متوجه شدم که چشمان سارا باید جراحی می‌شد و او حالا در بیمارستان بستری بود. من چطور همبازی و دختر‌عمویی بود که متوجه وخامت چشمانش نبودم؟ 

به پیشنهاد زن‌عمو تصمیم گرفتم نامه‌ای برایش بنویسم. اولین بار بود که نامه می‌نوشتم. نامه‌ام را از همه مخفی کردم و با کلی وسواس با چسب محکم کردم. نامه‌ی من به وسیله‌ی عمو به دست سارا رسید. عمو که برگشت برای احوال‌پرسی سارا به خانه‌شان رفتم. وقتی عمو تعریف کرد که وقتی نامه‌ام را خوانده‌اند و همه از این همه احساس اشکشان جاری شده است، ماتم برد. اصلا چرا سارا نامه را به آن‌ها داده بود تا بخوانند؟

بدون خداحافظی به خانه برگشتم و گریه کردم. خواهرم که ماجرا را فهمید بعد از کلی خندیدن گفت:《 چشمای سارا رو عمل کردند و الان چشماش بسته‌است. خودش نمیتونه بخونه.》

حالا با یادآوری این خاطره لبخند مهمان لبانم می‌شود.

#به_قلم_خودم 

#آزاد‌نویسی 

#حرکت_جوال_ذهنی

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 18
  • 19
  • 20
  • ...
  • 21
  • ...
  • 22
  • 23
  • 24
  • ...
  • 25
  • ...
  • 26
  • 27
  • 28
  • ...
  • 48
بهمن 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  

مه نگار

گالیا،نام منِ دیگر است که به تازگی با او دوست شدم . اخلاق گالیا شبیه به منِ ۱۵ سال پیش است .دیروز گالیا را از میان کتابی که می‌خواندم پیدا کردم و از او دعوت کردم تا مثل سابق با من زندگی کند.

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • من

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس