مه نگار

من و گالیا
  • خانه 

سوگنامه‌ی یک پدر

03 شهریور 1404 توسط منم مثل تو

​

همه‌جا سرد است؛ انگار سرما از همین آوارها می‌آید، از نگاه بی‌جان مرگ، از دست‌های کوچکی که در دستم یخ زده‌اند. نمی‌خواهم این صورت رنگ‌پریده و لب‌های کبود را باور کنم. رگ‌های آبیِ زیر پلک‌های بسته‌اش، مثل نقشه‌ای شوم پایان راهش را نشان می‌دهد.

بوی باروت با عطر شیر خشک در هم آمیخته؛ چه ترکیب نامیمونی، عطر مرگ و زندگی. شیرینی امید و تلخیِ گزنده‌ی مرگ . سکوت این اتاق را تاب نمی‌آورم، صدای ترک برداشتن قلبم گوشم را پر کرده است.

چشم دوخته‌ام به صورتت. این چشم‌ها دیگر به روی من باز نمی‌شوند. این لب‌ها، دیگر برای “بابا” گفتن‌های کودکانه تکان نمی‌خورند. دستم را به نرمی روی صورتت می‌کشم؛ یخ‌زده است. دیگر خبری از آن حرارت دلنشین کودکی‌ات نیست.

اولین خنده‌ات در ذهنم نقش می‌بندد. اولین صدایت، اولین آغوشم. این خاطرات شیرین، همچون خنجری زهرآگین، ذره ذره قلبم را از هم می‌درند. می‌دانم که دیگر محال است آن لحظه‌ها را دوباره تجربه کنم. دیگر هرگز تو را در آغوش نخواهم کشید. پاره‌ای از تنم را از دست داده‌ام که جای خالی‌اش تا ابد در وجودم حس می‌شود.

خم می‌شوم و لبانم را روی انگشتان سردت می‌گذارم؛ بوسه‌ای آمیخته با عشق و اندوه، وداع نهایی. اشک‌هایم سرازیر می‌شوند، اما این قطره‌ها، بذر انتقامی خواهند بود که در خاک غزه ریشه می‌دوانند. روزی با دستانِ خود، غزه را از چنگال این اهریمنان رها خواهم کرد. روزی با چشم خود، نابودی اسرائیل را به تماشا خواهم نشست. این تنها یک آرزو نیست؛ فریاد قلب پدری است که در تمام آسمان غزه طنین‌انداز خواهد شد.

#به_قلم_خودم 

#سوژه_هفتگی

 نظر دهید »

هم‌قافیه با عشق

03 شهریور 1404 توسط منم مثل تو

​

هم‌قافیه با من ایستاده است، در صفِ عشق. سجاده‌ام را با خطی خیالی جدا می‌کند و حریمی شاعرانه می‌کِشد. مُهرِش را در سجاده‌ی اشتراکی‌مان می‌گذارد و با تسبیحِ هفت رنگش دایره‌ای به دور مهر می‌سازد.

دست‌های کوچکش را بالا می‌آورد و تکبیره‌الاحرام می‌گوید. تلاوتِ حمد را آغاز می‌کند، چنان شیوا که گویی فرشته‌ای از عالمِ بالا زمزمه می‌کند. دوستِ من راست می‌گفت: «قرائتش از ما نیز فصیح‌تر است.» آهسته‌تر می‌خوانم، تا او نیز بتواند حمد و توحیدش را با آرامش ادا کند.

ذکرِ رکوع و سجود، هنوز برایش دشوار است، پس “سبحان‌الله” را جایگزین می‌کنم و از مستحبات، چشم می‌پوشم.

در هر سجده، گامی به جلو می‌آید، تا خود را به مُهرِ برساند، و با هر قیام، قدمی به عقب برمی‌دارد تا دوباره با من هم‌راستا شود.

از گوشه چشم نگاهش می‌کنم دلم می‌خواهد این فرشته‌ی بی‌گناه را در آغوش بگیرم، اما باید تا پایانِ نماز صبر کنم. سلام نماز را که می‌دهم، خودش را در آغوشم می‌اندازد و با شیرین‌ترین لحنِ ممکن، می‌گوید: «قبول باشه.» گل‌های چادرش می‌شکفد و عطر گل‌هایش آرامش عمیقی بر قلبم می‌نشاند. گویی با هر نفس به خدا نزدیک‌تر می‌شوم. دستانش را دور گردنم می‌پیچد. او را غرق بوسه می‌کنم.

نمازش بهانه‌ای‌ است برای این آغوشِ شیرین و بوسه‌های بی‌دریغ. و چه زیباست که هر بار به یاد می‌آورم، آغوش خدا، با تمام عظمتش، همیشه و در همه حال برای من باز است.

#به_قلم_خودم 

#نقد 

#روز_نوشت

 نظر دهید »

وسوسه‌ی چمن

25 مرداد 1404 توسط منم مثل تو

​ خیال سرش را به شیشه اتاق چسبانده و نگاهم می‌کند. گل‌های شیپوری ارغوانی‌اش را نشانم می‌دهد. رو بر می‌گردانم تا نبینم، نمی‌خواهم همراهش شوم. مشتی عطر پونه می‌پاشد. نمی‌دانم چطور دست‌های سبز و نرمش را دور افکارم پیچاند که نفهمیدم. از کنار گندم‌زار دویدم. من به جشن سنجاقک‌ها دعوت بودم. سبز‌قبا‌ راه را نشانم می‌دهد. من تپش‌های خاک را زیر پاهای برهنه‌ام حس می‌کنم. موی پریشان باد به صورتم می‌خورد. می‌شنوی؟ صدای قنات است. می‌روم تا با ماهی‌ها هم‌پیاله شوم. 

دست می‌کشم روی تن آب. درخت بید بی‌تاب است، بغلش می‌کنم و صورتم را روی تن زبرش می‌سایم و تسلی‌اش می‌دهم. همسایه‌اش را بریده‌اند.

به طرف رود می‌روم تا خواب پروانه‌ها را آشفته کنم. سرم را بالا می‌گیرم. رقص پروانه زیر نور خورشید تماشا دارد. تکه ابری چشمک می‌زند.

باید بروم. بادام‌ها برای استقبال آمده‌اند. من گون را در کلاس کوه‌سرخ خوانده‌ام. چراغی‌ها را با پیچک‌های سفید وحشی آذین بسته‌اند. دلم را درون چشمه تریاکی می‌شویم. درخت بید بالای چشمه حالم را می‌پرسد و مشتی نصیحت درون جیبم می‌ریزد. 

تا اینجای راه، مستقیم آمده‌ام، حالا باید به اندازه فهم سنگ بچرخم. هنوز هم چرایی این چاله‌های کوچک و بزرگ را در دل کوه‌سرخ نمی‌دانم. دفعه‌ی بعد باید دانه‌ی نیلوفر بیاورم و در چاله‌ها بکارم. 

پونه‌ها گل کرده‌اند. عطرشان با صدای شر‌شر آب در هم می‌پیچد. سپیدار کوچک برایم دستی تکان می‌دهد. به طرفش می‌روم. چمن زیر پایم وسوسه‌ام می‌کند تا بنشینم. 

راهی نمانده است. ریه‌هایم را از لذت پر می‌کنم. به مقصد می‌رسم. سنجاقک‌ها برای چشمه تولد گرفته‌اند. من به مهمانی سنجاقک و آب دعوتم….

#به_قلم_خودم 

#روز_نوشت

 نظر دهید »

من کجای این پرده‌ام؟ 

21 مرداد 1404 توسط منم مثل تو

​ 

مثل اینکه کمی دیر رسیده بودم؛ شاید هم فقط چند دقیقه کوتاه را از دست داده بودم. از واقعه‌ی عاشورا و حضرت زینب گذر کرده بود. استاد محکم ایستاده بود و نقل می‌کرد. صدایش، مثل همیشه، گرم و گیرا بود و انگار پرده‌خوان، خودِ حنجره‌ی تاریخ بود. یاد شعر اخوان افتادم: «آن صدایش گرم، نایش گرم، آن سکوتش ساکت و گیرا و دَمَش، چونان حدیث آشنایش گرم.» قصه‌ای می‌خواند از جنس من، از جنس زن. از حضرت زینب که اسطوره‌ی صبر بود و از خانم مرضیه دباغ که شیرزنی از جنس همین خاک بود.

بعضی‌ها را نمی‌شناختم؛ فقط خیره می‌ماندم به چهره‌هایشان که روی پرده جان گرفته بودند، معصوم و پر از درد، اما با صلابتی عجیب. عاقبت همه‌شان هم انگار بخیر شده بود؛ چه پایانی خوش‌تر از شهادت!

ویژگی‌ همه‌ی زنان این پرده مشترک بود؛ ایستادگی در برابر ظلم . راهی که خانم امامی با پیدا کردن آن، به پرده روایت راه پیدا کرد. باید به خانه بر‌می‌گشتم اما دلم نمی‌آمد دل بکنم. صدای پیوسته‌ی صلوات‌ها، آهسته آهسته بلند می‌شد و نشان می‌داد که جلسه‌ی پرده‌خوانی رو به پایان است. حرف‌های استاد، آتشی بر جانم نشاند و افکارم را زیر و رو کرد. حالا که پرده به پایان رسیده بود، با خودم می‌اندیشیدم: من کجای این پرده‌ هستم؟ نقش من در این روایت کجا خواهد بود؟

#به_قلم_خودم 

#نقد 

#روز_نوشت

 نظر دهید »

کسی شبیه پدرم

13 مرداد 1404 توسط منم مثل تو

​سر ظهر بود و خیابان خلوت که دیدمش. مثل آدمی که آداب اجتماعی سرش نمی‌شود ایستادم و خیره نگاهش کردم. شبیه پدرم نبود ولی عجیب مرا به یاد پدرم می‌انداخت. عصا داشت، یک عصای چوبی که به آرامی روی زمین می‌گذاشت. پدرم هیچ وقت عصا به دستش نگرفت حتی وقتی سکته خفیف کرد و طرف چپ بدنش از کار افتاد. ما بچه‌ها برای عصا شدنش، حاضر بودیم سر و دست همدیگر را بشکنیم. لبخند پدرم وقتی فقط می‌توانست تا چند قدم برود، بهشتمان بود. اولین بار که توانست دوباره قاشق به دست بگیرد را، برادرم ثبت کرد و برایمان فرستاد. راست دست بود ولی خودش را ملزم می کرد تا از دست چپش برای انجام کارهای شخصی‌اش استفاده کند.

مثل همیشه، خستگی‌ناپذیر، آنقدر با دست و پایش ورزش کرد تا بالاخره خوب شد ولی دایره‌ی دید چشم چپش محدود ماند. اگر سمت چپش می‌نشستیم تا سرش را بر‌نمی‌گرداند، نمی‌توانست ما را ببیند. 

همان‌طور وسط پیاده‌رو ایستاده بودم و رفتن آن پیرمرد را نگاه می‌کردم. قدش کوتاه بود. بالاخره یک شباهت پیدا کردم؛ موهای سفید جلوی سرش ریخته بود.

عینک و لبخند به چهره داشت و کلاه کوچکی روی سرش بود؛ شبیه همان کلاهی که پدرم وقتی از مکه برگشت روی سرش گذاشته بود. پیراهنش از سفیدی برق می‌زد. پدرم هیچ وقت پیراهن سفید نپوشید ولی جلیقه چرا. شلوار و جلیقه‌ی سرمه‌ای، مثل همین پیرمرد که حالا داشت دور و دورتر می‌شد. رفتنش را تحمل نکردم. به دنبالش دویدم. سلام بریده‌ام را جواب داد. با چهره‌ی آرامش منتظر بود حرفی بزنم. اجازه گرفتم همراهی‌اش کنم. چند ثانیه نگاهم کرد. فکر می‌کنم دلتنگی را از پس نگاهم خواند که خندید و گفت:《 پس این کیسه را برایم بیاور دخترم》همراهی‌اش، هر چند کوتاه، آرامش را به من دلتنگ برگرداند.

#به_قلم_خودم 

#نقد 

#روز_نوشت

 نظر دهید »
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • ...
  • 6
  • ...
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • ...
  • 48
بهمن 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  

مه نگار

گالیا،نام منِ دیگر است که به تازگی با او دوست شدم . اخلاق گالیا شبیه به منِ ۱۵ سال پیش است .دیروز گالیا را از میان کتابی که می‌خواندم پیدا کردم و از او دعوت کردم تا مثل سابق با من زندگی کند.

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • من

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس