مه نگار

من و گالیا
  • خانه 

در خیالم سرشاری

29 دی 1403 توسط منم مثل تو

​پدر جان! بعد از رفتنت، گویی تمام من به یغما رفته است. آخر تابستان بود که بدون تو یتیم شدم و تو می‌دانی که پاییز نیامد، بعد از تو تمام فصل‌ها زمستان شد. حالم مثل طوفان زده‌ای که پارویش شکسته و قایقش سوراخ شده است. دلم به ارتش تک نفره‌ی تو گرم بود و حالا من با این همه تنهایی چه‌ کنم؟

دلتنگم، برای صدای خنده‌هایت، برای محبت چشمانت، برای صدای گام‌هایت. مدت‌ها از نبودنت می‌گذرد ولی هر لحظه در خیالم سرشاری. 

کجا می‌توانم پناه گیرم وقتی اندوه در جانم ساکن است؟ تا بودی نگذاشتی حسرت چیزی بر دلم بماند اما با رفتنت حسرتی به اندازه عظمت نامت بر دلم ماند. 

#به_قلم_خودم 

#دلنوشته_ای_برای_پدر

 نظر دهید »

جان نرگس‌ها می‌شود بمانم؟

29 دی 1403 توسط منم مثل تو

​خاصیت پنج‌شنبه‌ها معجزه است، مثل دیدار امروزمان. خدا خواست که با دیدارت، دوباره عاشق آسمان ابری‌ بشوم. سرم را روی سنگ سرد می‌گذارم و نامت را می‌بوسم. قرآن را باز می‌کنم، ابراهیم بخوانم؟ مثل هر روز که نیستی و من با دلی‌ تنگ، ابراهیم می‌خوانم. عمیق نفس می‌کشم. کاش می‌شد هوای با تو را درون جیب‌هایم حبس کنم و با خودم ببرم. اینجا فقط تو را دارد و مایه‌ی آرامش من است. اسفند که بیاید، بوته‌ی گل سرخم را همسایه‌ات می‌کنم، تا شرمنده عطر حضورت شود.

جان نرگس‌ها، می‌شود بمانم؟ بدون تو زمان نمی‌گذرد!

کاسه‌ی دلتنگی‌ام پر می‌شود، بغضم را به زور قورت می‌دهم. تحمل می‌کنم تا اشکم نریزد. دو اقیانوس اشک پشت پلک‌هایم پنهان دارم. 

صدای قرآن می‌آید. نمی‌توانم! دلتنگی که از حد بگذرد، زبان قاصر می‌شود و چشم‌ها به حرف می‌آیند، با الفبای اشک، آرام و بی‌صدا…

#به_قلم_خودم 

#دلنوشته_ای_برای_پدر

 نظر دهید »

دلتنگ پدر

29 دی 1403 توسط منم مثل تو

​دلم گرفته! شاید دچار آن رَگ پنهان رنگ‌ها شده‌ام، آنقدر که در خیالم با ریسمان‌های رنگی همنشینی می‌کنم. بعد از تو دیگر نان ها بوی برکت نمی‌دهند. گویی دیگر انار‌ها عاشق نمی‌شوند. آسمان اندازه‌ی یک گودال کوچک شده و پرندگان راه گم کرده‌اند. دیگر باران نمی‌بارد، باد هو‌هو نمی‌کند. 

چینی دلم شکسته و بعد از تو، “وصله‌ نمی‌شود دگر، این دو هزار و یک ترک…”

ای همه‌ی من، پدر جان! زندگیم سخت محتاج دستان و کلام پر مهرت است و من نبودنت را هیچ پیش‌بینی نمی‌کردم، بیا و بگو با این حجم از نبودنت چه‌ کنم؟

گره که به کارم می‌افتاد می‌گفتی والعصر بخوان. برای تمام دلتنگی‌هایم “والعصر می‌خوانم و تکرار می‌کنم: 

وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ

وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ

وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ”

شادی تمام اموات به خصوص پدرم، صلوات

#به_قلم_خودم 

#دلتنگ_نوشت

 نظر دهید »

پنجره‌ی عاشق 

29 دی 1403 توسط منم مثل تو

​مهمان داریم! دیروز برف بارید‌، اما امروز آسمان صاف و آبی است. مرضیه با خنده می‌گوید: “انگار سایه‌ی خدا روی آسمان افتاده است.” برف‌ِ روی شاخه‌های انگور ذره‌ذره آب می‌شود و روی زمین می‌چکد. پنجره، آفتاب را به درون اتاق دعوت کرده و خودش محو تماشای آدم‌برفی‌مان شده است. همین دیروز با مرضیه ساختمش. یک ساعت در برف ماندیم و موهایش را با دوات، مشکی کردیم. دیشب با خیال دخترک برفی پشت پنجره خوابمان برد. این اتاق را جور دیگر دوست دارم. انگار پنجره‌اش عاشق است. حتما درخت انگور چیزی می‌داند که این‌طور به آن دخیل می‌بندد.

حسن‌یوسف خواهرم فقط به طاقچه‌ی کوچک این اتاق می‌آید. فرش‌هایش مثل یک جعبه مداد رنگی بزرگ روی دنیای من رنگ می‌پاشد. وقتی نور روی فرش می‌نشیند، گونه‌هایش گُر می‌گیرد و رنگ‌هایش می‌درخشد.

اصلا نمی‌دانم چرا این‌همه حرف زدم. این اتاق قصه‌ی دلدادگی دارد. عطر چادرت که می‌پیچد، جانمازت کعبه‌ام می‌شود. تو عشق می‌خوانی و من زیر چادرت پناه می‌گیرم. دنیایم گل‌باران می‌شود.

بغض می‌کنم چرا که دیگر زیر چادرت جا نمی‌شوم. قامت نمازهایت شکست تا قد بکشم. ای خاک زیر پایت بهشت من، تمام نرگس‌ها فدای مهربانیت. 

#به_قلم_خودم 

#دلتنگ_نوشت

 نظر دهید »

بازگشت

29 دی 1403 توسط منم مثل تو

​صدای خرت‌خرت راه رفتنمان سکوت کوچه را می‌شکند. راستش را بخواهی امشب اصلا دلم نمی‌خواست به خانه برگردم! آسمان آنقدر تمیز و صاف است که گویی کسی آن را شسته و برق انداخته است. ستاره‌های اینجا کمی بیشتر است. چشمانم را روی صفحه سیاه آسمان می‌چرخانم و وقتی پیدایش می‌کنم، با انگشت به بچه‌ها نشانش می‌دهم و با شادی می‌گویم: 《 این هم خوشه‌ی پروین 》

صدای ماشینی از پشت سرمان می‌آید. سایه‌هایمان روی زمین کش می‌آید و در عرض چند ثانیه کوتاه و محو می‌شوند. در سکوت، راه خانه‌ را در پیش گرفته‌ایم. سگ سیاهی وسط کوچه خوابیده است. سرش را بلند می‌کند. نگاهش سرد و بی‌تفاوت است؛ مثل اینکه قصد حمله ندارد، در خودش مچاله می‌شود و می‌خوابد. ریه‌هایم را از اکسیژن پر می‌کنم. آنقدر که مجاری تنفسی‌ام می‌سوزد. دلم می‌خواهد تا خانه بدوم. نور مهتاب روی درختان بی‌برگ گردو می‌تابد. انعکاس مهتاب روی پوست نقره‌اش شاهکاری از خلقت را به نمایش گذاشته است. 

فردا آخرین روز پاییز است و حیف که آذر را بی‌برف گذراندیم. 

#به_قلم_خودم 

#دلتنگ_نوشت

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 9
  • 10
  • 11
  • ...
  • 12
  • ...
  • 13
  • 14
  • 15
  • ...
  • 16
  • ...
  • 17
  • 18
  • 19
  • ...
  • 48
بهمن 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  

مه نگار

گالیا،نام منِ دیگر است که به تازگی با او دوست شدم . اخلاق گالیا شبیه به منِ ۱۵ سال پیش است .دیروز گالیا را از میان کتابی که می‌خواندم پیدا کردم و از او دعوت کردم تا مثل سابق با من زندگی کند.

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • من

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس