مه نگار

من و گالیا
  • خانه 

ترس یعنی...

25 آذر 1404 توسط منم مثل تو

بچه‌ که بودم، فقط از انتهای حیاط می‌ترسیدم. انباری نسبتا بزرگی آنجا بود که با الوار، یک طبقه برایش ساخته بودند؛ چیزی شبیه یک طاقچه بزرگ. در کوچکش، نه شیشه داشت نه رنگ و روی حسابی. نه اینکه زنگ زده باشد؛ نه، فقط رنگ قرمزش به دل نمی‌نشست. مدت‌ها بود که بدون استفاده مانده بود، همین‌طور نخ‌های داخلش. کلاف پوتون‌ و پوپوله‌ها در‌هم پیچیده‌ بود؛ مثل موهای فر خورده‌ی هیولایی که شب‌ها ظاهر می‌شد. برای گربه‌ها، ولی یک جای گرم و نرم بود. روبه‌روی این انباری، موتور‌خانه بود. موتور‌برق داخلش، از تاریکی مغرب تا ساعت ده شب بی‌وقفه کار می‌کرد. دیوار‌های مو‌تور‌خانه، دود‌زده و سیاه بود. برای رفتن به سرویس بهداشتی، باید از جلوی انباری و موتور‌خانه می‌گذشتیم. گاهی چشم‌ گربه‌‌ای در تاریکی، برق می‌زد و ترس من بیشتر می‌شد. 

چند سال بعد، در خوابگاه دبیرستان، ترس از دست دادن پدر یا مادرم، خواب را از چشمانم گرفت. شب‌ها یک زیارت عاشورا نذر سلامتی‌شان می‌خواندم و صبح‌ها دعای عهد. 

کم‌کم ترس‌ خودش را در موقعیت‌های دیگر نشانم داد. ساده‌ترینش ترس از کنکور و نتیجه‌اش بود. ازدواج و جدا شدن از خانواده‌ام، روی دیگر ترس بود. از اینجا به‌بعد ترس‌هایم رنگ مسؤلیت گرفت و با مادر شدنم این ترس پر‌رنگ‌تر شد.

راستش ته‌تغاری خانواده بودن، زیاد هم خوب نیست؛ ما آخری‌ها شاهد پیر شدن تک‌تک اعضای خانواده هستیم. پدرم که مُرد، ترس از زندگی هم به ترس‌هایم اضافه شد. دو دستی چسبیدم به خاطراتم، مبادا که روز‌های رفته‌ام را فراموش کنم. همین پنجشنبه، وقتی از بهشت‌زهرا بر‌می‌گشتیم؛ مرضیه گفت:《 هیچ دقت کردی داریم دهه‌ی چهل زندگی‌مون را پر می‌کنیم. این روز‌ها بیشتر از هر چیزی از این می‌ترسم که بمیرم و دستم خالی باشه.》 راست می‌گفت. من هم می‌ترسیدم، از اینکه آن دنیا، شرمنده‌ی خودم و خدای خودم باشم.

#به_قلم_خودم 

 نظر دهید »

دسته‌گلِ نفتی

25 آذر 1404 توسط منم مثل تو

​زمستان بود و هوا سرد. آن سال‌ها هنوز ابرهای تیره، سرتاسر آسمان را می‌پوشاندند و آسمان سخاوتمندانه برف و بارانش را روانه‌ی زمین می‌کرد. روستای ما، اسیر خوشحالی بود، در اسارت کوه‌های سر‌به‌فلک کشیده. یک منبع بزرگ، به رنگ آبی کم‌رنگ، گوشه‌ی حیاط قرار داشت که آثار خط و خش‌های زیادی روی آن زنگ زده بود. برادرم با خط خوش روی آن نوشته بود ” نفت". 

نوجوان بودم و جویای مسوولیت. پدرم مرا مامور کرده بود که آخر شب، تمام بخاری‌ها را چک کنم و مخازن آن‌ها را از نفت پر کنم. 

همسر خواهرم پاسدار بود و دوره‌های آموزشی را طی می‌کرد که آن شب، شام مهمانمان بود. پدرم تازه از یزد برگشته بود، آنقدر خسته بود که زمان کوتاهی بعد از شام، خوابش برد. آخر شب بود که برای آوردن نفت به حیاط آمدم. سرمای هوای تا مغز استخوانم نفوذ می‌کرد. باد دانه‌های سرما‌ریزه را به بازی گرفته بود و هر کدام را به سمتی پرتاب می‌کرد. هنوز در قسمت‌هایی از حیاط، برف آذر‌ماه دیده می‌شد. مشهدی رضا می‌گفت:《 برف آذر می‌مونه تا وقتی که باد اسفندی ‌آبش کنه.》آدم‌برفی که با مرضیه ساخته بودیم، وا رفته بود و دماغ هویجی‌اش کج شده بود.

پدرم دستگیره منبع را باز کرده بود تا بچه‌ها نتوانند آن را به راحتی باز کنند. دستگیره رنگ و رفته‌ی نارنجی را روی بدنه‌ی شیر تنظیم کردم و با مهارتی که از خودش یاد گرفته بودم آن را باز کردم. ظرف ۲۰ لیتری را زیر شیر گرفتم تا پر شود. دستانم از سرما بی‌حس شده بود. هرم نفس‌هایم سرمای هوا را می‌شکافت. مثل اینکه یک تکه ابر کوچک، مخصوص خودم، جلوی دهانم داشتم. دوبار دیگر آمدم تا مخزن‌ها پر شدند و با خیال راحت به رختخواب رفتم. «هنوز خوابم عمیق نشده بود که سایه‌ی خواهرم روی صورتم افتاد. سعی کرد صدایش را خفه کند، اما لرز آن در کلماتش موج می‌زد. گفت:《پاشو ببین چه دسته‌گلی به آب دادی》لحن لرزانش از صدایی که سعی می‌کرد آرام باشد، ترسناک‌تر بود.مثل فنر از زیر پتو، پریدم. مادرم دستش را روی زانویش گذاشته بود و با صدای پریشان به جانم غر می‌زد. چشمانش دو‌دو می‌زد. ماجرا از این قرار بود که همسر خواهرم هنگام خداحافظی متوجه شده بود که من شیر نفت را به درستی نبسته بودم. نفت از داخل حیاط تا انتهای کوچه‌ی آسفالت نشده، هدر رفته بود؛ چیزی حدود ۲۴۰ لیتر از حجم منبع کاسته شده بود. وقتی فهمیدم چه دسته‌گلی به آب داده‌ام، همان‌جا روی زمین نشستم. فکر کردم احتمالا بوی نفت تا تپه نقره هم می‌رسد. رنگ لامپ انتهای حیاط پریده به نظر می‌رسید. جغدی به حالم ناله می‌کرد. گربه‌ی سیاه روی پله با آن چشمان براقش به من خیره شده بود. از واکنش پدرم می‌ترسیدم. مادرم و خواهرم و همسرش با هم حرف می‌زدند. طی یک تصمیم آنی، برخواستم و کبریت را از آشپزخانه آوردم. می‌خواستم نفت‌ها را بسوزانم تا به خیال خودم آثار جرمم را پاک کنم که مادرم متوجه شد و کبریت را از دستم گرفت. حق با مادرم بود، فکر ماشین پر از نخ و منبع نفت که هنوز تا نیمه پر بود را نکرده بودم. مادرم گفت:《 نجات در راستیه، مرد و مردونه پای کاری که کردی وایسا.》

به داخل خانه برگشتیم. شب سختی بود. انگار که یک وزنه به پای عقربه‌ها بسته بودند، با صدای کشداری تیک‌تاک می‌کرد. با نگرانی به الوارهای سقف خیره شده بودم. نور کوچکی از بدنه‌ی بخاری روی دیوار تابیده و با خوشحالی می‌رقصید. صدای ضربان قلبم بلند و سنگین شده بود. خشکی دهانم آزارم می‌داد. بارها فردا را در ذهنم بازسازی کردم و هر بار با یک سناریو آن را کارگردانی می‌کردم. بازیگرانش همه‌ی اهل خانه بودند و من و پدرم نقش اول.

با صدای فریاد پدرم از خواب پریدم. هوا گرگ و میش بود و تا چند دقیقه‌ی دیگر، خورشید هم شاهد صورت شرمنده‌ام می‌بود پدرم عصبانی بود، حق هم داشت. مادرم پا در میانی کرد و من با سری افتاده فقط توانستم اشک بریزم و معذرت بخواهم. تنبیهی که برایم در نظر گرفتند سخت‌ترین بود. پدرم مسوولیتم را گرفت. دیگر حق نداشتم مخازن را پر کنم. 

چند روز به همین منوال گذشت تا اینکه یک روز صبح، از کنار منبع که گذشتم فهمیدم باز یکی مثل من دسته‌گل به آب داده است. سراسیمه به داخل برگشتم و مادرم را صدا زدم. مادرم گفت که پدرم هم نتوانسته شیر منبع را ببند و باز کلی نفت نصیب کوچه شده است. سرخوش شدم. اصلا کیف کردم. در حالیکه احساس می‌کردم آهوی کوچکی در قلبم با شادی جست‌و‌خیز می‌کند، خودم را به سفره صبحانه رساندم. زیر چشمی پدرم را زیر نظر داشتم. چقدر آن صبحانه مزه می‌داد. در حالیکه سعی داشتم خنده‌ام را با لقمه قورت بدهم، دست روی زانوی پدرم گذاشتم و گفتم:《 شنیدم دیشب دسته‌گل به آب دادی!》 بالاخره بعد از چند روز پدرم خندید.

#به_قلم_خودم 

 نظر دهید »

حسن‌یوسف فهمید

24 شهریور 1404 توسط منم مثل تو

​ 

دانه‌های ریز غبار زیر نور ملایمی که از پنجره می‌تابد، می‌رقصند. لپ‌های قالی دستبافت مادر، زیر نگاه گرم خورشید گل انداخته و لاکی شده است. تا همین چند دقیقه‌ی پیش باران می‌آمد. مثل اینکه این ابرهای سیاه هنوز خیال باریدن دارند. گاهی صدای رعد می‌پیچد و شیشه‌های پنجره‌ی قدیمی‌ اتاق را می‌لرزاند. به خیالم رنگین کمان گوشه‌ی آسمان از صدای رعد، ترسیده که این‌طور رنگ‌پریده به نظر می‌آید. قطره‌های باران از سر شاخه‌های درخت می‌چکد. حیف که سرما خورده‌ام وگرنه شمعدانی‌های پشت پنجره را به ضیافت باران می‌بردم. 

باید خودم را برای امتحان هندسه‌ فردا آماده کنم اما مگر می‌شود با عطر مربای به که خانه را پر کرده است؛ مساحت سهمی‌ها را حساب کرد. بخار لطیفی که از روی چای بلند می‌شود، قلبم را برای بوسیدن دستان مادرم به تپش وا می‌دارد. 

صدای اذان که بلند می‌شود، کمی جلوتر از من، سجاده‌‌اش را پهن می‌کند. شک ندارم مادرم با آن چادر سفید گلدارش، یکی از فرشتگان خداست. 

هر بار که سجده می‌رود، چادرش روی کتابم کشیده می‌شود، مثل یک نوازش آرام. بی‌تاب می‌شوم. گوشه‌ی چادرش را آرام در مشتم می‌گیرم و می‌بویم.

دستانش را که برای قنوت بالا می‌برد، خم می‌شوم. حسن‌یوسف روی طاقچه می‌فهمد که میخواهم بر درگاه بهشتم بوسه بزنم.

#به_قلم_خودم 

#سوژه_هفتگی

 نظر دهید »

این اولین بار است که برای تو می‌نویسم

24 شهریور 1404 توسط منم مثل تو

​سلام

این اولین بار است که برای تو می‌نویسم.

می‌دانم که گاهی بار دنیا بر شانه‌هایت سنگینی می‌کند و دلت هوای آسمانی دیگر دارد. می‌دانم که خسته‌ای، اما تو استوار بمان. تمام روزهایی که با شجاعت از پسِ سختی‌ها برآمدی، تمام لبخندهایی که در دل غم‌ها شکوفاندی، و تمام عشق‌هایی که بی‌دریغ بخشیدی را به خاطر بیاور. تو قوی‌تر از آنی که فکر می‌کنی.

این روزها شاید کمی دلت گرفته باشد، شاید احساس تنهایی کنی، اما یادت باشد که تو تنها نیستی. من تجسم خواسته‌ها و احساسات تو، کنارت هستم. بگذار کلاف دلتنگی‌هایت را با هم باز کنیم. شاید در پس این دلتنگی‌ها فرصتی برای شکفتن دوباره باشد.

می‌دانم گاهی در سکوت شب، دلت می‌خواهد حرف بزنی، از آنچه بر تو گذشته. از آرزوهایی که در سینه داری و از ترس‌هایی که گاهی نفست را می‌گیرند. می‌خواهم بگویم که در این هیاهو آرام بمان. وقتی که دلتنگی به سراغت می‌آید، انگار قطره‌های باران بر پنجره‌ی روحت می‌کوبند. اما یادت باشد، هر باران، نوید طراوت و زندگیِ دوباره است. این دلتنگی‌ها، مثل ابرهایی هستند که می‌آیند و می‌روند، اما تو، همان آسمان آبی بیکران هستی که همیشه پابرجاست.

#به_قلم_خودم 

#چالش_نوشتن

 نظر دهید »

جانماز خونین 

24 شهریور 1404 توسط منم مثل تو

​

زمستان بود و برف می‌بارید. درست یک روز قبل از رفتنش، روبه‌رویم ایستاد. کمی مضطرب به نظر می‌رسید. سرش را آنقدر پایین انداخته بود که برای دیدن چشم‌هایش کمی خم شدم و با شیطنت گفتم:《 چیزی گم کردی؟》

نگاهم کرد، نگاهش مثل همیشه نبود. گرمم شد. لبخندش هم مثل همیشه نبود، زیادی محجوب بود. مثل اینکه خطای بزرگی کرده باشم منتظر توبیخ بودم. انگار از نگاهم جرئت گرفت و حرفش را گفت و بلافاصله سرش را پایین انداخت. گوش‌هایم داغ شد، صدایی مثل یک زنگ درون سرم پیچید. نمی‌دانستم درست شنیدم یا نه. علی سالها برای من یک پسرخاله و یک همبازی بود. بزرگتر که شدیم، همیشه هوایم را داشت تا مبادا کسی اذیتم کند. حتی فکرش را هم نمی‌کردم که من را برای ادامه‌ی زندگی بخواهد. 

دستپاچه شدم. چادرم از سرم لیز خورد و روی شانه‌ام افتاد. دست‌هایم را در هم پیچیدم. منتظر جوابم بود. تمام جرئتم را جمع کردم و نگاهش کردم. لب باز کردم و گفتم:《 جانمازت برای من》

قرارمان این شد که اول بهار، وقتی از جبهه بر‌می‌گردد، خاله را به خانه‌‌ی ما بفرستد. ولی حالا درست در روز تولد هجده سالگی‌ام، مادرم به جای کیک، یک جعبه‌ی کفش به من داد و گفت:” این تمام آن چیزی بود که او روزی می‌خواست به تو بدهد.” جعبه را باز کردم. نگاهم که به جانماز خونین افتاد، فهمیدم دیگر بهار نمی‌آید.

#به_قلم_خودم 

#چالش_نوشتن

 نظر دهید »
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • ...
  • 6
  • ...
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • ...
  • 48
بهمن 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  

مه نگار

گالیا،نام منِ دیگر است که به تازگی با او دوست شدم . اخلاق گالیا شبیه به منِ ۱۵ سال پیش است .دیروز گالیا را از میان کتابی که می‌خواندم پیدا کردم و از او دعوت کردم تا مثل سابق با من زندگی کند.

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • من

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس