دیشب همسایه زنگ خانه ی ما را فشرد.یک کاسه اش رشته نذری آورد و برای اولین روضهی محرم دعوتمان کرد.زیارت عاشورا به همراه دعای عهد و روضه .
پسرم خانه نبود ،وقتی برگشت ناراحت بود و غمگین.
نگاهم را میشناسد خودش شروع میکند:
_مامان چرا تا به حال من مشهد نرفتهام ؟؟
پسرم دلش امام رضا میخواست ،چه میگفتم؟؟
کمی آش برایش کشیدم و گفتم :همسایه برای فردا صبح زود دعوتمان کرده،میآیی خودت از امام حسین سفر مشهد بخواهی؟؟؟
بغض کرده ،نگاهم کرد و سرش را به نشانه تایید تکان داد.
نگران بودم کیمیا بد خلقی کند اما خدا را شکر امروز خودش بیدار شد و خلقش باز بود.
پیراهن مشکی اش را پوشید و با هم راهی خانه ی همسایه شدیم.
مجلس زنانه بود ،پسرم خم شد و در گوشم گفت :مجلس زنونه است من توی حیاط میشینم.
روضه تمام شد زودتر از همه بیرون آمدم ،محمد با چشمانی اشک الود منتظرم بود.
به خانه برگشتیم و هر کس به کاری مشغول شد.
پسرم صدایم زد: مامان اقای،صادقی به گوشی شما زنگ می زنه!
تعجب کردم مدیر مدرسهی محمد چه کاری با من داشت؟؟
باورم نمیشود !! محمد در مسابقات قران مدرسه نفر اول شده بود و حالا به عنوان جایزه، نفرات برتر را به مشهد میبردند!
پسرم همین روز اول، رزقش را از روضه ی امام حسین گرفت.
با خوشحالی خبر را به او دادم. با شوق بالا و پایین پرید و گفت: راضی کردن بابا با شما.
پی نوشت :روز 15 مرداد حرکت میکنند و محمد از همین حالا به فکر جمع کردن ساک کوچکش است.
#راویان_روضه
#به_قلم_خودم