مه نگار

من و گالیا
  • خانه 

احترام خودت را نگه‌دار 

01 خرداد 1403 توسط منم مثل تو

​از حرفی که شنیده بودم، دلخور بودم. خواهر شوهرم پشت سرم بدگویی کرده بود. کار همیشگی‌اش بود و تازگی نداشت؛ ولی اینکه بخواهد در حضور پسرم این کار را انجام بدهد، بد‌جور ناراحتم کرده بود. سه هفته فکر کردم که چطور با موضوع بر‌خورد کنم. یکی از گزینه‌ها که اصلا دلم نمی‌خواست به آن فکر کنم، چشم پوشی بود. اگه چشم‌پوشی فایده داشت کار به اینجا کشیده نمی‌شد. دوست نداشتم همسرم را در‌گیر اختلافات خودمان کنم؛ پس دور همسرم یک خط قرمز کشیدم. از طرفی حتی فکر صحبت مستقیم با خواهر‌شوهرم، هم باعث اضطرابم می‌شد.

در آخر تصمیم خودم را گرفتم. تلفن را برداشتم و در کمال احترام با خواهر‌شوهرم صحبت کردم و دلخوری‌ام را با او در میان گذاشتم. 

هر‌چند این ماجرا باعث شد که ایشان با من قهر کنند، ولی ارزشش را داشت؛ چرا که خانواده‌ی همسرم فهمیدند که من هم از رفتار بد آن‌ها می‌رنجم. 

#به_قلم_خودم 

#چالش_نوشتن

 نظر دهید »

برگی از خاطرات پدر 

28 اردیبهشت 1403 توسط منم مثل تو

​به عادت همیشگی دستانش را روی زمین گذاشت و به آن‌ها تکیه کرد و شروع به گفتن خاطراتش کرد:《 مدتی بود که احساس می‌کردم بینایی پدرم دچار مشکل شده. از روستا تا شیراز، مسافت خیلی زیادی بود، با اسب یک مسافتی را رفتیم و باقی راه، را با ماشین‌های عبوری طی کردیم. تشخیص چشم پزشک، آب مروارید بود و باید حتما عمل می‌شد. مقداری پول همراهم بود، به خدا توکل کردم و کارهای عمل پدرم را انجام دادم. 

کسی را در شیراز نمی‌شناختم، برای همین یک اتاق در مسافرخانه اجاره کردم. عمل پدرم به خوبی پیش رفت و مرخص شد. قدیم که انقدر ماشین نبود، تاکسی و آژانس نبود. از در بیمارستان تا مسافرخانه پدرم را روی دوشم حمل کردم. روزی که می‌خواستیم برگردیم، پدرم ناخودآگاه روی چشمش دست کشید و بخیه‌ی چشمش باز شد. مجبور شدم دوباره روی دوشم بگیرمش و ببرمش بیمارستان.

سفر ده روزه‌ی ما بیشتر شد. تلفن هم نبود که به مادرت خبر بدهم. از طرفی نگران هزینه‌ها بودم. دلم نمی‌خواست برای پدرم کم بگذارم؛ برای همین با همان پولی که برایم باقی مانده بود، بهترین غذا را برای پدرم تهیه می‌کردم و خودم را با نان خالی قانع می‌کردم.

هر وقت اسم مسافرخانه گلشن را می‌شنوم یاد آن سفر می‌افتم.》

رفتار پدرم با پدربزرگم بزرگترین درس برای ما بود، درسی دیدنی از احترام.

#به_قلم_خودم 

#چالش_نوشتن

 نظر دهید »

به وقت دلتنگی 

28 اردیبهشت 1403 توسط منم مثل تو

​آسمان آنقدر پاک و زلال است که گویی فرشته‌ها دستمال به دستشان گرفته‌اند و شیشه‌ی غبار گرفته‌ی آن را حسابی برق انداخته‌اند. پیچ امین‌الدوله‌‌ی همسایه، از روی دیوار سرک می‌کشد. عطر دلپذیر گل‌های کوچکش با هوای خنک شب در‌هم می‌آمیزد و ترکیبی بهشتی می‌سازد. 

روی نعنا‌های باغچه آب می‌پاشم و به هلال نازک ماه خیره می‌شوم. دلم تنگ است. وضو می‌گیرم و سجاده‌ی سرمه‌ای رنگم را باز می‌کنم. زیر گل‌های ریز چادرم پنهان می‌شوم و تکبیره‌الاحرام را می‌گویم. می‌دانی که دو رکعت نماز شکر به وقت دلتنگی معجزه می‌کند؟

سلام نمازم را که می‌دهم، تاب نمی‌آورم و سرم را گوشه‌ی سجاده‌ام می‌گذارم. مثل اینکه سر بر دامن پر‌ مهر خدا گذاشته‌ام. اشکم جاری می‌شود، کسی در ذهنم مناجات امیرالمؤمنین می‌خواند:

اَنتَ السُطَانُ وَ اَنا المُمتَحَنُ، وَ هَل یَرحَمُ المُمتَحَنُ اِلا السُّلطَان؟

تو سلطانی و من، آزمایش شده به بلاها، و چه کسی رحم می‌کند بر آزمایش شده به بلاها به جز سلطان؟

#به_قلم_خودم 

#دلتنگ_نوشت

 نظر دهید »

۲۴ ساعت ناقابل

27 اردیبهشت 1403 توسط منم مثل تو

​همیشه دوست داشتم زمان مرگ خودم را بدانم! حال که این نامه را باز کردم و فهمیدم که فقط تا فردا فرصت دارم؛ غمگینم. از همین لحظه دلتنگ فرزندانم هستم. باید چه‌کار کنم؟

استرس تمام جانم را گرفته است. بلاتکلیف دور خودم می‌چرخم. کار‌های نیمه‌تمام جلوی چشمم رژه می‌روند. دستم را در هوا می‌تکانم تا شاید کمی از هجوم افکار جلوگیری کنم. دوای هر دردی مادر است، باید با او حرف بزنم؛ بلکه این دل آرام گیرد. عادت دارد گوشی را که بر‌می‌دارد، بگوید:《 جانم مادر 》

دلم نمی‌آید حقیقت را بگویم. فقط گوشم را از حرف‌هایش پر می‌کنم.

باید از همه حلالیت بطلبم؟ اما می‌دانم امکان ندارد در این فرصت کوتاه، بتوانم چنین کاری انجام بدهم. برای خواهرم نامه‌ای می‌نویسم و هر آنچه لازم است بداند را یاد‌اشت می‌کنم. حالا کمی اوضاع بهتر شده است. دانه‌دانه گره‌های ذهنی‌ام را باز می‌کنم. پسرم که از مدرسه برگشت، مهربان‌تر از همیشه بغلش می‌کنم. غصه‌ی بی‌مادری دخترم را می‌خورم. شب‌ها عادت دارد در آغوش خودم بخوابد. 

به اشک اجازه‌ی خودنمایی نمی‌دهم، مبادا که باعث ناراحتی بچه‌ها شوم. 

به همسرم تلفن می‌زنم و می‌خواهم که مرخصی ساعتی بگیرد تا روز آخر را در کنار هم باشیم. 

از کوه با‌لا می‌روم. اینجا به خدا نزدیک‌تر است. محو قدرت خالق می‌شوم، دستانم را برای استغفار به سمت آسمان می‌گیرم. فرصتم رو به اتمام است، به تخته سنگی تکیه می‌دهم و روحم مثل یک پرنده، از قفس تن رها می‌شود.

#به_قلم_خودم 

#چالش_نوشتن

 نظر دهید »

روز آخر 

26 اردیبهشت 1403 توسط منم مثل تو

​همیشه دوست داشتم زمان مرگ خودم را بدانم! حال که این نامه را باز کردم و فهمیدم که فقط تا فردا فرصت دارم؛ غمگینم. از همین لحظه دلتنگ فرزندانم هستم. باید چه‌کار کنم؟

استرس تمام جانم را گرفته است. بلاتکلیف دور خودم می‌چرخم. کار‌های نیمه‌تمام جلوی چشمم رژه می‌روند. دستم را در هوا می‌تکانم تا شاید کمی از هجوم افکار جلوگیری کنم. دوای هر دردی مادر است، باید با او حرف بزنم؛ بلکه این دل آرام گیرد. عادت دارد گوشی را که بر‌می‌دارد، بگوید:《 جانم مادر 》

دلم نمی‌آید حقیقت را بگویم. فقط گوشم را از حرف‌هایش پر می‌کنم.

باید از همه حلالیت بطلبم؟ اما می‌دانم امکان ندارد در این فرصت کوتاه، بتوانم چنین کاری انجام بدهم. برای خواهرم نامه‌ای می‌نویسم و هر آنچه لازم است بداند را یاد‌اشت می‌کنم. حالا کمی اوضاع بهتر شده است. دانه‌دانه گره‌های ذهنی‌ام را باز می‌کنم. پسرم که از مدرسه برگشت، مهربان‌تر از همیشه بغلش می‌کنم. غصه‌ی بی‌مادری دخترم را می‌خورم. شب‌ها عادت دارد در آغوش خودم بخوابد. 

به اشک اجازه‌ی خودنمایی نمی‌دهم، مبادا که باعث ناراحتی بچه‌ها شوم. 

به همسرم تلفن می‌زنم و می‌خواهم که مرخصی ساعتی بگیرد تا روز آخر را در کنار هم باشیم. 

از کوه با‌لا می‌روم. اینجا به خدا نزدیک‌تر است. محو قدرت خالق می‌شوم، دستانم را برای استغفار به سمت آسمان می‌گیرم. فرصتم رو به اتمام است، به تخته سنگی تکیه می‌دهم و روحم مثل یک پرنده، از قفس تن رها می‌شود.

#به_قلم_خودم 

#چالش_نوشتن

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 25
  • 26
  • 27
  • ...
  • 28
  • ...
  • 29
  • 30
  • 31
  • ...
  • 32
  • ...
  • 33
  • 34
  • 35
  • ...
  • 48
بهمن 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  

مه نگار

گالیا،نام منِ دیگر است که به تازگی با او دوست شدم . اخلاق گالیا شبیه به منِ ۱۵ سال پیش است .دیروز گالیا را از میان کتابی که می‌خواندم پیدا کردم و از او دعوت کردم تا مثل سابق با من زندگی کند.

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • من

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس